سفرنامه تهران (آخرین قسمت)
پنج شنبه 24 اردیبهشت – ساعت 22- خونه خاله
امروز از اون روزها بود که هرکی به من می رسید و شرح جاهایی که رفتم رو می شنید می گفت این دختر عجب حیرت انگیزه! انجام دوتاکار شرکتی و بعد دیدن یک دوست در دانشگاه و کمی گپ دوستانه در خصوص شکست عشقی که خورده، بس نیست که یکدفعه موبایلت زنگ می خوره و می بینی یاسر رضایی سبزواری اعلام می کنه الان تهرانه و فاصلش با تو 5 دقیقه بیشتر نیست. وقتی موضوع جالبتر میشه که همراه یک دوست قدیمی یعنی زهره سالاریست که در دوران فعالیت در کانون فیلم دانشگاه فردوسی مشهد (سال 81) باهاش آشنا شدی و گاه و بیگاه از طریق اینترنت باهاش در تماس بودی.
بعد از این دیدار غیرمنتظره می رم خونه سمیه چون که بعدازظهر میدون ونک باید سمیه صادقی و وهاب صمدی رو ببینم و زمان برای رفتن به خونه خاله و برگشتن نیست. همون جاست که برنامه گلابدره چیده می شه خیلی دوست دارم برم اما ....
دیدن سمیه و صمدی توی کافه ای همون حول و حوش ونک عجین می شه با خوردن یک بستنی گنده با میلیون ها اسمارتیس رنگ شده سبز! اگه توصیه صمدی رو گوش کرده بودم حالا انقدر از بستنی بدم نمی یومد.
ساعت 7 سروکله میرزایی یا به عبارتی همکار نازی پیدا میشه. ایشون با خونسردی تموم ما رو پیاده می کشونن تا پارک ملت و رستوران جام جم و کلی در طول راه از مسائل مختلف و فلسفه وجودی آنها برای سمیه و صمدی می گن که فکر کنم بیچاره ها حوصلشون از تزهای میرزایی سر رفت. حالا در این بین فعالیت هایی از جمله بر برنامه ریزی برای رفتن به کوه صبح جمعه و دعوت یکی دو تا از دوستان که من نمی شناسمشون به شام همون شب نیز انجام میده. خداروشکر با غرولندهای نازی برنامه شام کنسل میشه، حالا هم که تازه رسیدم خونه و پادرد امانم رو بریده و فکر می کنم نیاز به استراحت داشته باشم خودم رو از رفتن به کوه فردا معاف می کنم.
جمعه 25 اردیبهشت – ساعت 20- قطار مشهد – تهران
بالاخره رمان داریوش مهرجویی رو تموم کردم. هنوز پام رو مشهد نذاشتم ذهنم درگیره کلی کاره که می دونم روی میزم تلمبار شده. و البته دلم برای خیلی چیزایی که مشهد دارم تنگ!!!
صبح به خودم استراحت دادم و فقط به رفتن به هفت حوض و خرید یک سوغاتی با کلی ماجرا به همراه نازی اکتفا کردم. خرید این سوغاتی کلی داستان همراهش داره که جاش اینجا نیست! قبل از اومدن به راه آهن هم، با نازی و میرزایی رفتیم یک جای خیلی قشنگ تو کوه و کمر که نیاز به پیاده روی نداشت و می شد با ماشین طی طریق کرد. به قول میرزایی بام دوم تهران! دیدن اون طبیعت سرسبز کلی سرسبزمون کرد.
این سفر با وجود تمام مشقات قبلش، خیلی پربار بود و خیلی بهمون خوش گذشت. دیدن دوستان با کیفیت و کمیت زیاد، از مشخصه های این چند روز بود که امیدوارم هرسال تکرار بشه، البته باید گفت جای دوستانی چون عباس واحدی، حسام فروزان، هانی شمالی و ملیحه (همسرش) و خیلی های دیگه خالی بود. اصلا انگار این اردیبهشت و نمایشگاه کتاب یه جورایی شده وعده گاه عشاق! (بماند که در جمع ما اصلا عاشقی وجود نداره). نوشین حرف جالبی زد. گفت وقتی اردیبهشت میشه بوی تو (یعنی من) هم می یاد چون وقتی می یای توی این تهران خراب شده همه رو دور هم جمع می کنی و کلی شور و هیجان به جمع می بخشی!!!! واقعا؟ نمی دونم!
پی نوشت:
این سمیه با اون سمیه فرق فوکوله. سمیه اول صوفیانه و اهل اراک و فارغ التحصیل مرمت و صاحب وبلاگ ترهات و دوست صمیمی من که باهاش توی کانون فیلم آشنا شدم. سمیه دوم سمیه صادقیه و اهل کرمان و در حال حاضر دانشجوی فوق لیسانس کامپیوتر در تهران و همکلاسی و هم خونه ای من در کرمان. جفتشون از گلای روزگارن.




فارغ التحصیل رشته کامپیوتر هستم، اما در حال حاضر هیچ گونه فعالیتی در این زمینه ندارم. به سینما، ادبیات و هنر علاقه دارم و سعی می کنم فعالیتم را معطوف به این زمینه ها کنم. فعلا در کسوت مسئول دفتر مدیرعامل در یک شرکت بنام و مشهور مشغول به کار می باشم اما در سر آرزوی ورود به عرصه فیلم و فیلمسازی و فیلمنامه نویسی را می پرورانم.