بالاخره بعد از رنجها و مرارتهای فراوان، در رشته مدیریت اجرایی دانشگاه تهران (مجازی) قبول شدم. یعنی هم آزمون کتبی و هم مصاحبه حضوری
شنبه و یکشنبه هم تهران بودم و کارهای ثبت نامم رو انجام دادم و از هفته دیگه کلاسام شروع می شه.
ضمن اینکه نتایج سراسری هم اعلام شد و اونجا هم رتبه قابل قبول و امیدوارکننده ای دارم. هرچند همین دانشگاه تهران رو می رم.
دوست عزیزی که خواسته در مورد مصاحبه راهنماییش کنم هیچ ایمیلی نذاشته که من جواب بدم.

و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود.
و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود."
کتاب سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی
این روزها در گیر این کتابم و تا این جا (انتهای موومان چهارم)، عاشق موومان سوم شدم.
* * *
از این به بعد شاید داستانک های کوتاهی رو اینجا بذارم که گاهی فکرهای سامان یافته و نیافته، من گاهی تجربه های دوستان و یا حتی خودم هست!
* * *
وقتی خبر رو شنیدم به شدت ذوق کردم، کمی حالت آدمهای گیج رو داشتم که حالا چطوری واکنش نشون بدم و چه رفتاری بکنم که هم منطقی و عاقلانه باشه و هم دلسوزانه. می خواستم این حس خاصم رو باهاش در میون بذارم. زنگ زدم و طبق معمول به شدت درگیر کار بود. به سارا زنگ زدم تا با اون مشورت کنم که دیدم با شنیدن صدای منو و اسم خونه زد زیر گریه و گفت کدوم خونه؟!
از دیدن سارا برگشته ام. در یک حالت خوشی و ناخوشی غوطه ورم و حال هیچ حس خاصی ندارم که با او شریک کنم!
گویا کم کم داره جریان امتحان مجازی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران به سرانجام می رسه.
پس از اعتراضات فراوان بالاخره اسامی کسانی که حد نصاب رو کسب کرده اند اعلام شد و بنده نیز در لیست موجود بودم. زمان مصاحبه این مصاحبه شونده شنبه صبح بود. لذا با کوله باری پر از سوابق و رزومه و ... راهی دانشگاه تهران شدیم. دو روز قبل پرونده ای برای خود تشکیل دادیم که طبق اعلام اساتید مصاحبه کننده و شخص تشکیل دهنده پرونده کسی اینگونه پرونده سنگینی رو نکرده بود. بماند که در مصاحبه چه گذشت و چه سوالات تخصصی در خصوص وضعیت صادرات زعفران و مشکل آن و راه کار و چرایی نوسان قیمت زعفران و ... از من پرسیدند و مرا با کلی امیدواری راهی منزل نمودند که کاش راهی مشهد می کردند. چرا که در بعدازظهر آن روز خیلی خوشحالانه راهی دیدار دوستی قدیمی شدم که در اتوبوسهای تندرو مسیر ونک موبایل عزیزم مورد سرقت یک کدبانوی چادری حرفه ای قرار گرفت و بنده تک و تنها بدون هیچ شماره ای در وسط تهران آن هم نیمه های شب غریبانه گیرافتادم.
تلاشهای اینجانب و دوستم سمیه برای شکایت و اعلام به مخابرات و ردیابی و مراجعه به کلانتری و دادسرا و فحش شندین بابت عدم رعایت حجاب و ... بماند که ماحصل آن شد حسرتی که بر دلمان ماند بابت سرقت موبایلی که یکماه نیز از افتتاح آن نگذشته بود با قیمتی ناچیز حدود 400،000 تومان ناقابل!!!
این هم حال و روز ما بعد از کلی خوشحالی موفقیت در مصاحبه!

بعد از مدتها چیزی مرا سرکیف آورد و آن هم کتاب "عشق در زمان وبا" بود، کتابی به نوشته گابریل گارسیا مارکز و ترجمه بهمن فرزانه. قبلا کتاب "صد سال تنهایی" مارکز رو خونده بودم و نوع نوشتن مارکز و توصیفش از محیط و شخصیت پردازی ها و ... باعث جذب من به کتاب و خوندن پیوسته اون شده بود. ولی این کتاب آخری و علی الخصوص فصل آخرش آنچنان مرا مسحور خود کرده بود که تا تمام نشد از جایم بلند نشدم. شاید در زمانی نزدیک، چند جمله از کتاب رو اینجا بنویسم ولی به هر حال شما رو توصیه می کنم به خوندن این کتاب.
الان هم بیشتر در حال و هوای خوب کتابم، در وفاداری فلورنیتا بعد پنجاه سال و عاشق شدن فرمیناداثا. نمی خوام فکر کنم که همبستری فلورنتینا با زنان مختلف خیانت بوده یا نه یا عاشق شدن فرمینا در روزهای تنهایی از سر اجبار و ناچاری بوده یا نه؟ فقط می خوام در این هوای خوب سیر کنم.
تصمیم گرفته بودم امسال برای نمایشگاه کتاب نرم تهران ولی این کتاب باز اون میل شدید منو به کتاب خریدن و کتاب خوندن در من بیدار کرد!
این روزها بعد جنجال دانشگاه بیشترم سرم را به کتاب و فیلم گرم می کنم و البته یک هفته ای هم هست که پیاده روی طولانی رو در این هوای بهاری شروع کردم! باشد که به دور از هرچه دلتنگی است زندگی کنیم!
دو روز است که برگشته ام. از یکی از بزرگترین نمایشگاه های صنایع غذایی دنیا، از شهر تفریح و خوشگذرونی، از دبی!
دو روز است که انگار دوباره در وسط بدبختی ها و غصه هایم پرت شده ام. اون یک هفته ای که دبی بودم، به لطف همراهی دوستان هم سن و سال اوقات خوشی رو داشتم. به لطف نظم و ترتیبی که همه جا حاکم بود اعصاب آرامی داشتم. نه اینکه همش به گشت و گذار بودم، نه چرا که همش به نمایشگاه و کار بودیم و شاید فقط سه بار تونستیم باهم بریم بیرون. ولی انگار از وسط منجلاب غم و غصه درت آوردن و انداختن یک جایی که غم نیست و به جاش نظم است، اصل هست. تو این سفر من بودم و یک همکاری که تقریبا هم سن و سال خودمه و یکی از مدیران شرکت و همسرش که اونها هم تو رنج سنی ما بودن و لذا جمعمون جمع بود.
بعد اون آواری که قبل رفتن رو سرم خراب شد، این سفر بسیار مناسب و به موقع بود و البته یکی از نکته هایی که آموختم نظم اونها در انجام کار و مسئولیت پذیریشون بود. همه با سعه صدر و بدون هیچ منتی کارشون رو به نحو احسن انجام می دادن و هدف سرویس دهی به مردم و ارباب رجوع و کار راه اندازی بود. نه گذران وقت و از سربازکنی ارباب رجوع. و البته از روزی که اومدم سعی می کنم بیشتر به این نکته توجه و به کارم هم تعمیم بدم. به هر حال برای منی که برای کار به دبی رفته بودم و اون هم در یک محیط بسیار بین المللی و وسیع و نه فقط کار با عربها، این سفر بسیار مفید و آموزنده بود.
بگذریم. در همین اولین روز برگشت با یک اطلاعیه بسیار شیک و هیجان انگیز از دانشگاه تهران مواجه شدیم. داستان بدین قرار است که یکماه قبل از کنکور سراسری کارشناسی ارشد دانشگاه تهران اطلاعیه داد که از طرف سازمان سنجش مجوز برگزاری آزمون جهت دوره های کارشناسی ارشد (مجازی) را داراست و ما هم بدو بدو مبلغ هشتاد هزار تومان ناقابل برای دانشگاه واریز کرده و رفتیم ثبت نام کردیم. تاریخ اولیه امتحان دقیقا زمانی بود که من بحرین بودم و مجبور شدم بلیط برگشتم رو عوض کنم و زودتر از تاریخ اتمام نمایشگاه برگردم. دو روز قبل امتحان اطلاعیه جدید زدن که آزمون یک هفته عقب افتاده و ما دوباره بلیط رو عوض کردیم تا روز آخر نمایشگاه رو باشیم. اینم شد به عبارتی شصت هفتاد هزار تومان جریمه تغییر بلیط.
از آنجا که امتحان تهران بود دو روز مرخصی گرفتیم و رفتیم تهران که هزینه بلیط و اسکان یک چیزی حول و حوش دویست هزار تومان شد. گور بابای پول، نتیجه مهم بود.
حالا بعد از دو هفته تاخیر در اعلام نتایج می گن به خاطر عدم احراز نمره کافی و در نتیجه به حد نصاب نرسیدن کلاسها، هیچ نتیجه ای اعلام نمی شود. لازم به ذکر است که قریب به 5-6 هزار نفر در این آزمون شرکت کرده بودن.
حالا شما تصور کنید من الان باید چه حالی داشته باشم!
خبر دردناک تر از آن است که بتوانم هضمش کنم، بهش فکر کنم و یا تجزیه و تحلیل کنم، به قول سمیه انقدر دردناک است که بهتر است هیچ نگفت!
نمی دانم با این حال زجر کشیده ام چه کنم؟!
هیچ وقت فکر نمی کردم این ضربه در بدترین شرایط بر فرق سرم کوفته شود! طاقتش را ندارم.

بازی تمام شد و من شدم یکی از بازنده های بازی. آیا این بازی برنده یا برنده هایی داشت یا نه را نمی دانم و نمی خواهم بدانم. مهم این است که بازی تمام شد و من از بازی آمدم بیرون، خیلی راحت.
پس از باخت، آرامم. نه غصه ای، نه بغضی، نه رنجی، نه حتی گریه ای. حس گریه که می آید حالم بد می شود. می خواهم هرچه اشک هست که دیگر نیست را به یکباره تف کنم بیرون که دیگر اشکی نباشد. شاید هم به خاطر این است که در ساعاتی که به پایان بازی نزدیک بودم، خیلی نزدیک، این اشکها بودند که نقش اصلی را بازی کردند و دو ساعت تمام بدون این که اراده ای در جاری شدن یا کنترلشان داشته باشم به هنگام رانندگی در خیابانهای شلوغ و پرترافیک شب جمعه آمدند، به اندازه یکسال خودداری از باریدن جاری شدند. هیچ تلاشی نکردم، می خواستم هرچه گریه هست و هرچه گریه برای بعد از پایان بازی خواهد بود، یکجا ببارد که دیگر مرا علاف خود نکند. پس زار زدم، هق هق کردم، آنقدر که این اشکها در آن سرمای استخوان سوز، آنچنان گرمم کردند که نگو! و حال سبک هستم. گویی بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد.
هرچه بود گذشت، این بازی هم مثلی خیلی از بازی های دیگر که با کلی امید در زندگی شروع می شود، شروع شد با کمی تلاش برای رسیدن به پیروزی همراه بود و بالاخره با باخت من تمام شد، به زعم من! شاید سمیه بگوید من برنده بودم، شاید زینب بگوید حریفانم بازنده واقعی بودند ولی خود قاطعانه می گویم باختم، خیلی تلخ و خیلی سخت!
* * *
یکی از دوستانم می گوید، من یا صفرم یا صد، یا اصلا با کسی رفیق نیستم یا می شوم رفیق فابریک! یکی برای من دوستی 50، 60 درجه را تعریف کند؟ خودم که نتونستم براش تعریفی پیدا کنم.
* * *
امتحان فوق داده شد و من رها شدم. امتحانم بهتر از پارسال بود ولی آیا قبول می شوم؟ آیا نمی شوم؟ نمی دانم. فقط میدانم درس نخواندم و چه امید عبثی به قبولی وقتی می دانی خوب درس نخواندی! حال می خواهم مدتی را روی فیلم دیدن و کتاب خواندن متوالی وقت بگذارم تا اون حفره ای که در این سه چهار ماه، به خاطر فیلم ندیدن و کتاب نخواندن در من ایجاد شده، پر شود.
* * *
هنوز یادداشتهایم را از سفر به بحرین ننوشته ام. هفته دیگر راهی سفر دیگری هستم که امیدوارم پس از برگشت بتوانم دو تا رو با هم یکی کنم.
* * *

جشنواره فجر هم آمد و رفت و من هم فیلمهای کمی دیدم و مهمترین اتفاق این جشنواره فیلم "یک حبه قند" بود و بهترین اتفاق ممکن برنده شدن فیلم "جدایی نادر از سیمین" و مجموعه بازیگران در جشنواره فیلم برلین. در آینده یادداشتهایم را در مورد فیلمهایی که دیدم می نویسم.
* * *

من خیانت می کنم. به خودم خیانت می کنم. به چیزهایی که فکر می کنم. خیلی ها فکر می کنند آدم اول خیلی با خودش کلنجار می رود، خیلی آره نه می گوید تا بالاخره تصمیمش را می گیرد. اما همه ی آدم ها خیانت می کنند بعد برایش دلیل پیدا می کنند. من هم وقتی به تهمینه خیانت کردم دنبال این توجیهات بودم. ساعت ها می نشستم رو به دیوار یا از پنجره زل می زدم به محوطه ی مجتمع پردیس و دنیایی را تصور می کردم که زندگی با تهمینه برآورده اش نکرده بود. دنیایی که همان موقع خلق می کردم تا توجیه کنم ...
کتاب "بهار 63" نوشته "مجتبی پورمحسن"
سخت است زیستن در میان آدمهایی که صرفا نگاه جنسیتی به تو دارند و با تمام تلاشی که برای حفظ شان خودت و آنها به عنوان انسان می کنی، وقتی تیرشان به سنگ می خورد با حق به جانبی کامل، تو را متهم به چیزهایی هزاران کیلومتر دورتر از تو واقعی می کنند!!!
کاش می توانستم مثل خیلی ها که خودشان را کاملا محق می بینند، چشمانم را بر روی تمام چیزها می بستم و باز می کردم دهانم را و آنچه که لیاقتشان را دارند نثارشان می کردم!
به زودی پستی در مورد این سفر و این کشور می گذارم.
هروقت دلم تنگ می شود درخواب می بینمش و چقدر غمگین تر می شوم با یادآوریش در روزهای دلتنگی و دلگرفتگی*،
دیشب در خواب به کرمان و دانشگاه کرمان رفتم. به خانه مان در میدان مشتاق، به میدان آزادی و سوار بر تاکسی های آزادی – دانشگاه شدم، به چهارراه احمدی سرک کشیدم.

چقدر دلم تنگ شده است برای همه چیزش، تک تک لحظه های خوب و بدش، تمام همکلاسی ها، تمام دوستان حتی آنها که سایه مرا با تیر می زدند چقدر دلم تنگ است برای نفس کشیدن در آن فضا، برای اون ساختمان اس و یک دنیا خاطره، همون راهروی کوچیک بخش مهندسی کامپیوتر، دانشکده فنی لعنتی و سالن امتحانات، اون زیر زمین لعنتی کانون فیلم و عکس، صندلی های پشت دانشکده پزشکی با کلی خاطره، زیرزمین آزمایشگاه ها با اون همه سردی حاکم، برای اردوهای سه کنج و وانتهایی که باهاش رفتیم ماهان و باغ شازده. دلم اون جمعه ای رو میخواد که روز بازی استقلال و پرسپولیس بود و من در باغ شازده با یک بغل خنده و شادی قدم می زدم! برای صورتهای خندان و غمگین برای همه و همه چیز کرمان دلتنگم! حتی برای نگهبانهای دم در که با دقت وراندازت می کردن.

کاش تمام این حس دلبستگی و وابستگی من از چیزها و انسانهای گذشته ام گرفته می شد!
پی نوشت: منظور دانشگاه کرمان است و نه شخص خاصی!
