تفکیک جنسیتی کتب درسی

دوشنبه 30 دی ماه 87

 مديرکل دفتر تاليف کتب درسي وزارت آموزش و پرورش با اعلام اينکه تاليف کتب درسي مجزا براي دختران و پسران در دستور کار آموزش و پرورش نيست، از اعمال تفکيک جنسيتي در برخي کتب درسي موجود کشور به ميزاني چون 10 تا 15 درصد بر اساس نيازسنجي هاي صورت گرفته روي دختران و پسران خبر داد. به گزارش ايسنا «علي ذوعلم» دراين باره گفت؛ اعمال چنين موضوعي منوط به نيازهاست، براي مثال اگر زماني آموزش و پرورش درصدد باشد نيازهاي دختران و پسران را به صورت مجزا در برخي دروس از جمله ديني ببيند، اين امر مستلزم اين است که کتب درسي اين دو جنس در بخش هايي براي مثال به ميزان 10 تا 15 درصد به صورت متفاوت تاليف شود، بنابراين اعمال تفکيک جنسيتي در کتب درسي کشور هرگز به معناي تاليف کتب کاملاً مجزا براي دختران و پسران دانش آموز نيست.

منبع: اعتماد

ای بابا! تا همین حالا هم هرچی چوب می خوریم و صداشو در نمی یاریم بابت همین بی اطلاعی و ناآگاهی فیزیولوژیمونه! دیگه اگه قرار باشه من دختر یک چیزایی رو در مورد پسر ندونم و پسر هم یک چیزایی رو در مورد دختر ندونه به دلیل این که جیزه، اون وقت از کجا اطلاعات پیدا کنیم؟ اونوقت ....

خدا رو شکر که کم کم داریم به کشور عربستان می رسیم و در آینده نزدیک ازش در این زمینه ها هم جلو می زنیم. توی این کشور یکسری قبایل و روستاهایی وجود داره که هیچ مردی حق دیدن صورت زن یا مادر و محارمش رو نداره! همین چند ماه پیش یک زن از شوهرش شکایت کرد که بعد از سی سال زندگی مشترک توی خواب سعی کرده صورت زنش رو ببینه! واقعا شما می تونید تصور کنید صورت مادرتون رو نبینید و مهربانی رو توی اون چشمها و لبخند حس نکنید! تصور ازدواج دو نفر با این شرایط اصلا ممکنه؟!

I'm very happy!

شنبه 28 دی ماه 87

می گن هرچی که سخت تر بدست بیاد، لذتش بیشتره، حکایت ما و رییس سابق و حقوق دریافت نکردمونه!

تمام دوستام در جریان این هستن که من سال 85 از شرکت قبلی اومدم بیرون و به دلیل ورشکستگی رییس و اخراج کارمندان من و هیچ کدوم از همکاران نتونستیم پولی دریافت کنیم و یک گروه 9 نفره شدیم و از این آقای کلاهبردار بی انصاف شکایت کردیم. ایشون دو نفر از بچه های گروهمون رو تطمیع کردن، بعد هم یکی یکی ما ها رو تهدید که ال می کنم و بل می کنم ولی ما هفت نفر کم نیاوردیم. حتی وقتی پارسال حکم دادگاه رو عوض کرد و یکی یکی زنگ زد و برای هر کدوم یک دلیل آورد که ازش شکایت کنه، باز هم هم پیمان شدیم که به راهمون قاطعانه تر ادامه بدیم و دنبال راه های جدید برای به هدف رسیدن باشیم. به قول خودش انقدر پله های اداره کار و دادگستری و کلانتری و ... بالا و پایین کردیم که بعد از دو سال و سه ماه بالاخره امروز پولمون رو گرفتیم. هنوز هیچ کدوممون باور نمی کنیم که به نتیجه رسیده باشیم. نمی دونید چه موفقیت بزرگی برای ما حساب شد، چون که غیر از ما و یک مشتری اصفهانی هیچ کدوم از طلبکارهاش نتونستن پولاشون رو نقد کنن و ایشون فعلا از انظار عمومی غایبن! به هر حال در کمال اعتماد به نفس و خودخواهی به خودم و دوستام بابت این اراده و پشتکار تبریک می گم و خوشحالم که بالاخره تونستیم حقمون رو از اون نامرد بگیریم، هر چند همشو نه!

 

پانوشت: این عکس نشاندهنده قیافه الان منه!

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

سه شنبه ۲۴ دی ۸۷

از صبح تمام ذهنم پر شده از تصویر خواب دیشبم! اصلا نمی دونم چرا بعد سالی که ما اصلا خواب نمی دیدیم حالا هر شب خواب می بینم اونم رنگی با جزئیات کامل! مثلا چند شب پیش خواب دیدم دوستم داره سیگار می کشه اون هم از نوع قهوه ای کشیده (کاپتان بلاک) یا دیشب که سرتاسر خوابم پر از خون و رنگ قرمز بود.توی شهری بودم پر از قتل و غارت، یادمه هر گوشه ای از شهر تا کیش از کیشمیش می شد نوجوونهای کم سن و سال به جون هم می پریدن و بعدش تیزی چاقو بود که به هم نشون می دادن و از اونجا به بعد بود که خوابم پر می شد از خون و رنگ قرمز! این لحظه چاقو کشیدن و همدیگر رو قلع و قمع کردن به قدری واضح  و شفاف در ذهنم مونده که نمی دونم چه جوری پاکش کنم!

پرم از حس ترس و وحشت!

در ضمن حال کردم یک شعر از حافظ بذارم!

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

همره کوکبه آصف دوران بروم

پی نوشت: دو سه روزه که خبر خودکشی محمود زمانی رو شنیدم، نمی دونم چرا همش قیافش با اون قد درازش و ریشهای نزدش در حالتی که به دیوار کانون فیلم جای در ورودی تکیه زده جلو چشمم می یاد! زیاد نمی شناختمش اما این تصویر خیلی قوی توی ذهنم مونده!

 

 

و دلم سخت گرفت برای روح آواره ات!

جمعه 20 دی 87

سریال «بیگناهان» را بیشتر به خاطر جلال و بازی خوب داریوش فرهنگ و احساس خوب ناشی از دیدن آن، دنبال میکنم، این گفته به منظره رد قابلیتهای فنی و هنری سریال نیست، بلکه تاکیدی است به همراهی دلی با فیلم علاوه بر همراهی مبتنی بر زیبایی.

هرچه که از سریال می گذرد، بیشتر در حسرت دیدن قسمتی هستم که جلال برای اولین بار دخترش لیلا را می بیند. من با جلال از سکانس ورود به خانه مادرش برای اولین بار آشنا شدم. وقتی همراه با او بعد از بیست و چند سال وارد خانه مادریش شدم، وقتی هنگام زنده شدن خاطرات کودکی جلال همراهش بودم و زمانی که مانند یک پسر خطاکار اما شرمنده و نادم بر سر بالین مادرش نشست و با وقار و متانت اشک ریخت و از سختی فراق گفت، گویی من بیننده هم بر بالین مادر نشسته ام و اشک می ریزم. از آنجا به بعد است که دیگر نمی توانم در تحسین کارگردان در انتخاب به جا و صحیح داریوش فرهنگ و همچنین بازی خوب وی در نقش جلال تردید کنم.

داریوش فرهنگ در پیشینه سینمایی حافظه من، حکم یک مرد خشن و دوست نداشتنی را داشت ولی نمی دانم بعد این همه سال چه بر سر او آمده که آنچنان دوست داشتنی و مهربان شده است.

به راستی که در چشمان او حسرت بیست و چند سال دوری از وطن و زن و فرزند و مادر موج می زند. حقیقتا که حسرت ندیدن فرزند و پشیمانی از خطای ناخواسته در حرکات و سکنات او رخنه کرده است. البته جا دارد در کنار بازی هنرمندانه او، به هنر کارگردان در نمایش تصاویر کلوزاپ از وی، حرکت دوربین هماهنگ و هم راستا و هم جهت با جلال به منظور نشان دادن سنگینی باری که بر دوشش است، یا عظمت آنچه در دل و ذهنش نهفته است، اشاره کرد.

دوست دارم سکانس دیدار جلال و لیلا را در کافی شاپ پارک مرور کنم. وقتی جلال به هنگام ورود لیلا دستپاچه می شود و با تمام وجود صندلی را برای نشستن لیلا نزدیک خود جلو می کشد، وقتی داریوش فرهنگ در نقش یک پدرناشناخته بر روی صندلی روبه روی لیلا نشسته و وقتی حسرت و عصبانیت لیلا را می بیند، می توان حس فزاینده تمنای لمس دختر و به آغوش کشیدن او را برای اولین بار و بعد از بیست و چند سال فراق و دوری دید، شنید وحس کرد!

زمانی که ناخودآگاه از فروغ و نه فروغ خانم سوال میکند، با تمام وجود حس می کنی که در این چندین سال، هزاران بار در تنهایی و خلوت خود با فروغ صحبت کرده و از او تمنای بخشش داشته است!

فرهنگ با درک جزئیات این نقش به خوبی توانسته آن را هضم کند. او می داند که یک پدر بعد این همه سال دوری بیشتر نیاز دارد تا ببیند، تا بشنود نه آنکه حرف بزند از گذشته ای که شاید برای کسی جذابیت نداشته باشد. بدین جهت است که سکوت های او دلنشین است و در این سکوت ها اشتیاق به شنیدن حرفهای دخترش کاملا مشهود. او که الان در شمایل یک عاقله مرد جاافتاده با کوله باری از تجربیات، حسرت دیدار زن و فرزند و مادر و با بار گناهی ناخواسته ظاهر شده تمام این فاکتورهای مختلف و موثر را در سکوتش، در سنگینی نگاهش، در کندی حرکاتش و بالاخص در نم اشک چشمانش نشان می دهد!

نم اشک چشمانی که به دور از چشم عزیزان (مادر و لیلا) به آرامی و بی صدا جاری شده و تمام پهنای صورت را میگیرد. وی با بازی درخشانش در این نقش نشان می دهد که در تصویر کردن دقیق و به جای نم اشک چشم نیز باید هنرمند بود!

نمای آخر سکانس کافی شاپ پارک، نمای مورد علاقه ام است؛ آنجا که همزمان با خروج لیلا از کافی شاپ و راه رفتن کند و آرام وی در پارک، اشک های جلال که به سختی مانع از جاری شدنشان شده، جاری می شود و جلال همپای موسیقی زیبایی که روی تصویر می آید فقط سر تکان میدهد و در سکوت، خود را در این وسعت غم دخترش مقصر می داند! اینجاست که باید گفت «و دلم سخت گرفت برای روح آواره ات*»!

* اصل این شعر بدین شکل است: «و دلم تنگ شد برای روح آواره ام»، شعری از محمود عباس (شاعر فلسطینی) که من از کتاب امشب در سینما ستاره «پرویز دوایی» دزدیدم.

غم باد

یکشنبه 15 دی ماه 87

 

مدتی است این طناب لعنتی گلویم را می فشارد و راه آن را می بندد. مدتی است که می خواهم حرف بزنم اما این حرفهای لعنتی که فقط برای اینکه غم باد نگیری باید از گلویت خارج شود، از این گلو بیرون نمی یاد. لحظه به لحظه به غم باد نزدیکترم و لحظه به لحظه به آرزوی مرگ!

از خیلی چیزها می خواهم بگویم، از زشتی ها و زیبایی های دور و برم، از عشق و نفرتی که با تمام سلول های بدنم حس می کنم! از امید و ناامیدی! اما نمی شود!

با که بگویم از عشقم و از نفرتم تا بفهمد آنچه را من می گویم، نه ببیند آنچه را خود می بینید؟ با که از زشتی ها و زیبایی های دو رو برم بگویم تا حرفهم را بفهمد و دردم را حس کند ولی جبهه نگیرد یا نخواهد درس زندگی به من بدهد؟

انگار علاوه بر دهن، دست و پایم هم بسته است تا حرف نزنم، تا تکان نخورم مبادا کسی از احساسات واقعیم آگاه شود! انگار کسی روی قفسه سینه ام نشسته است و راه نفس کشیدنم را تنگ کرده! انگار ...

کم کم تبدیل شده ام به عروسکی که دیگران را در رسیدن به اهدافشان کمک میکند. اما غافل از خود از اهداف خود! انقدر خود را اسیر تعهدات اخلاقی ای کرده ام که به اطرافیان از خانواده گرفته تا دوست و همکار داده ام که دیگر از خود و تعهداتی که به خودم دارم فراموش کردم!

دوست دارم آن انرژی و امید وصف ناشدنی و تمام نشدنی سالها پیش به روح و به جسمم برگردد و بر من حکمفرما شود! دوست دارم از هرچه پلیدی است بگریزم!

دوست دارم مثل این عکس رها شوم در بی مکانی و بی زمانی! دوست دارم ....

منبع: بی منبع

پی نوشت: بی صبرانه منتظر کتاب امشب در سینما ستاره پرویز دوایی هستم!

 

 

من همان حرف های بی خود خیلی خوش خودم را می خواهم

چهارشنبه 11 دی ماه 87

داستان یک استکان شکسته

...

من واژه های ولگردی بی خیال خودم را می خواهم

لطفا جمعه عجیب همان هفته های بی عشق و گریه را

به من برگردانید!

...

من معنی همان ترانه های دخترانه خودم را می خواهم

لطفا لکنت شیرین آن هم نبات نم کشیده را

به من برگردانید!

...

من پاره پنهانی از همان رویاهای خودم را می خواهم

لطفا عطر بساط دست فروشان شنگ آن سالها را

به من برگردانید!

...

من همان حرفهای بی خود خیلی خوش خودم را می خواهم

لطفا هوای ازبرکردن یکی دو ترانه از دریا را

به من برگردانید!

...

من باران یکریز همان پاره از پاییز تشنه را می خواهم

لطفا خواب خوش دیدار دوباره ری را ... را

به من برگردانید.

...

من غش غش خنده های همان یتیمان بی خانه را می خواهم

لطفا آب و جاروی همان کوچه های سه قاب و ستاره را

به من برگردانید!

...

من پرسه های لاابالی همان روزگار بی اسم و آینه را می خواهم

لطفا عیش آسوده از آن همه ندانستن اندوه و گریه را

به من برگردانید!

...

سروده سید علی صالحی از کتاب آخرین عاشقانه های ری را

یاد باد آن روزگاران، یاد باد!

سه شنبه 10 دی ماه 87

 

این عکس بخشی از همان خاطرات قدیمی دوست داشتنی است چرا که هم مکان (کانون فیلم دانشگاه شهید باهنر کرمان یا به عبارتی زیرزمین خودمون) برایمان بسیار عزیز است و در این عکس گوشه هایی از آن تصاویر خاطره انگیز بازیگران قدیمی دیده می شود و هم دوستان همجوار ما از مردان و زنان نیک روزگار بودند و هستند که اکنون هرکدام به راه خویش رفته و هر از چند گاهی پیامی وسلامی و درودی از آنها به ما می رسد.

بالا (راست به چپ): هانی شمالی (دکترای دامپزشکی، همسر ملیحه، مشهد)، امید مردانی (لیسانس ریاضی، متاهل، شیراز)، مجتبی کامران فرد (دانشجوی فوق لیسانس مدیریت، سمنان)، مرجان (فوق لیسانس پژوهش هنر، همسر برادر امین، کرمان)

پایین (راست به چپ): ملیحه (دکترای دامپزشکی، همسر هانی، مشهد)، خودم (در آن زمان که چادر به سر بودم)، سمیه (لیسانس مرمت، تهران)، بدری (لیسانس فیزیک، در جستجوی فوق هنر، شیراز).

زمان: اردیبهشت 82

پی نوشت: دوستانی که در عکس هستند تنی چند از آن دوستان دوست داشتنی و پدیده ما هستند!

پی نوشت ۲: این آقای امید مردانی به ما زنگ زد و گفت بابا من هنوز مزدوج نشدم چرا به ما انگ می زنی! حالا ضمن پوزش از دوست عزیز اصلاح می کنم که ایشان فوق قبول شدن و به ما شیرینی دادن و ما بعدها با ازدواج اشتباه گرفتیم!

بدون شرح

 

یکشنبه 8 دی 87

 

از آواز زنجره برنمی آید

 

که چه زود خواهد مرد!

....

پی نوشت: دیشب خوندن کتاب «باغ» اثر «پرویز دوایی» که عاشق نوشته هاش هستم رو شروع کردم. خوندن این کتاب رو همزمان با رونمایی اثر جدید این نویسنده بزرگ به نام «امشب در سینما ستاره» که از اسمش معموله چه شاهکاریه به فال نیک می گیرم و می رم دنبال کتاب!

خاطره 5 دی 82- زلزله بم

شنبه 7 دی ماه 87

باز دی شد و یاد و خاطره اون روز لعنتی توی کرمان زنده! دیروز شبکه 1 به مناسبت سالگرد زلزله بم یک تله فیلم با بازی فروتن و اسکندری پخش کرد ولی این فلیم کجا و بیدار شو آرزوی کیانوش عیاری کجا؟!

اون روز لعنتی رو خوب یادمه، کرمان نبودم و بابت همایش دبیران کانون های فیلم و عکس سراسر کشور تهران بودم. اما فردای زلزله خودم رو به کرمان رسوندم. من با نازی (دخترخالم) رفتم کرمان، وقتی رسیدیم کرمان دیگه کرمان دوست داشتنی و خاطره انگیز من نبود، یک شهر غم زده و سراسر ماتم بود. از هر طرف صدای آژیر آمبولانس و نعش کش و بالگرد و... می اومد. هر گوشه شهر پایگاه امداد و جمع آوری لباس و پول و غذا بود. اولین کسی رو که دیدم سمیه و اکرم با صورتی بهت زده و چشمانی پف کرده. هر کی یک طرف می دوید. چند نفر تمام آب میوه های بوفه دانشگاه رو خریده بودند و داشتن می فرستادن بم، دو سه نفر دیگه هم در حال درست کردن نون و پنیر بودند تا بچه هایی که از بم اومدن و موقتا خوابگاه ما بودن رو سیر کنن. یکی می گفت فلانی یادته خواهرش دانشجوی بم بوده، زیر آوار خوابگاه دانشجویی دفن شده، اون یکی که بمی بود نصف خانواده اش از بین رفتن. فلانی بود اتاق فلان خوابگاه 2 همه خانواده اش مردن، حالش بده، هیچ کی رو نداره. وقتی با نازی یک سر دانشگاه زدیم از پسرها که هیچ خبری نبود گروه گروه می رفتن بم، رامین آذرفر که رفته بود بم می گفت از هر هفت لاشه ای که از زیر آوار در می یاره، یکیش زندست، پویا نمکی که به بیمارستان رفته بود می گفت کارش اینه که جنازه ها رو بذاره رو دوشش و به سردخونه منتقل کنه. احسان کماسی تعریف می کرد که چه جوری توی یکی از دهاتها با یک زن حامله روبرو شده که درد زایمانش گرفته بود! شب رفتیم بیمارستان شهید باهنر، توصیفش سخته! صدای ناله ها هنوز توی گوشمه! ما که 5 دی از طرف کانون فیلم و عکس قرار برگزاری جلسه پخش فیلم نفس عمیق و پرسش و پاسخ با حضور پرویز شهبازی (کارگردان فیلم) و امیر قادری (منتقد) داشتیم، برنامه رو کنسل کردیم.

 

دو روز بعد از زلزله یک شب شایعه شد که طبق پیش بینی های انجام شده اعلام شده که امشب ساعت 11 شب به بعد احتمال زلزله است و ما به هر کی میگفتیم از کی تا حالا زلزله قابل پیش بینی شده اون هم با اعلام زمان دقیق، عمق فاجعه زلزله بم نمی ذاشت که منطقی فکر کنه. اطاق ما از اون اطاق هایی بود که بچه ها تیریپ عاقل بودن و احمق نبودن رو زده بودن و به هیچ قیمتی حاضر نبودن که اطاق رو خالی کنن. حتی یکی دو تا از بچه ها که با کوله پشتی های پر از وسایل شخصی و عروسک و پتو اومدن تا ما رو تحریک کنن مثل بقیه به حیاط خوابگاه بریم و توی سرما بخوابیم موفق نشدن. از اون جایی که نازی مهمون ما بود و من و اون با هم روی یک تخت می خوابیدیم، تخت من هم تخت طبقه دوم بود، خدا می دونه که تا صبح به من و نازی و فاطی بیچاره که تخت پایینی بود چی گذشت! صبح شد و ما زنده بودیم و سربلند! یادمه یک شبه دیگه که با سمیه و اکرم خونه دانشجویی داشتیم نصفه شب زلزله اومد. اون شب دو سه تا مهمون دیگه هم خونه ما بودن از جمله مهلا و خواهر سمیه و داداش اکرم! وقتی زلزله اومد و همه با دو اومدیم توی خیابون دیدیم من و مهلا اصلا حجاب نداریم! (این موضوع حجاب در عمق زلزله هم از اون بحثهای چالش برانگیزه). از اون شب سمیه و اکرم با رعایت مقررات ایمنی در خصوص حجاب لالا می کردند و من همیشه به اونها می گفتم اگه خدایی نکرده زلزله بیاد دیگه چیزی از حجاب آدم باقی نمی مونه! پس به خودتون سخت نگیرید! اون شب بعد از اینکه سروصدا ها خوابید و میخواستیم به بقیه خوابمون برسیم داداش مهلا رو فرستادیم جلوی در پارکینگ که بخوابه در حالیکه در پارکینگ باز بود. ما خانم ها هم جلوی در ورودی چفت در چفت لالا کردیم البته با حجاب. در خونه باز بود که اگه زلزله اومد ما وقتمون به درباز کردن تلف نشه و خودمون رو سریع بندازیم تو کوچه، بیچاره داداش مهلا ، چون مرد بود، فرستاده بودیمش خط اول جبهه که مواظف باشه مبادا نصفه شب کسی قصد ورود به خونه و دزدی و ... به کلش بزنه!

 

بگذریم، پارسال توی یکی از همین جشنواره ها فیلم بیدارشو آرزو رو دیدم. بی غلو بگم بعد چندین سال که از زلزله می گشت انگار اون حس خفه شده در من در زمان زلزله سرباز کرده بود و با دیدن این فیلم می ریخت بیرون. دیدن صحنه های واقعی فیلم عیاری من رو برد به اون سالها و به دانشگاه کرمان، به پرده های سیاهی که سرتاسر دانشگاه کشیده شده بود. به عکسهایی که از زلزله گرفته شده بود و جرات دیدنش رو نداشتی. به صورت غم زده دوستت که یک شبه بی کس شده بود. به قبرستان پر از مرده کرمان که هر گوشش خانواده عزاداری سرمزار فامیل مرده اش در زلزله نشسته بود. به نوزادی که تو آغوش مادر مردش زنده بود، به مادری که تو آغوشش کودک مردش بود، به ضجه های بچه های بی کس، به پسری که با دستان خود پدر و مادرش رو خاک کرد، به مردی که آرزوش رو زیر خاک می بینه، به ... بعد سالها که از زلزله گذشت بالاخره تونستم با فیلم عیاری زارزار گریه کنم، چقدر اون روزهای زلزله بم خودم رو نگه داشتم و مقاومت کردم که گریه نکنم فقط فکر کنم، فکر به این که چیکار می تونم بکنم و چیکار باید بکنم!

با این که متاسفم از این که تنها فیلم به جا مانده از واقعیت زلزله سهمگین بم هنوز اکران نشه، اما دیدن این فیلم رو به هر طریقی بهتون توصیه می کنم.

تو یک هرزه واقعی هستی!

5 شنبه 5 دی 87

دیشب بعد مدتها با خیال راحت یکی و نصفی فیلم دیدم. یکی اولی فیلم از نفس افتاده (breathless) از کارگردان موج نوی سینمای فرانسه، گدار بود و فیلم دومی که تیکه تیکه دیدم میل مبهم هوس لوئیس بونوئل که اگه خدا بخواد تا جمعه می شینم مثل آدم می بینمش.

در باب از نفس افتاده باید بگم که هرآینه از فیلم خوشمان آمد علی الخصوص سکانس طولانی خانه پاتریشیا که با وجود محدودیت مکان و بازیگر، پر از جزئیات وخلاقیت و نوآوریه (این خلاقیت و نوآوری ازصدقه سری دولت، امسال بدجوری تو دهنم افتاده)، خداییش فرض کنید یک کارگردان ایرانی بخواد یک سکانس دونفره طولانی بدون هیچ حادثه اکشنی! رو کارگردانی کنه ضمن اینکه دو شخصیت اصلی هم باید به تماشاچی معرفی بشن! مطمئنم که تو فیلمهای ایرانی حتی به تعویض لباس فکر نمیکنند چه برسه به وررفتن با خودشون یا صحبت کردن پای آیینه مثل شخصیت پاتریشیا یا شستن پا، کوتاه کردن مو و ... اون تلفنهای مایکل رو خیلی دوست دارم، عین واقعیت که آدم تحت هر شرایطی باید بزنگه عمل می کنه! و از همه مهم تر عاشق سیلی زدن های پاتریشیا شدم. این عمل، عجیب به دلمان نشست! وقتی فیلم رو دیدم یادم اومد که اون عملیات مایکل رو که با شصتش رو لباش می کشید و شبیه یک علامت بود، قبلا دیدم. احتمالا احسان اداش رو درآورده، البته مایکل بدجوری ما رو به یاد احسان انداخت مخصوصا صحنه فراره آخرش.

برای خوشامد دوستان تیکه هایی از دیالوگ های فیلم رو می ذارم تا خوب حالشو ببرید!

عنوان پست هم ترجمه آخرین جمله ای که مایکل می گه، آخرین جمله ای که نوشته شده.

breathless

Michel: When a girl says everything's fine and can't light her cigarette, then she's afraid of something.

 

Journalist: do you think there's difference between eroticism and love?

Writer: no, not really! I don't believe so ... because eroticism is a form of love and love a form of eroticism.

 

Patricia: Do you think a woman has a role to play in modern society?

Writer: Yes, If she is charming, has a striped dress and wears dark glasses.

 

Journalist: How many men can a woman love in her life? Physically, I mean?

Writer: more than that! two things are important in life. for men, women. for women, money.

 

 

Michel: It's life. Informers inform, burglers burgle, murderes murder ... lovers love.

 

Patricia: I don't want to be in love with you. that's why I called the police. I stayed because I wanted to be sure that I was in love with you or that I wasn't in love with you. and as I'm treating you badly, it proves that I'm not in love with you.

 

Michel: you're a real scumbag.

 

تولد وبلاگم

سه شنبه 3 دی ماه 87

تولد وبلاگم با نام نیمه پنهان (ماه) رو یک روز بعد از سالروز تولدخودم باید به فال نیک بگیرم. هرچند که قبلا تجربه نوشتن رو در یاهو 360 داشتم و دارم ولی به قول سمیه که برای این کار به دستم بهانه داد یاهو 360 سنگینه، از طرفی هم چون به تازگی کل کل های ما با رفیق شفیقمان (پاندور بدری) به حد اعلا رسیده با این وبلاگ، پاندور مجبور می شه که جواب من رو توی وبلاگ خودم بذاره نه توی وبلاگ خودش!

تمام سعیم رو می کنم که از احسات روزانه و همچنین مطالب اجتماعی چیزایی بذارم. امیدوارم همونطور که در دنیای واقعی دوستای خوبی مثل سمیه و بدری دارم در دنیای مجازی هم دوست ها و دوستی های خوبی داشته باشم.

چشم های من به جای دست های تو

سه شنبه 3 دی ماه 87

این قرار داد

تا ابد میان ما

برقرار باد

چشمهای من به جای دست های تو !

من به دست تو

آب می دهم

تو به چشم من

آبرو بده !

من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم !

شعر از قیصر امین پور