تبليغاتX
نیمه پنهان

چهارشنبه 10 تیر 88

دیروز برای سومین بار رفتم سینما تا درباره الی رو ببینم. انقدر جزئیات این فیلم منو جذب کرده که دیشب به سرم زد با وجود دیدن سه باره فیلم، بشینم فیلمنامه رو از اول تا آخر بنویسم ببینم چقدر از این جزئیات رو متوجه شدم و دیدم.

دفعه اول که فیلم رو دیدم لحظه به لحظه مجذوب فیلم بودم، انگار داخل همون جمعم که هر لحظه خبری یا اتفاقی مثل آوار رو سرم خراب می شه، آخرای فیلم می خواستم سریع به تهش برسم تا از اون برزخی که هستم نجات پیدا کنم. این فیلم اولین فیلمی بود که من طی اون اصلا ساعتم رو نگاه نکردم و گذر زمان رو درک نکردم. دفعه دوم که فیلم رو دیدم روی جزئیات کار دقیق شدم. روی بازیها، روی دیالوگها، روی اشاره ها، و چقدر لذت بردم. دیروز که برای دفعه سوم فیلم رو دیدم، روی شخصیت سپیده و امیر و احمد دقیق شدم و به نظرم اومد این فیلمیه درباره سپیده نه درباره الی. چقدر پشت نگاه های سنگین و پخته امیر حرف بود. چقدر دوست دارم که اصغر فرهادی بیاد داستان سپیده و امیر رو تعریف کنه، داستانی جذابتر از کنعان!  اصلا از قبل هم نگه چون قبل سفر اونا به شمال احتمالا شبیه کنعانه، ولی از بعدش بگه. از اینکه امیر مطمئن شده دیوونه بازی های سپیده می تونه کنار جذابیتش و مجلس گرم کنیش عواقب نابخشودنی داشته باشه! از اینکه سپیده می فهمه دیگه نمی تونه با سرخوشی کودکانه، با پنهان کاری و ... لذت دائمی به جمع بخشید. چقدر رفتارهای سبکسرانه و سرخوشانه سپیده عالی از کار در اومده بود، نمی دونم چرا انقدر این شخصیت برام جالب بود اما اینو فهمیدم که  توی این رفتارها به شدت با سپیده همذات پنداری می کنم. منم مثل سپیده اکثرا برای فرار از چیزهای تلخ زندگی به جمع، سرخوشی های دوستانه و ... پناه می برم. دقیقا مثل سپیده دوستان میخوان دورهم جمع بشن، من، میخوان برنامه تفریح و سینما و نمایشگاه بذارن، من. بلیط می خوان، من. کم کم داره طوری می شه که زن هم میخوان به من می گن. و من هم مثل سپیده برای اینکه گرمی و صفای جمع حفظ بشه و بمونه یه چیزایی رو نصفه و نیمه میگم یا سعی می کنم یه چیزایی رو خودم رفع و رجوع کنم، خیلی وقتها هم از حق خودم میگذرم مثل دیروز که برای اینکه به جمع خانواده خوش بگذره از خودم و بدن خستم که به شدت به استراحت نیاز داشت گذشتم و به سینما رفتم. دیالوگ طلایی سیپده رو یادتون هست، اونجا که تو خونه پیرزنه می گه: اگه می گفتم که الان اینجا نبودیم! و این دقیقا یعنی من.

شخصیت امیر هم از اون شخصیتهای نابه، از اون مردایی که احتمالا به این دلخوشه که زن جوون و سرخوشش با رفتارهای کودکانه و گرمش، به اون که به میانسالی رسیده شورو نشاط می ده، دقت کنید به رفتارهای امیر سر سفره یا اون رقص با نمک و از یاد نرفتنیش. اما اینا همه درحد چند لحظه است، توی لحظات مهم و رفتارهای اساسی دچار تناقضه، دقت کنید به نگاه امیر هنگام بازی والیبال وقتی سپیده توپ رو پرت میکنه اون طرف و یپمان می پره بهش. اینجا هنوز خبری از گم شدن الی و مرگ اون نیست پس کسی تقصیری رو متوجه سپیده نمی دونه، اما امیر پشت نگاهش شماتت داره. آخر فیلم بعد از صحبت علیرضا و سپیده من یکی به شخصه انتظار داشتم امیر بره پیش سپیده و با کمی محبت اونو از اون حالت دربیاره و مطمئنش کنه که کار درستی کرده، مثل وقتی که مینا در کنعان به بغل مرتضی پناه می بره و مرتضی تمام اختلافات رو فراموش میکنه، اما امیر این کار رو نمی کنه شاید دیگه به ادامه زندگی امید نداره و به نظر من شاید دیگه تصمیم نهاییش رو گرفته!

بعد از رابطه امیر و سپیده، شخصیتهای پیمان و شهره هم بسیار عالی از کار دراومده، این روابط پخته نشان از بده بستونهای بی نظیری هنگام کار داره، من بین بازیهای اونا، عاشق سکانس دعوای آشپزخونه هستم، حرکت شهره هنگامی که میگه میخواد بره تهران، تعصبش رو بچه اش، حتی اشاره به این نکته ظریف که بچم دیشب خودشو خیس کرده، صدای آب دیوونم میکنه، از دیشب همه یه جور دیگه به این بچه نگاه می کنن، پیمان که وقتی قاط می زنه قاط زده، اشاره به گه بودنش، اشاره به اینکه توی این شرایط نحوه صحبت کردنشون مهم نیست و...

توی زندگی اونا مذهب و تعصب نقش پررنگی داره، اینو وقتی می فهمیم که شهره زیرلب ذکر می گه یا پیمان بیشتر از بقیه به خیانت الی و بد بودن اون اشاره می کنه یا حتی وقتی به علیرضا می گه بابا یک قرآن بیار، دست بذاریم روش.

از شخصیتهای جالب این زوج هم که بگذریم به علیرضا می رسیم که هر نگاه اون دل آدم رو آتیش می زد و بالاخره دیروز تو سینما عنان اختیار از کف دادم و همپای اون و موازی با سکانس سردخونه اشکم جاری شد. می شه درک کرد که علیرضا چه جوری عاشق الی بوده اما احتمالا به خاطر یک سری اخلاقیات خاص و شاید تعصبات و ... عرصه رو بر الی تنگ کرده و باعث دلزدگی الی از اون شده. به هرحال هربار که من بازی صابر ابر رو می بینم شیفته هنرمندی بی نظیرش می شه. اون چشمای ملتهب اون  دودوزدنهای نگاه، اون غوغای درون نی نی چشما، اون سکوت ویران کننده، همه به دل آدم آتیش می زنه، تصور اینکه حالا درباره الی چی فکر می کنه، حالا وقتی به سه سالی که به پای الی گذاشته می اندیشه چه تصوری می کنه، و اینکه در نهایت با یک دروغ چه جوری دنیای اون خراب شده تصورش درباره الی و درباره عشق و درباره محبت و درباره همه دخترای دیگه چیه؟ این سوالا در مورد علیرضا از ذهن من پاک نمی شه.

در مورد زوج نازی و منوچهر اظهارنظر زیادی ندارم، همین قدر که بین اونا روابط عاشقانه ای برقراره و به عبارتی اونها به شدت دلداده و وابسته به هم هستند و البته آروم و تو خود. اینو وقتی می فهمیم که نازی می گه هرچی آقامون بگه یا وقتی منوچهر میگه من شب از زنم جدا نمی شم یا وقتی دونفری تو ماشینن تا از جمع جدا شن و یک هوایی بخورن و منوچهر می گه می خوای برگردیم و نازی ادامه میداده یک کم دیگه برو، به نظر من اینها دیالوگها یا سکانسای عاشقانه فیلمه .

و حالا می رسیم به شخصیت احمد و شهاب حسینی دوست داشتنی عزیز که من همیشه خودشو، شخصیتشو وبازیشو تحسین می کنم، البته این حس تحسین من نسبت به شهاب از همون موقعهاییه که شهاب توی اکسیژن  (برنامه مورد علاقه من در دوران دبیرستان) مجری بود. رفتار بزرگمنشانه اون همیشه در شخصیتهای سینمایی هم جاریه. ارادت و احترام اون به سپیده و نزدیکی این دو به هم در حال حاضر در کسوت دو دوست قدیمی شبیه به خواهر و برادر و احتمالا در گذشته در جایگاهی دیگر، کاملا مشهوده. نگاه های دزدانه اون به الی و حتی الی به اون مخصوصا در سکانس والیبال بازی کردن و وقتی الی می ره و البته برمی گرده پشت سرشو نگاه می کنه که یعنی نمی خواد بره و حتی سربرگرداندن شهاب، نشان از شکل گیری یک حس مشترک در هردوی اونهاست. که اگر الی می موند و نمی رفت شاید چیزهای بیشتری از این دو می دیدیم.

در مورد الی هم که فکر کنم انقدر صحبت شده که نیاز به ذکر اجرای ظریف کار در نگاه ها، حس عذاب وجدان و حتی حس لذت در کنار احمد نباشه.

فیلم هنوز برای من تموم نشده، می شه این فیلم دنباله داشته باشه، من آخرشو اینجوری تصور کردم که جدا از اینکه این اتفاق تو زندگی پیمان و شهره و نازی و منوچهر خیلی اثر پررنگی نمی ذاره ولی ممکنه باعث جدایی امیر و سپیده بشه اما یکروزی سپیده علیرضا رو پیدا می کنه و بهش می گه که مقصر اون بوده، بهش می گه که الی بهش متعهد بوده، بالاخره سپیده کاری می کنه که علیرضا به زندگی به عشق لبخند بزنه و تنها غصش رفتن عشقش از دنیا باشه نه خیانت عشقش به اون. با شناختی که از خودم و از دیوونه بازی های سپیده دارم مطمئنم که سپیده یه روز بهش می گه.

پی نوشت: صبح قبل از اینکه برم سرکار نمایشنامه «خرده جنایتهای زناشوهری» رو شروع کردم و قبل از شروع به کارم تمومش کردم. با وجود اینکه تله فیلمش رو با بازی فروتن و کریمی دیده بودم ولی از نمایشنامه بیشتر از تله فیلم لذت بردم که حالا این لذت یا به نوع نوشتن برمیگرده که قطعا همین طوره یا به پیش زمینه ای که من از نمایشنامه با بازیهای این دو بازیگر داشتم و هنگام خوندن کاملا تصویری می دیدم. به هر حال از اون نوشته های ناب روزگاره. از دستش ندین.

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 10:9 توسط نجمه سادات انواری |

چهارشنبه 3 تیرماه 88

این دلشوره لعنتی، باز مثل خوره افتاده به جونم!

کی می شه از دست این همه فکر و خیالات شاید واهی رها شم؟!

 


نیم ساعت بعد: دلشورم رفع شد، اما با مسکن!

خوب که فکر می کنم می بینم این دلشوره بی پدر، مادر برام حکم یک غده سرطانی رو پیدا کرده!

هر بار که به جونم می افته از دفعه قبل شدیدتره و هر وقت با مسکن دردش تخفیف پیدا می کنه، کلی حالم رو خوب می کنه!

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 15:8 توسط نجمه سادات انواری |

باز ریختم به هم

هر وقت یک داستان جدیدی از خیانت می شنوم یا می بینم، داغون می شم. تصویر زنان و مردانی که می شناسم ، با تصور خیانتشون به همدیگه یا تعهد یک طرف به دیگری در حالیکه دیگری هیچ تعهدی نداره، عذابم می ده، بیشتر از هرچیزی نابودم می کنه!

+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 17:30 توسط نجمه سادات انواری |

یکشنبه ۲۴/۰۳/۸۸

تمام راه های ارتباطی و رسانه ای و خبررسانی قطع است. اطلاعات ذره ای که می رسد معلوم نیست از کدام جناح است و از چه منبعی پخش شده!

در بیخبری مطلقیم.

گرد مرگ بر فکر ما پاشیده اند.

+ نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 14:58 توسط نجمه سادات انواری |

شنبه ۲۳/۰۳/۸۸

دیشب مطلبی رو آماده کرده بودم در مورد آنچه می خواهم، آنچه دست می یابم و سرنوشت و تقدیر یا عدم قدرت من!

اما الان بعد از شنیدن نتایج شگفت انگیز انتخابات نمی تونم اون رو بذارم، حالا مطمئنم که تلاش و حرکت نقشی نداره! قدرتهای برتری هستن که در خواسته های آدم و ... نقش داره

حالا می دونم که تمام کسانی که گفتند موسوی و نوشتند موسوی چگونه رایهایشان خوانده شد احمدی نژآد

حتی تمام هم ولایتیهای موسوی و کروبی و رضایی، نوشتند احمدی نژاد تا نشان دهنداین رییس جمهور چقدر محبوب است.

۶۵ درصد آرای مردم = احمدی نژاد

چطور باور کنم این رای رو با فضای اطرافم رو. با نظرسنجی که از دوستان مختلفم در شهرهای مختلف داشتم. چطور باور کنم لحظه ای که پای صندوق رای بودم و در صف اکثرا موسوی نوشتن، اما آمار چیز دیگری نشان می دهد؟ چطور باور کنم اراده ای هم بر تغییر است؟

دیگر رای نخواهم داد. دیگر کسی را بر رای دادن و تغییر سرنوشت مملکتش ترغیب نخواهم کرد. دیگر امید نخواهم بست!

+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 8:30 توسط نجمه سادات انواری |

پنج شنبه ۲۱/۰۳/۸۸

چقدر دیر فهمیدی که من هستم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 10:26 توسط نجمه سادات انواری |

سه شنبه 19 خرداد 88

این روزها فضای انتخاباتی به شدت درگیرمون کرده، حتی من که اغلب به سیاست بی توجه بودم و علاقه ای نداشتم، به خاطر شاید یک نه گفتن بزرگ تلاش می کنم. این فضا و این خواسته نه گفتن باعث شده که دل و دماغ زیادی برای کارهای دیگه نداشته باشم. یکی دو باری رفتم پای فیلم اما حال نداد. عطش عجیبی نسبت به درباره الی دارم و دعا دعا می کنم هفته دیگه به مشهد برسه. امیدوارم از اون فیلمهایی نباشه که همه جا اکران می شه به غیر از مشهد.

این مدت مناظره های تلویزیونی درعین مفید بودنشون و اینکه بالاخره شرایطی پیش آمده که کاندیداهای غیر دولتی، می تونن در رسانه عمومی که بیشترین بیننده رو داره جریان های حاکم رو به نقد بکشن، باعث تاسف من هم شده و البته این حس سرخوردگی بیشتر بعد از مناظره کروبی و احمدی نژاد بهم دست داد. اونجایی که حس کردم که برای رسیدن به صندلی قدرت همه، پته هم رو روی آب می ریزن و از سوراخهای حتی ریز زندگی همدیگه استفاده می کنن. همون شب مطمئن بودم بعد از این مناظره رسانه های خارجی با پخش اون و نقد اون به وضعیت مناظره های ما می خندن.علاوه بر اینکه معتقدم این مناظره ها یک قدم بزرگ در بحث تبلیغات کاندیداهاست انگار باید بپذیریم که برای دفعه اول هم این توهین ها و حرمت شکنی ها اجتناب ناپذیره. به هر حال انگار این انتخابات یک جوری اثبات وجوده، به قول یکی از دوستان رنگ سبز دیگه نمادی از حمایت از موسوی نیست بلکه نمادی در مخالفت با دولت و احمدی نژاده!

من طرفدار موسوی هستم و برخلاف دوستانی که فکر می کنن جوگیر شده ام، دلایل از دید خودم منطقی دارم. مطمئنا اگه از لیست  کاندیداها، موسوی حذف بشه به کروبی رای می دم. پس تعصب خاصی روی بودن موسوی و نبودن کروبی ندارم. در این یکی دو هفته با چهار نفر از رای دهندگان به احمدی بحث کردم. البته بحثم نه در راستای تغییر رای اونها از احمدی به موسوی بوده بلکه در راستای توجیه رای ندادن به احمدی و رای دادن به یکی غیر از اون بوده. از این جامعه آماری چهارنفره من، دو نفرشون کسانی بودند که به واسطه سهام عدالت و دست و دلبازی های دولت به سودی رسیده بودند و نهایتا اونها این سودرسانی احمدی نژاد رو به کل تعمیم می دادن و می ترسیدن با رفتن احمدی نژاد، سودشون قطع بشه. نفر سوم کسی بود که با شناختی که از خانواده اش دارم به احتمال قریب به یقین عین دو نفر دیگه هست با این تفاوت که ایشون در انتخابات قبلی طرفدار پروپا قرص هاشمی بود و همه رو ترغیب می کرد که به هاشمی رای بدن. آخرین چیزی که من به این خانم تعصبی گفتم این بود که امیدوارم چهارسال دیگه نظرت نسبت به احمدی نژاد مثل نظرت نسبت به هاشمی در حال حاضر نباشه و اون موقع هم همین قدر طرفدارش باشی. نفر چهارم هم کسی بود که می گفت بذارین احمدی نژاد رای بیاره تا مملکت از پایبست ویران شه اون وقت هم مردم می فهمن نمی تونن به این دیوار ویرونه تکیه بدن و هم یک گروه دیگه بهتر ومفیدتر می تونه کار کنه.

حرف آخر من به سه نفر اول این بود که حتی اگه احمدی هم رای بیاره باز هم پیروز واقعی ما هستیم کسانی که دنبال یک نه بزرگ هستند. همچین وضعیتی در جامعه در حمایت از موسوی (حتی اگه در ظاهر باشه یا حتی خیلی از این جوونها به خاطر خواسته ها و ظواهرشون مورد حمایت بزرگان نباشن) بی نظیره و این موج ضد احمدی که راه افتاده به نظر من خودش بیانگر پیروزیه حالا چه اسم احمدی از صندوق در بیاد چه اسم موسوی یا کروبی.

انتخابات رو بگذریم همه چیز صبح روز 23 خرداد مشخص می شه، یا این وری یا اون وری!

اینا رو در جواب یکی ازدوستان که گفته بود منتظره نوشتم. همون طور که گفتم این روزها زیاد دل و دماغ کار ندارم و بنابراین زیاد چیزی هم در چنته برای رو کردن!

امیدوارم هفته آینده هفته خوبی باشه و کلی نوشته دلی بنویسم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 10:50 توسط نجمه سادات انواری |

سه شنبه دوازدهم خردادماه

وقتی گفت داره ازدواج می کنه، خیلی خوشحال شدم. وقتی گفت از الان به فکر لباس و ... باش چون که سه ماه دیگه عقدکنونه خوشحال تر شدم و وقتی تاکید کرد که طبق قولی که بهت دادم حتما دعوتت می کنم و دوست دارم به کوری چشم بعضی ها، تو و خانواده ات حتما باشین اشک تو چشمام جمع شد و از اینکه انقدر با مرامه که به قولش پایبند باشه به خودم بالیدم.

بهش گفتم پس موقع عقد، اول برای خودت و همسرت دعا کن و بعد برای من.

گفت: مثل اینکه اشتباه کردی چون با اونی که تو فکر می کنی ازدواج نمی کنم و چقدر دلم گرفت وقتی دیدم کسی رو که می خواست از دست داده! چقدر سختی کشیده بود که بهش برسه، داشت می رسید که همه چیز به خاطر  خانواده ها و عدم حمایتشون و ... به بن بست خرد و بعدش هم نمی دونم کی مقصر بود؟ خانواده اون، خانواده عشقش یا ...؟!

باید این هفته ببینمش، باید واقعیت رو ازش بپرسم، باید مطمئن بشم که به خاطر اشتباه یکی از نزدیکان من، بینشون شکرآب نشده.

همه بهم گفتن تو بی تقصیر بودی و نیتت خیر بوده، پس اگه بینشون بهم خرده تقصیر تو نیست! ولی من هیچ وقت خودم رو نمی بخشم.

براش دعا می کنم که خوشبخت بشه، اون توی زندگی  علاوه بر اینکه به عشق نیاز داشت به آرامش هم نیاز داشت. امیدوارم با این ازدواج که مورد حمایت خانواده اش هم هست بتونه به اون عشق و محبتی که می خواد برسه!

+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 15:7 توسط نجمه سادات انواری |

چهارشنبه شش خردادماه ۸۸

گاهی آنچنان دلم می گیرد که بزرگترین خوشی های دنیا هم نمی توانند شادش کنند!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 12:39 توسط نجمه سادات انواری |

Let me sing you a Waltz

Out of nowhere, out of my thoughts.

Let me sing you a waltz

About this one-night stand

You were, for me, that night

Everything I always dreamt of in life

But now you've gone

You are far-gone

All the way to your island of rain

It was for you, just a one-night thing

But you were much more to me

Just so you know

I don't care what they say

I know what you meant

For me that day

I just want another try

I just want another night

Even if it doesn't seem quite right

You meant, for me, much more

Than anyone I've met before

One single night with you, little Jesse

Is worth a thousand with anybody

I have no bitterness, my sweet

I'll never forget this one-night thing

Even tomorrow, in other arms

My heart will stay yours until I die

Let me sing you a Waltz

Out of nowhere, out of my thoughts.

Let me sing you a waltz

About this lovely one-night stand

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 15:27 توسط نجمه سادات انواری |