یادداشت چندگانه کمی ادبی، کمی سیاسی

1-     سر صبحی فهمیدم دو تا از دوستان، وبلاگ نویسی رو بوسیدن و گذاشتن کنار: یکی سینا (نما به نما) و دیگری هدیه (آکاشا). اعتراف می کنم که خودم هم گاهی به سرم می زنه که این کار رو بکنم ولی می بینم هر از گاهی که ممکنه هر روز باشه یا ماهی یکبار دوست دارم یه چیزی یه جایی بنویسم، یه جایی فراتر از دفتر یادداشتهای روزانه (که دیگه از اول امسال سفید سفیده)، دوست دارم فکر کنم نوشته ای دارم برای اینکه همه بخونن و نظر بدن، هرچند که نظرات ممکنه یکی یا هیچی باشه.

2-     سرصبحی کتاب توپ شبانه جعفر مدرس صادقی رو تموم کردم. این اولین کتابی بود که از این نویسنده می خوندم. اولش خیلی خوب بود و من به جد دنبال می کردم تا ببینم این عصیان شخصیت اول به چی منجر می شه و چه اتفاقی می افته. حتی اونجای داستان که از همه چیز می کنه و بیخبر پیش جیم می ره هم خوب بود، ولی بعدش کم توقعیم شد. با اومدن بچه (انگار مشکل زندگی اونا بچه بود)- بچه ای که همه می دونن پدرش کیه - هم زندگیش راضی کننده می شه، هم خودش راضی و هیچ کس هم هیچ اعتراضی نداره. از جیم که با فهمیدن خبر حاملگی شخصیت اول، همه چی رو ول می کنه و به حال خودش می ذاره، از معلق بودن داستان همایون و ابی در گذشته و همایون و ابی در آینده، اصلا خوشم نیومد.

3-     پارسال در چنین روزی کلی امید و آرزو داشتیم به تغییر، به بهبود، به اصلاح، به آینده ای بهتر ولی ... نتیجه اون همه انگیزه و شور و شوق چیزی جز یک مشت جوون کشته شده و جوون دلمرده و خانوده های زجر کشیده و ... نشد. چه سخت بود خبر گرفتن از دوستان و آشنایانی که تهران بودن و کار ما شده بود مدام آمار گرفتن. مدام ترس و دلهره، نرین بیرون، مواظب باشین، چیزیتون که نشد و .... آدم سیاسی نیستم، حرف سیاسی هم بلد نیستم بزنم ولی با دیدن این مستندهای 20:30 گونه تلویزیون خونم به جوش می یاد. ترور شخصیتهایی که هر شب پخش می شه جزو مضحک ترین برنامه های صدا و سیمای عزیزه. شخصیتهایی که زمانی کسی بودن، اداره امور دستشون بوده و یا خدماتی به مردم و مملکت کرده اند، در عرض یک ربع با بزرگنمایی مسائل منفی زندگی و چشم بستن به خیلی چیزها، ترور می شن. من نه قصد دفاع از اونا را دارم و نه محکوم کردن اینا ولی می دونم که این روش که یک ربع به صورت اجمالی به مضرات یک نفر پرداخته بشه بدون درنظر گرفتن منافعش، وقتی اون یک نفر به هیچ وسیله و ابزاری نتونه حرف بزنه، واقعیت رو بگه، توجیه کنه یا حتی اعتراف کنه، روشیه که نتیجه معکوس داره.

4-     نمی دونم مستند تقاطع رو دیشب از تلویزیون دیدید یانه. با پخش این مستند سوالهای بسیاری دوباره در ذهن ها نقش بست. کاش از همه اتفاقهایی که افتاده بود مستند ساخته می شد. از دلنگرونیهای مادر سهراب، از بی جواب گذاشتنش، از جنازه ای که بعد مدت مدیدی در یک سردخونه یافت شده بود، از زجر خانواده های در بند اوین، از بی احترامی به مادران پشت در اوین، از مرگ پزشک کهریزک و از همه مهتر از کهریزک که دیگر داستانش عیان است و به لطف الهی، رهبر معظم هم درش رو تخته کردن! و هیچ منعی برای حرف نزدن درموردش نیست. از دیشب این سوال در ذهنم نقش بسته که بین این همه گروه و درخواست کنننده مبنی بر تحقیق روی پرونده ندا آقا سلطان و یا ساخت مستند چطور، فقط و فقط به این خبرنگار خارجی اجازه کار داده می شه. چرا حالا که بحث سر روشن کردن مردمه اجازه پخش چهره دوست ندا با اون سر و شکل و آرایش و حجاب نداشته و موهای رنگ کرده و فر و روسری که از سر افتاده، داده میشه اون هم در وانفسای طرح عفاف و حجاب و با کمال تعجب با زوم کردن های چندین و چند باره بر روی این چهره!

۵- قطعنامه علیه ایران هم تصویب شد. بد نیست یکی به دولتمردان یادآوری کنه با رای مثبت چین و روسیه و  اوگاندا و از همه مهمتر رای ممتنع لبنان که انقدر برایش سینه چاک می کنیم و کرور کرور نیرو و امکانات براشون می فرستیم. آقایون رسما اعلام کردن که موجه بودنش در جامعه جهانی براشون اهمیت بیشتری را کسب رضایت ایران رو داره! آدم باید سرشو بزنه به دیوار!

  

دلم گرفته است، به همین سادگی!

اگر بروید و به فرهنگ اصطلاحات و کنایات رجوع کنید زیر مدخل دل، چیزی دارد شبیه این که دلم گرفته است.

دلم گرفته است؛ به همین سادگی

بخشی از داستانک «بودا زیر درخت دانایی روی صندلی لهستانی» از کتاب «دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند»

نویسنده: پوریا عالمی – طراحی: توکا نیستانی

* * * * * * * * * *

پی نوشت: گاهی وقتها بعد از چند روز نسبتا خوب و آرومو پر از خنده و روشنی، یک چیز کوچیک شبیه یک نشونه، مثل یک کرم می افته تو کله آدم و از همه بدتر تو دل آدم و احساس امید و روشنی رو ازت می گیره. این نشونه کرم وار می تونه از لحن یک صدا بیاد، یک گفتگوی ساده که طرف گفتگو هم سرشار از انرژیه بیاد، از هوای ابری بیاد، از یک آهنگ قدیمی یا یک نوشته ساده بیاد. از هرچیزی که فکرشو بکنی می یاد و تو مغز و دل آدم نفوذ می کنه و روزهای روشن رو به گند می کشه!

پی نوشت ۲: فکر نمی کردم پست قبلیم انقدر بد باشه!!!

سلطان غم؛ مادر!

من فکر می کنم بدبخترین موجود در عالم بعد از شیطان یک مادر خوب است. چون می خواهد دخترش حتما خوشبخت شود. و خوشبختی دخترها مثل کش شلواری می ماند که خوب گره نزده باشی. چون با کوچکترین چیزی گره باز می شود و کش در می رود و شلوار ....

اشتباه نکنید، این جمله ازمن نیست. از کتاب «آفتاب پرست نازنین» نوشته «محمدرضا کاتب» دزدیدمش. این یادداشت رو به بهانه روز مادر نوشتمش. می خوام از مامانم و روز مامان بگم ولی نه از این حرفها که ما باید سعی کنیم همیشه روز مامان باشه یا چرا یک عده فقط در این روز هوای مامانشونو دارن یا حرفهای روشنفکری مشابه!

راستش مامان (با مادر مانوس نیستم)،عزیزترین موجود زندگیه منه، هرچند در ظاهر این طوری نیست یا حداقل مشخص نیست، ولی در باطن خیلی دوسش دارم و خیلی به حضور و وجودش وابستم. یعنی من اصلا لوس نیستم، اصلا عادت به بغل مامان رفتن و ناز و نوازش شدن ندارم، برعکس خواهر و برادرم (این به دلیل روش تربیتیه پدر و مادرمه که می خواستن من لوس نشم، ولی اشتباه کردن)، اصلا قربون صدقه مامانم نمی رم (این خیلی بده، ولی یادم ندادن)، از اون آدمها هم نیستم که هر روز بهش زنگ بزنم و حال و احوال و آمار بگیرم. ولی همین قدر که می دونم هست و نفس می کشه و دلخوشه به وجود ما، دلم قرص می شه، دلم آروم می شه. گاهی وقتها دوست دارم برم تو بغلشو زار زار گریه کنم و از دردام بگم ولی نمی تونم رنج کشیدنشو ببینم، پس با جلف بازی و شیطنتام می خندونمش تا غم تو چشامو نبینه ولی می بینه و به روم نمی یاره و انقدر صبر می کنه تا روزی خودم همه چیزو بهش بگم و اون هم بگه من که فهمیده بودم ولی نمی خواستم خلوتتو بهم بزنم. دوست داشتن من در حس حمایتیه که ازش می کنم (البته شاید هم پررنگ نباشه). مثلا این که خیلی دوست دارم سفرهای مختلف بفرستمش بره ولی فقط یکی دو بار تونستم عملی کنم. اگه یک وسیله ای بخواد به خونه اضافه کنه من مخالف 100% هستم، ولی وقتی کارشو کرد و اونو خرید، کم و کسریهای مالیش رو جبران می کنم، البته مشتاقانه و با کمال میل، نه از روی اجبار. در هر زمانی هم که بخوام براش کاری بکنم به این فکر می کنم الان به چه چیزی بیشتر از همه نیاز داره.

گاهی وقتها موندم این مادرا چه دلی دارن که اداهای جورواجور بچه ها را تحمل می کنند. عقاید مخالفشون رو به عشق بچه ها می پذیرن و خوشبختی بچه ها براشون مهمه. عشق مادر به فرزند یک عشق دگرخواهه که لامصب می سوزونه آدمو.

نمی تونم زیاد از احساسم به مامانم بگم، از اینکه گاهی وقتها برای تنهاییاش، برای دلتنگی هاش، برای دل نگرونیهاش، برای دل شکستگی هاش و برای بی معرفتی بچه هاش دلم می سوزه. وقتی باهاش بحثم می شه و رنج می کشه با اینکه می دونم حق با منه، از دست خودم ناراحت می شم و در این بین رنج عظیمی که پدرم به مادرم هدیه کرده بیشتر عذابم می ده!

مامان من همیشه در زندگی حامی من و خواهر و برادرم بوده، لوسمون نکرده و به استقلالمون در جامعه ضربه ای نزده. در بدترین شرایط چه مالی چه روحی چه جسمی پشتمون بوده و با حمایتهای بی دریغش ما رو تشویق کرده تا به سمت خواسته و هدفمون گام برداریم و بریم تا بهش برسیم (هرچند هدف ما هدف خودش نبوده). به عقایدمون احترام گذاشته و به فاصله سنی که با هم داریم، عمیقا اهمیت داده. با توجه به وابستگی شدیدی که به من به عنوان فرزند ارشد داشت، دوری من رو در زمان دانشجویی نمی توست تاب بیاره (ترم اول هر روز مامانم سر ناهار و شام به خاطر من گریه می کرد) ولی هیچ وقت ازم نخواست محیطی رو که دوست دارم توش تنها زندگی کنم رو به خاطر نزدیکی به اون ول کنم. هیچ وقت مانع ارتباط من با جنس مذکر! نشد و بهم یاد داد که چگونه در برابرشون رفتار کنم، برخلاف خیلی مامان ها (یا حداقل مامان یکی دو تا از دوستام که به شدت مخالف و نگران هرگونه رابطه دخترشون با هرگونه جنس مذکرن) مثل یک آدم روشنفکر در این زمینه ها کنار من و خواهر و برادرمه و ما رو همراهی می کنه. گاهی وقتها در این باب، انقدر به روز فکر می کنه که من انگشت به دهن می مونم که چه طوری می تونه شرایط رو درک کنه. عمده اختلاف من و مامانم عقاید دینی و حجابه که اون هیچ وقت تو کتش نمی ره دخترش معتقد و محجبه نباشه و من هم اجبار تو کتم نمی ره. هرچند بااین مساله هم کنار اومده ولی هر از گاهی زخم زبونش رو می زنه. به هر حال که خیلی دوسش دارم و خیلی مدیونشم. می دونم که هیچ وقت نمی تونم گذشت و فداکاریش رو جبران کنم ولی امیدوارم حداقل رضایتش رو جلب کنم.

این روز بهانه ایه برای من که یکبار دیگه به مامانم نشون بدم چقدر دوستش دارم و سلامتی و نشاطش رو مثل همه روزها از خدا بخوام.

پی نوشت: دلم رفت پیش مادران چشم انتظار پشت در اوین! امیدوارم معجزه ای بشه و به حرمت این روز مقدس (روز مادر)، اونها هم از چشم انتظاری دربیان که سهمشون از زندگی این همه حقارت و رنج نیست!

زندگی خنثی

وقتی اینجا نتونی مطلبی بذاری که جذاب باشه و بقیه بیان نظر بدن، وقتی مطلب خوشحال کننده یا ناراحت کننده ای نداشته باشی و نوشته هات حالت خنثی بگیرن یعنی زندگی آدم هم در حالت خنثی می گذره. این روزای من الان اینطوری. نه خوب نه بد. مثل بچه های مثبت سرم پایینه به راهم ادامه می دم نه سنگی جلومه و نه دوردست مسحور کننده ای!

طایر دولت اگر بازگذاری بکند

یار باز آید و با وصل قراری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش  چاره من

هاتف غیب ندا داد که آری بکند

خیلی پی نوشت: امروز از یک وزارتخانه مهم با شرکت تماس گرفتند و گفتند بابت یک موضوع کاری مهم فقط می خوان با مدیریت صحبت کنند. توضیح دادم نیستند و کارشون رو به من بگن. بعد از کلی توضیحات طرف اسمم رو پرسید. بعد از شنیدن پاسخ من گفت شما مثل اینکه خیلی وقته اونجایید. پاسخم مثبت بود. گفت من که تا حالا باهاتون صحبت نکرده بودم ولی در مکاتباتی که از شرکت شما اینجا هست من اسم شما رو زیاد دیدم. قیافه من در اون موقع در حالت کیفور شدن دیدنی بود!

پرواز

آزاد باش

ای کبوتر زیبایی که بدون تماشایت / هر روز یاد پرواز را پر می دهم

خود را به آشیانه من نرسان

که سالهای سال است آشیانه ام / بی حضور کبوترها / بی نوازش لبانشان / ترد و بی روح / با فرود سبکبالت / فرو خواهد افتاد

...

آزاد باش

ای رویای مهربان

پرهای خود را آنقدر باز کن

تا از دیار من خاموش بگذری

ای صمیمانه تیرن لحظه ی اوج

ای تکیه گاه همه ی لحظه های تنهایی

ای خاطرات سراپا لبخند

من همواره باید مرانوش تاریکیهایم را / با آینه زمزمه کنم

بگذار آینه گوشش پر شود

بگذار تمام دیوارها از من بیزار شوند

بگذار آسمان هم دیگر از بارشم دلش نلرزد

بگذار و بگذر

که اگر نگذاری و نگذری

گذشتت شاید تلخی گذران باران غمها را بیادت بیاورد

و این را نه من / و نه هیچ بنفشه ی دیگری می خواهد

تو زیبایی ات آنقدر است

که اگر تمام رویاهایم را هم ببافم

که بر قامتت زیبا بنشیند

تو زیبا به زیبایی

و من توان تاوان زیبایی ات را ندارم

نمی دانم کدامین توان / به من یارای سرایش آزادیت را می دهد

که درد سرایشم آنقدر است

که حتی رعد تمام ابرهاهم / بر پیکر هیچ آسمانی / توان رویای ترانه ی آنرا هم ندارد

...

دیگر مهم نیست

که من خسته از های های نبودنت / هر روزم را با خیالت / و هر شبم را با رویایت / هم آغوش شوم

مهم اینست که تو / یادت نرود که خورشیدی

و دلت همان دریاییست / که از خورشید رویت / ابر سیاهی را به نام من ساخته است

و این ابر سیاه / هرگز به تمام شدنت، به رویای سیاهی رضا نمی دهد

آری بدان که اقیانوس دلت / آنقدر آبیست

که نباید من با سیاهیم سرمه ای سرمه ها را بیاد چشمانت بیاورم

من حتی اگر تمام دنیاهم برایم شود

تمام دنیا ذره ای خرد است

در کیهان آسمان آسمانه

پس بگذار تا روزی / آسمانی / تو را به ضیافت آغوش خود بخواند

که وسعت زیبایی تو را بداند و بتواند

و بدان که نادانی ناتوان / همواره اسیر ابی آسمانت خواهد بود

و تا نفس باقیست

با زبان و قلمش / دلش را که از نبودنت کویر گشته است

باد خواهد زد

و میداند

و شاید فقط همین را بداند

که همان کویر ناچیز و بادبزن دل سرد را هم / از تو دارد

که اگر بی تو بود

همان هیچی بود که بود

و تو بودی که بودش کردی

و تا هست

با خیالت خواهد بود

خیالی آبی / هموزن گامهای سرد موج / بر صدفهای خسته ی ساحلی کویری

که شاید امیدش هنوز / به طغیان دریای توست

اما کاش

با طغیانت باز / دل کویریش تو را از هست به بود نمی کشاند

ای آسمان دریایی

ای بی کران رویایی

خیالت را برایم بگذار

و آزاد به هر کران که می خواهی پرواز کن

تا باز

من باشم و این دل بی قرار

و همین باران تنهایی

و سکوت پاسخهای سلام اندود قاصدک.

شعر از حامد ابراهیمی کتاب پریاد آسمانه

حامد ابراهیمی از فامیلای بابامه که الان خیلی ساله ازش خبر ندارم. اون سالا (۷۹) یه مدتی بود عاشق دختر فامیلشون به نام سمانه بود که بالاخره به هم رسیدن. یک ازدواج عاشقانه! شعرهای این کتاب رو هم در همون دوران عشق و عاشقی نوشته و بعد از ازدواجشون چاپ کرد. اون سالها عشق و اخلاق و رفتار و گذشتشون زبونزد فامیل بود. الان به دلیل این که یک شش و هفت سالیست که کلا از خانواده بابایی بریدیم، ازش خبر ندارم ولی خیلی دوست دارم بدونم در چه حالیه؟ هنوز هم عاشقه؟!

پی نوشت: دوست عزیزی که منتظر پاسخ من به کامنت خصوصی هستی، لطفا ایمیلتو بده تا از طریق ایمیل بتونم جوابتو بدم. ترجیح می دم نظرم رو تو ملا عام نذارم.

ختم کلام

دنبال من نگرد، قصه تمام شد / آن شب سکوت من، ختم کلام شد

دنبال من نیا، من خانه نیستم / با راز این سفر، بیگانه نیستم

دنبال من نگرد، این یک ترانه نیست / از تو بریده ام، «رفتن» بهانه نیست

دیگر تمام شد: عالیجناب من! / لحن قدیم عشق، ماسید در دهن!

سردابه ی سکون، از جنس من نبود / تعبیر خواب من، ساکن شدن نبود

من یک قلندرم، نه لات در به در!!! / من روح جنگلم، نه ناجی بشر!!!

دنبال من نگرد، دنبال من نیا / من رشد کرده ام، از کوچه تا خدا

روی حصیر آب، بر سقف صد کتاب / پرواز می کنم، آزاد و بی نقاب

دنبال من نگرد، دیگر تمام شد / آن شب سکوت من، ختم کلام شد

کتاب شعر «عطسه های نحس» از «اندیشه فولادوند»

این کتاب هم یکی از کتابهاییست که از نمایشگاه گرفتم. توش شعرهای خوبی پیدا می شه، شعرهایی که اغلب از جنس اعتراض و سکون و رخوت این دوران است و به عبارتی به امضاء کار فولادوند تبدیل شده. برای من اینگونه اشعار خالی از لطف نیست. هنگام خوندن اشعار، خیلی سعی کردم لحن رضا یزدانی رو به خود نگیرم ولی انگار این اشعار نوشته شده فقط برای رضا یزدانی و لحن خاص او!

پی نوشت:

من / استکان چای / تمدید خودخوری

بی تو / سکوت / شب / تیغ موکت بری

اعصاب برفکی / تصویر خاطرات

عالیجناب / عشق / کافه / ترانه / کات

شعر: من باختم

به نظر هدیه (وبلاگ آکاشا) شعرهاش شعرهای قوی نیستند. قبول ولی از بعضی از قسمتهاش من خوشم می یاد. دست خودم هم نیست.

...!

من آشفته به پای تو می افتم اما

موی آشفته فقط تا کمرت می آید.

مجموعه غزل کاظم بهمنی

کتابهایی که از نمایشگاه خریده بودم بالاخره رسید. این شعر بالا هم از لابه لای اشانتیونهایی که یکی از غرفه ها لابه لای کتاب شعرهاش می داد دزدیدم.

 

باران

باران می بارد و من می اندیشم

آسمان چرا می گرید؟

شاید دلی در گوشه ای سوخته

یا به دیده ای اشکی نشسته

شاید بغضی در گلو می گرید

یا نگاهی به تاریکی امید می جوید

شاید عهدی در خاطری فراموش می شود

یا عشقی در باوری خاموش

شاید جام امید در وجودی شکسته

یا آرزو در سینه ای مرده

باران می بارد

و من

هنوز می اندیشم ...

کتاب سفر دل – شاعر: آرزو بلالی

این کتاب شعر  رو پس از سالها از کتابخونم کشیدم بیرون. مال 4-5 سال پیشه. این شعر رو توی این روزهای بارونی بد ندیدم بذارم.

بالاخره پس از افت و خیز فراوون نتایج کنکور اومد. من هم که برای اولین بار مدیریت اجرایی شرکت کرده بودم مجاز شدم ولی چه مجاز شدنی. امید به قبولیم اندکه. اگه اون زمان امتحان انقدر از لحاظ روحی و جسمی بهم نمی ریختم، مطمئنم امتحانم رو خیلی بهتر می دادم و حداقل شبانه قبول می شدم. اما الان حداکثر غیرانتفاعی یا مجازی قبول می شم، اونم حداکثر!

یه زمانهایی آدم به یکی دوست نیاز داره که درکش کنه که تو بدترین شرایط همراهیش کنه تا بحران بگذره ولی می بینی طرف خودش بحران ایجاد می کنه! بگذریم. امسال هم گذشت و باید به سال جدید و کنکور جدید فکر کنم.

هر روز عمرم از دیروز بدتره / عمری که هر نفس، بی غم نمی گذره

دلگیر وخسته ام، بی روح و ساکتم / نبضم نمی زنه، پلکم نمی زنه

می دونم امشبم، از خواب می پرم / از گریه تا سحر، خوابم نمی بره

این زنده موندنه، بازنده موندنه / بی دوست زندگی، مرگ از تو بهتره

اون رو به رو داره پرواز می کنه / می بینمش هنوز از پشت پنجره

هی دست تکون می دمف هی داد می زنم / اون سنگدل ولی، هم کوره هم کره

حتی اگه من از این عشق بگذرم / قلب شکسته ام از حقش نمی گذره

دوران گیجی و سرگیجگیت گذشت / محکم بشین دلم، این دوره آخره!

یه دفعه نمی دونم این آهنگ از کجا پیداش شد. ولی نمی تونید این آهنگ رو با صدای خسته و شکسته چاووشی تصور کنید و این حس تلخش رو درک نکنید! اصلا این آلبوم ژاکتش بعد از آلبوم ناموفق یک شاخه نیلوفرش کولاک بود.

چاووشی خواننده موردعلاقه منه با اون صدای منحصر به فردش که تمام حس و حال منو فریاد می زنه!

پنج شنبه خوب بودم، خیلی خوب. هوا خوب بود، منم خوب. فقط می خواستم به لحظه فکر کنم. نه به گذشته نه به آینده. میخواستم حال خوبم رو داشته باشم و ببینم می شه. می خواستم به خودم ثابت کنم که اگه بخوام می تونم در دنیام تغییرات خوبی ایجاد کنم. اما نشد، نشد که بشه. دو ساعت زیر بارون تو خیابونها پلکیدن بهم ثابت کرد که فقط خواست من مهم نیست. هزار و یک عامل دیگه هم هست که نمی خواد و نمی ذاره تو خوب باشی. پس به قول چاووشی: «دیگه حتی فکرشم نمی کنم / روزگار من از این بهترشه»