سه شنبه دوازدهم خردادماه
وقتی گفت داره ازدواج می کنه، خیلی خوشحال شدم. وقتی گفت از الان به فکر لباس و ... باش چون که سه ماه دیگه عقدکنونه خوشحال تر شدم و وقتی تاکید کرد که طبق قولی که بهت دادم حتما دعوتت می کنم و دوست دارم به کوری چشم بعضی ها، تو و خانواده ات حتما باشین اشک تو چشمام جمع شد و از اینکه انقدر با مرامه که به قولش پایبند باشه به خودم بالیدم.
بهش گفتم پس موقع عقد، اول برای خودت و همسرت دعا کن و بعد برای من.
گفت: مثل اینکه اشتباه کردی چون با اونی که تو فکر می کنی ازدواج نمی کنم و چقدر دلم گرفت وقتی دیدم کسی رو که می خواست از دست داده! چقدر سختی کشیده بود که بهش برسه، داشت می رسید که همه چیز به خاطر خانواده ها و عدم حمایتشون و ... به بن بست خرد و بعدش هم نمی دونم کی مقصر بود؟ خانواده اون، خانواده عشقش یا ...؟!
باید این هفته ببینمش، باید واقعیت رو ازش بپرسم، باید مطمئن بشم که به خاطر اشتباه یکی از نزدیکان من، بینشون شکرآب نشده.
همه بهم گفتن تو بی تقصیر بودی و نیتت خیر بوده، پس اگه بینشون بهم خرده تقصیر تو نیست! ولی من هیچ وقت خودم رو نمی بخشم.
براش دعا می کنم که خوشبخت بشه، اون توی زندگی علاوه بر اینکه به عشق نیاز داشت به آرامش هم نیاز داشت. امیدوارم با این ازدواج که مورد حمایت خانواده اش هم هست بتونه به اون عشق و محبتی که می خواد برسه!