چهارشنبه 3 تیرماه 88
این دلشوره لعنتی، باز مثل خوره افتاده به جونم!
کی می شه از دست این همه فکر و خیالات شاید واهی رها شم؟!
نیم ساعت بعد: دلشورم رفع شد، اما با مسکن!
خوب که فکر می کنم می بینم این دلشوره بی پدر، مادر برام حکم یک غده سرطانی رو پیدا کرده!
هر بار که به جونم می افته از دفعه قبل شدیدتره و هر وقت با مسکن دردش تخفیف پیدا می کنه، کلی حالم رو خوب می کنه!