می ترسم!
چهارشنبه 31 تیرماه 88
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم ... ری را!
سید علی صالحی – کتاب نامه ها
چهارشنبه 31 تیرماه 88
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم ... ری را!
سید علی صالحی – کتاب نامه ها
چهارشنبه بیست و چهارم تیرماه 88
امروز قراره برم تهران، اتفاق خاصی نیست، مثل همیشه اما نمیدونم چرا به همه میگم رفتنم با خودم، برگشتنم با خداست. ما رو ندیدین حلال کنید. بماند که کلی خانواده در خصوص اینکه اگر تجمعی چیزی بود حضور نداشته باشم و مثل بچه آدم برم کارم و انجام بدم و برگردم نصایحم کردند، اما خدا رو چه دیدی شاید رفتیم و برنگشتیم. انگار یه جورایی باید حلالیت بطلبیم و وصیت بکنیم.
یادمه وقتی دانشجو بودم تقریبا ترم دوم بودیم که یکی از بچه های مکانیک 79 که هم ورودی ما بود هم هم کلاسی سمیرا و محبوبه و هم هم اتاقی وهاب صمدی طی یک حادثه رانندگی در جاده حین برگشت به خونه تصادف می کنه و می میره، از اونجایی که مسیر کرمان – مشهد مالرو بود یعنی امکان حمل ونقل با قطار نداشت احتمال خطر وتصادف و مرگ و میر زیاد بود! لذا پس از اون خاطره بد هر وقت می خواستم برم کرمان یا بیام مشهد به زینب که نزدیکترین دوستم بود یک نیمچه وصیتی می کردم.
الان فرق فوکوله! با اینکه با قطار می رم ولی چون دارم به کانون این چند روز اعتراضات پا می ذارم احساس می کنم امنیت بی امنیت! به هرحال دوستان ما که چیزی نداریم برای وصیت کردن اما اگه بدی خوبی از ما دیدید حلال کنید. قصد ما فقط خیر بود و لاغیر!
بازم وصیت های خصوصیم رو به نزدیکترین دوستام می کنم.
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش. این وزن آواز من است، عشقی که گرم وشدید است، زود می سوزد و خاموش می شود.
اگر مرا بسیار دوست می داری، شاید این حس تو صادقانه نباشد. کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد، دوستی پایدار و همیشگی از هرچیزی بالاتر است.
پی نوشت: این متن رو از توی یک روزنامه دزدیدم که اون هم از دیالوگهای فیلم «همه بچه های من» دزدیده بود. راست و دروغش با خودشون.
چهارشنبه می رم تهران و جمعه برمی گردم. جمعه عصر امتحان دارم.
صبحم رو با این خبر و شرح ماوقع آغاز کردم. حالم بده. خیلی بد. گاهی وقتها یه چیزایی از طاقت آدم فراتره!
چهارشنبه 10 تیر 88
(5).jpg)
دیروز برای سومین بار رفتم سینما تا درباره الی رو ببینم. انقدر جزئیات این فیلم منو جذب کرده که دیشب به سرم زد با وجود دیدن سه باره فیلم، بشینم فیلمنامه رو از اول تا آخر بنویسم ببینم چقدر از این جزئیات رو متوجه شدم و دیدم.
دفعه اول که فیلم رو دیدم لحظه به لحظه مجذوب فیلم بودم، انگار داخل همون جمعم که هر لحظه خبری یا اتفاقی مثل آوار رو سرم خراب می شه، آخرای فیلم می خواستم سریع به تهش برسم تا از اون برزخی که هستم نجات پیدا کنم. این فیلم اولین فیلمی بود که من طی اون اصلا ساعتم رو نگاه نکردم و گذر زمان رو درک نکردم. دفعه دوم که فیلم رو دیدم روی جزئیات کار دقیق شدم. روی بازیها، روی دیالوگها، روی اشاره ها، و چقدر لذت بردم. دیروز که برای دفعه سوم فیلم رو دیدم، روی شخصیت سپیده و امیر و احمد دقیق شدم و به نظرم اومد این فیلمیه درباره سپیده نه درباره الی. چقدر پشت نگاه های سنگین و پخته امیر حرف بود. چقدر دوست دارم که اصغر فرهادی بیاد داستان سپیده و امیر رو تعریف کنه، داستانی جذابتر از کنعان! اصلا از قبل هم نگه چون قبل سفر اونا به شمال احتمالا شبیه کنعانه، ولی از بعدش بگه. از اینکه امیر مطمئن شده دیوونه بازی های سپیده می تونه کنار جذابیتش و مجلس گرم کنیش عواقب نابخشودنی داشته باشه! از اینکه سپیده می فهمه دیگه نمی تونه با سرخوشی کودکانه، با پنهان کاری و ... لذت دائمی به جمع بخشید. چقدر رفتارهای سبکسرانه و سرخوشانه سپیده عالی از کار در اومده بود، نمی دونم چرا انقدر این شخصیت برام جالب بود اما اینو فهمیدم که توی این رفتارها به شدت با سپیده همذات پنداری می کنم. منم مثل سپیده اکثرا برای فرار از چیزهای تلخ زندگی به جمع، سرخوشی های دوستانه و ... پناه می برم. دقیقا مثل سپیده دوستان میخوان دورهم جمع بشن، من، میخوان برنامه تفریح و سینما و نمایشگاه بذارن، من. بلیط می خوان، من. کم کم داره طوری می شه که زن هم میخوان به من می گن. و من هم مثل سپیده برای اینکه گرمی و صفای جمع حفظ بشه و بمونه یه چیزایی رو نصفه و نیمه میگم یا سعی می کنم یه چیزایی رو خودم رفع و رجوع کنم، خیلی وقتها هم از حق خودم میگذرم مثل دیروز که برای اینکه به جمع خانواده خوش بگذره از خودم و بدن خستم که به شدت به استراحت نیاز داشت گذشتم و به سینما رفتم. دیالوگ طلایی سیپده رو یادتون هست، اونجا که تو خونه پیرزنه می گه: اگه می گفتم که الان اینجا نبودیم! و این دقیقا یعنی من.
شخصیت امیر هم از اون شخصیتهای نابه، از اون مردایی که احتمالا به این دلخوشه که زن جوون و سرخوشش با رفتارهای کودکانه و گرمش، به اون که به میانسالی رسیده شورو نشاط می ده، دقت کنید به رفتارهای امیر سر سفره یا اون رقص با نمک و از یاد نرفتنیش. اما اینا همه درحد چند لحظه است، توی لحظات مهم و رفتارهای اساسی دچار تناقضه، دقت کنید به نگاه امیر هنگام بازی والیبال وقتی سپیده توپ رو پرت میکنه اون طرف و یپمان می پره بهش. اینجا هنوز خبری از گم شدن الی و مرگ اون نیست پس کسی تقصیری رو متوجه سپیده نمی دونه، اما امیر پشت نگاهش شماتت داره. آخر فیلم بعد از صحبت علیرضا و سپیده من یکی به شخصه انتظار داشتم امیر بره پیش سپیده و با کمی محبت اونو از اون حالت دربیاره و مطمئنش کنه که کار درستی کرده، مثل وقتی که مینا در کنعان به بغل مرتضی پناه می بره و مرتضی تمام اختلافات رو فراموش میکنه، اما امیر این کار رو نمی کنه شاید دیگه به ادامه زندگی امید نداره و به نظر من شاید دیگه تصمیم نهاییش رو گرفته!
بعد از رابطه امیر و سپیده، شخصیتهای پیمان و شهره هم بسیار عالی از کار دراومده، این روابط پخته نشان از بده بستونهای بی نظیری هنگام کار داره، من بین بازیهای اونا، عاشق سکانس دعوای آشپزخونه هستم، حرکت شهره هنگامی که میگه میخواد بره تهران، تعصبش رو بچه اش، حتی اشاره به این نکته ظریف که بچم دیشب خودشو خیس کرده، صدای آب دیوونم میکنه، از دیشب همه یه جور دیگه به این بچه نگاه می کنن، پیمان که وقتی قاط می زنه قاط زده، اشاره به گه بودنش، اشاره به اینکه توی این شرایط نحوه صحبت کردنشون مهم نیست و...
توی زندگی اونا مذهب و تعصب نقش پررنگی داره، اینو وقتی می فهمیم که شهره زیرلب ذکر می گه یا پیمان بیشتر از بقیه به خیانت الی و بد بودن اون اشاره می کنه یا حتی وقتی به علیرضا می گه بابا یک قرآن بیار، دست بذاریم روش.
از شخصیتهای جالب این زوج هم که بگذریم به علیرضا می رسیم که هر نگاه اون دل آدم رو آتیش می زد و بالاخره دیروز تو سینما عنان اختیار از کف دادم و همپای اون و موازی با سکانس سردخونه اشکم جاری شد. می شه درک کرد که علیرضا چه جوری عاشق الی بوده اما احتمالا به خاطر یک سری اخلاقیات خاص و شاید تعصبات و ... عرصه رو بر الی تنگ کرده و باعث دلزدگی الی از اون شده. به هرحال هربار که من بازی صابر ابر رو می بینم شیفته هنرمندی بی نظیرش می شه. اون چشمای ملتهب اون دودوزدنهای نگاه، اون غوغای درون نی نی چشما، اون سکوت ویران کننده، همه به دل آدم آتیش می زنه، تصور اینکه حالا درباره الی چی فکر می کنه، حالا وقتی به سه سالی که به پای الی گذاشته می اندیشه چه تصوری می کنه، و اینکه در نهایت با یک دروغ چه جوری دنیای اون خراب شده تصورش درباره الی و درباره عشق و درباره محبت و درباره همه دخترای دیگه چیه؟ این سوالا در مورد علیرضا از ذهن من پاک نمی شه.
در مورد زوج نازی و منوچهر اظهارنظر زیادی ندارم، همین قدر که بین اونا روابط عاشقانه ای برقراره و به عبارتی اونها به شدت دلداده و وابسته به هم هستند و البته آروم و تو خود. اینو وقتی می فهمیم که نازی می گه هرچی آقامون بگه یا وقتی منوچهر میگه من شب از زنم جدا نمی شم یا وقتی دونفری تو ماشینن تا از جمع جدا شن و یک هوایی بخورن و منوچهر می گه می خوای برگردیم و نازی ادامه میداده یک کم دیگه برو، به نظر من اینها دیالوگها یا سکانسای عاشقانه فیلمه .
و حالا می رسیم به شخصیت احمد و شهاب حسینی دوست داشتنی عزیز که من همیشه خودشو، شخصیتشو وبازیشو تحسین می کنم، البته این حس تحسین من نسبت به شهاب از همون موقعهاییه که شهاب توی اکسیژن (برنامه مورد علاقه من در دوران دبیرستان) مجری بود. رفتار بزرگمنشانه اون همیشه در شخصیتهای سینمایی هم جاریه. ارادت و احترام اون به سپیده و نزدیکی این دو به هم در حال حاضر در کسوت دو دوست قدیمی شبیه به خواهر و برادر و احتمالا در گذشته در جایگاهی دیگر، کاملا مشهوده. نگاه های دزدانه اون به الی و حتی الی به اون مخصوصا در سکانس والیبال بازی کردن و وقتی الی می ره و البته برمی گرده پشت سرشو نگاه می کنه که یعنی نمی خواد بره و حتی سربرگرداندن شهاب، نشان از شکل گیری یک حس مشترک در هردوی اونهاست. که اگر الی می موند و نمی رفت شاید چیزهای بیشتری از این دو می دیدیم.
در مورد الی هم که فکر کنم انقدر صحبت شده که نیاز به ذکر اجرای ظریف کار در نگاه ها، حس عذاب وجدان و حتی حس لذت در کنار احمد نباشه.
فیلم هنوز برای من تموم نشده، می شه این فیلم دنباله داشته باشه، من آخرشو اینجوری تصور کردم که جدا از اینکه این اتفاق تو زندگی پیمان و شهره و نازی و منوچهر خیلی اثر پررنگی نمی ذاره ولی ممکنه باعث جدایی امیر و سپیده بشه اما یکروزی سپیده علیرضا رو پیدا می کنه و بهش می گه که مقصر اون بوده، بهش می گه که الی بهش متعهد بوده، بالاخره سپیده کاری می کنه که علیرضا به زندگی به عشق لبخند بزنه و تنها غصش رفتن عشقش از دنیا باشه نه خیانت عشقش به اون. با شناختی که از خودم و از دیوونه بازی های سپیده دارم مطمئنم که سپیده یه روز بهش می گه.
پی نوشت: صبح قبل از اینکه برم سرکار نمایشنامه «خرده جنایتهای زناشوهری» رو شروع کردم و قبل از شروع به کارم تمومش کردم. با وجود اینکه تله فیلمش رو با بازی فروتن و کریمی دیده بودم ولی از نمایشنامه بیشتر از تله فیلم لذت بردم که حالا این لذت یا به نوع نوشتن برمیگرده که قطعا همین طوره یا به پیش زمینه ای که من از نمایشنامه با بازیهای این دو بازیگر داشتم و هنگام خوندن کاملا تصویری می دیدم. به هر حال از اون نوشته های ناب روزگاره. از دستش ندین.
چهارشنبه 3 تیرماه 88
این دلشوره لعنتی، باز مثل خوره افتاده به جونم!
کی می شه از دست این همه فکر و خیالات شاید واهی رها شم؟!
نیم ساعت بعد: دلشورم رفع شد، اما با مسکن!
خوب که فکر می کنم می بینم این دلشوره بی پدر، مادر برام حکم یک غده سرطانی رو پیدا کرده!
هر بار که به جونم می افته از دفعه قبل شدیدتره و هر وقت با مسکن دردش تخفیف پیدا می کنه، کلی حالم رو خوب می کنه!