ترس و آرامش

یکشنبه بیست و نه آذر 88

خودمم نمی دونم چرا یک دفعه تصمیم گرفتم قالب وبلاگم رو عوض کنم، شاید احتیاج به تنوع و همچنین بهانه تولد وبلاگ!

به هر حال این قالب انتخابی بهترین و زیباترین قالبها نیست ولی طرحی هست که می پسندم و بد نیست نظرات دوستان رو هم در مورد کج سلیقگیم بدونم!!!

دیروز داشتم به یکی ازویژگی هام فکر میکردم. قدرت ریسک پذیریم در زندگی که متاسفانه خیلی پایینه.

سال اول دانشگاه که بودم با یکسری از بچه ها یک گروهی رو تشکیل داده بودیم و هر هفته دور هم جمع می شدیم و در مورد موضوعات مختلف صحبت می کردیم. یکبار موضوع صحبتمون این بود که هدفمون از کار و تلاش و زندگی چیه؟ یکی از آقایون محترم سال بالایی گفت آرامش و من ته دلم گفتم واه، زندگی یعنی هیجان، توی آرامش که آدم نمی تونه لذت ببره؟! غافل از اینکه گاهی زندگی همچین باهات می کنه که عطای هیجان رو به لقاش می بخشی و حاضری یک گوشه آروم سرت به کار خودت بند باشه! اون موقع نفهمیدم که اون بیچاره ممکنه چه تلاطمهایی رو در زندگی پشت سر گذاشته باشه ولی الان می فهمم!

این حکایت، شده حال و روز فعلی من. خودم نمی دونستم چرا انقدر می ترسم از اینکه داشته هام رو از دست بدم تا اینکه چند وقت پیش یک دوست گفت می ترسی از اینکه آرامش فعلیت رو از دست بدی، نه اینکه الان خیلی آرامش دارم نه! همیشه بعد از رسیدن به یک قله یا یک آرامش، با یک طوفان سهمگینی رو به رو شدم که منو به قعر  دره پرت کرده برای همین همیشه می ترسم. می ترسم خانواده ام رو از دست بدم، کارم رو از دست بدم، دوستم رو از دست بدم و ...! وقتی دانشجو بودم هیچ وقت به این فکر نمیکردم که شاید با تغییر دانشگاه بتونم مسیر جدید و بهتری رو در زندگیم آغاز کنم. حالا که سرکارم می ترسم کار فعلیم رو از دست بدم و اصلا و ابدا به کار دیگه ای فکر نمی کنم مبادا کار بعدی خوبی های این یکی رو نداشته باشه. این اخلاق خیلی بده چون من با حداقل ها می سازم و این حداثل رو برای خودم  می کنم حداکثرم و ترس از اینکه مسیر جدید، پیشنهاد جدید، آدم جدید، کار جدید حداقل داشته هام رو ازم بگیره، مانع از ریسک کردنم می شه. مانع از خواستنم می شه و البته احتمالا باعث سوء استفاده اطرافیان می شه. شاید و مطمئنا دلیل اصلی و عمده بی قراری من همینه، ترس از دست دادن!

توهم و آرزو!

مدتیه دارم به این فکر می کنم که فرق بین توهم و آرزو چیه؟ به دایره المعارف مراجعه کردم.

نوشته توهم یعنی خیال واهی ولی آرزو یعنی خواسته، میل و ...

حالا سوالم اینه که کی آرزو رنگ توهم به خودش می گیره و کی توهم رنگ آرزو؟

خودمم نفهمیدم چی گفتم!

جمله روز: چاوز: اهانت به ایران اهانت به ونزوئلا و بولیوی است!

یا خدا! خودت به فریاد ما برس!

عید غدیر و یاد روزهای قدیمی

از یک روز قبل عید غدیر می خواستم بنویسم اما نشد. الان هم حس و حالش رفته.

فقط همین قدر می گم که سالیان دور و نزدیک، آن زمان که او بود، روزهای عید غدیر از نوروز برای ما پررفت و آمد بود. از اونجایی که هم مامان و هم بابا سید بودن هرکی می یومد خونه ما یکجا 5 تا سید رو زیارت می کرد و می رفت. این بود که از 8 صبح تا 11 شب تو خونه ما برو و بیا بود. یک دقیقه فرصت نشستن نبود. هرچه سن و سال بابا بالاتر می رفت رفت و آمدها هم بیشتر می شد. کاری به مسائل اعتقادی ندارم. برای ما جالب حال و هوای این روز و دیدن فک و فامیل و آماده کردن هدایای عید بود. هرکی زرنگ تر بود سینی هدایای عید رو می چرخوند. خلاصه که خیلی کیف می داد و با تمام خستگی هاش کیفور می شدیم اما الان از وقتی او نیست دیگه حال و هوای عید غدیر از خونه ما رفته.

نمی تونم به خاطر رفتنش ببخشمش! به خاطر این شادی که از ما گرفت! نمی تونم هر سال حسرت شور وحالی که می تونست تو خونه طنین انداز شه رو نخورم. نمی تونم!

دیروز روز خوبی بود. روزی پر از استرس. روزی به ظاهر معمولی اما در باطن نه. این که بالاخره دیده بشی و هویت پیدا کنی و احساس کنی از این به بعد هستی چه با نگاه مثبت چه منفی، حس خوبیه. این هویت پیدا کردن باعث شد که من تمام مسیر شرکت تا خونه رو با آرامش و لبخند و لذت در شب رانندگی کنم. بی توجه به ماشین هایی که با سرعت از کنارم می گذشتن و بوق می زدن. فقط به بودن فکر می کردم نه نبودن!

آیا تجربه دیشب تکرار می شود؟! امیدوارم.

آیا او برمیگردد؟! حتی اگر برگردد هم چیزهای ازدست رفته بر نمی گردد!

15 روز دیگه چه روزیه؟!

آرامش کار

هیچ چیز به اندازه کار مرا از شر افکار وحشتناک دور نمی کند.

از سبزوار برگشته ام. باکلی لحظات خوب و خوش و با کلی حسرت. و البته سرماخوردگی.

 

حوصله ندارم!

خیلی وقته دست و دلم به نوشتن نمی ره، به کتاب خوندن و فیلم دیدن نمی ره، به زندگی نمی ره.

از زنگ موبایلم بدم می یاد. وسوسه خاموش کردنش امانم رو می بره ولی باز ملاحظه می کنم.

مثل همیشه افکار مختلفی در سر دارم.

یه روز صبح به این فکر می کردم که چقدر توقع من از زندگی کمه، یک لبخند، یک سلام بی انتظار، یک نسیم، یه طبیعت زیبا، یک اتفاق خوب و ... تمام چیزهاییه که منو دلخوش می کنه و بهم شادی وصف نشدنی می ده. برعکس خیلی ها که رویاهاشون خانه مجلل و مسافرتهای خارج از کشور، طی مدارج علمی و همسر رستم و ... است هیچ کدوم از این چیزا کاتالیزور شادی من نیست. نمی دونم با اینکه انقدر خواسته من اندک و کوچیکه چرا خدا قهرش می یاد و گاهی ازم دریغ می کنه! شاید به قول بعضی دوستان دارم کفر می گم. به هر حال از بخشی از شرایط زندگیم راضیم و از بخشیش نه. برای اون بخش نه اش هرچی تلاش می کنم انگار به بن بست می رسم. نمی دونم این بن بست خیالی، پله پرش منه یا مانع رشد من!

فردا راهی مسافرت کوچکی هستم، هستیم. مسافرتی بعد مدتها خانوادگی به دیاری همین نزدیکیها. دیشب داشتم به رسول (پسرخالم و همون کسی که به خاطر انتخابش باید گز کنیم بریم شهر زنش و انتخابش رو بهش تبریک بگیم) فکر می کردم. به اینکه چه جوری سه سال اون و نامزدش این همه سختی رو تحمل کردن و از هم دور نشدن تا بالاخره بهم رسیدن. برای من این موضوع چیز عجیبی نیست، بلکه معتقدم رسمش هم همینه. ولی از جوونای این روزگار، عجیبه! عجیب! از این دنیای نامرد و سنگدل عجیبه که بذاره اینا اینجوری و با سختی پای هم وایسن!

خیلی حرفای دیگه دارم که سکوت اختیار می کنم.