سفرنامه تهران (آخرین قسمت)

پنج شنبه 24 اردیبهشت ساعت 22- خونه خاله

امروز از اون روزها بود که هرکی به من می رسید و شرح جاهایی که رفتم رو می شنید می گفت این دختر عجب حیرت انگیزه! انجام دوتاکار شرکتی و بعد دیدن یک دوست در دانشگاه و کمی گپ دوستانه در خصوص شکست عشقی که خورده، بس نیست که یکدفعه موبایلت زنگ می خوره و می بینی یاسر رضایی سبزواری اعلام می کنه الان تهرانه و فاصلش با تو 5 دقیقه بیشتر نیست. وقتی موضوع جالبتر میشه که همراه یک دوست قدیمی یعنی زهره سالاریست که در دوران فعالیت در کانون فیلم دانشگاه فردوسی مشهد (سال 81) باهاش آشنا شدی و گاه و بیگاه از طریق اینترنت باهاش در تماس بودی.

بعد از این دیدار غیرمنتظره می رم خونه سمیه چون که بعدازظهر میدون ونک باید سمیه صادقی و وهاب صمدی رو ببینم و زمان برای رفتن به خونه خاله و برگشتن نیست. همون جاست که برنامه گلابدره چیده می شه خیلی دوست دارم برم اما ....

دیدن سمیه و صمدی توی کافه ای همون حول و حوش ونک عجین می شه با خوردن یک بستنی گنده با میلیون ها اسمارتیس رنگ شده سبز! اگه توصیه صمدی رو گوش کرده بودم حالا انقدر از بستنی بدم نمی یومد.

ساعت 7 سروکله میرزایی یا به عبارتی همکار نازی پیدا میشه. ایشون با خونسردی تموم ما رو پیاده می کشونن تا پارک ملت و رستوران جام جم و کلی در طول راه از مسائل مختلف و فلسفه وجودی آنها برای سمیه و صمدی می گن که فکر کنم بیچاره ها حوصلشون از تزهای میرزایی سر رفت. حالا در این بین فعالیت هایی از جمله بر برنامه ریزی برای رفتن به کوه صبح جمعه و دعوت یکی دو تا از دوستان که من نمی شناسمشون به شام همون شب نیز انجام میده. خداروشکر با غرولندهای نازی برنامه شام کنسل میشه، حالا هم که تازه رسیدم خونه و پادرد امانم رو بریده و فکر می کنم نیاز به استراحت داشته باشم خودم رو از رفتن به کوه فردا معاف می کنم.

جمعه 25 اردیبهشت ساعت 20- قطار مشهد تهران

بالاخره رمان داریوش مهرجویی رو تموم کردم. هنوز پام رو مشهد نذاشتم ذهنم درگیره کلی کاره که می دونم روی میزم تلمبار شده. و البته دلم برای خیلی چیزایی که مشهد دارم تنگ!!!

صبح به خودم استراحت دادم و فقط به رفتن به هفت حوض و خرید یک سوغاتی با کلی ماجرا به همراه نازی اکتفا کردم. خرید این سوغاتی کلی داستان همراهش داره که جاش اینجا نیست! قبل از اومدن به راه آهن هم، با نازی و میرزایی رفتیم یک جای خیلی قشنگ تو کوه و کمر که نیاز به پیاده روی نداشت و می شد با ماشین طی طریق کرد. به قول میرزایی بام دوم تهران! دیدن اون طبیعت سرسبز کلی سرسبزمون کرد.

این سفر با وجود تمام مشقات قبلش، خیلی پربار بود و خیلی بهمون خوش گذشت. دیدن دوستان با کیفیت و کمیت زیاد، از مشخصه های این چند روز بود که امیدوارم هرسال تکرار بشه، البته باید گفت جای دوستانی چون عباس واحدی، حسام فروزان، هانی شمالی و ملیحه (همسرش) و خیلی های دیگه خالی بود. اصلا انگار این اردیبهشت و نمایشگاه کتاب یه جورایی شده وعده گاه عشاق! (بماند که در جمع ما اصلا عاشقی وجود نداره). نوشین حرف جالبی زد. گفت وقتی اردیبهشت میشه بوی تو (یعنی من) هم می یاد چون وقتی می یای توی این تهران خراب شده همه رو دور هم جمع می کنی و کلی شور و هیجان به جمع می بخشی!!!! واقعا؟ نمی دونم!

پی نوشت: این سمیه با اون سمیه فرق فوکوله. سمیه اول صوفیانه و اهل اراک و فارغ التحصیل مرمت و صاحب وبلاگ ترهات و دوست صمیمی من که باهاش توی کانون فیلم آشنا شدم. سمیه دوم سمیه صادقیه و اهل کرمان و در حال حاضر دانشجوی فوق لیسانس کامپیوتر در تهران و همکلاسی و هم خونه ای من در کرمان. جفتشون از گلای روزگارن.

سفرنامه تهران 2

سه شنبه 22 اردیبهشت ساعت 23- خونه سمیه

امروز صبح با زینب رفتم نمایشگاه. چه لذتی داره نمایشگاه کتاب رفتن و بین غرفه ها لولیدن و قدم زدن و کتاب انتخاب کردن و خریدن و چه زجری می کشی موقعی که پول زیادی نداری تا هرچی دوست داری بخری و باید حساب شده قدم برداری. خیلی از انتشارات خوب مثل قطره، چشمه، نی و ... رو زیاد توش وای نمیستادم تا هوس خریدن کتاب به اراده ام نچربه! با این وجود اولین رمان داریوش مهرجویی به نام به خاطر یک فیلم بلند لعنتی رو خریدم و فکر می کنم همین یک دونه کتاب به تهران اومدنم می ارزه. رمان حسد مسعود کیمیایی هم امروز ساعت 3 با حضور خود کیمیایی توی نمایشگاه رونمایی شد که من یک سالن دیگه درگیر بودم و نتونستم برم. از خریدهای جالب توجه دیگم کتاب آشپزی بود! با وجود خنده دوستان، ولی باید بگم من و خواهرم تصمیم گرفتیم یکم غذاهای متنوع تری درست کنیم و به آشنایان فیض برسونیم! یک کتاب روانشناسی برای زنان بالای 40 سال هم تنها کتاب روانشناسی بود که پیدا کردم و دیدم مناسب مامان من و خانم های توی این سن و ساله. با وجود کتابهای زیاد روانشناسی در خصوص موفقیت و افکار مثبت و .... جای این جور کتابها در خصوص چالشهایی که زنان میانه سال با آن مواجهند، خالیه! خدا کنه خوشش بیاد. یک هدیه کوچیک هم برای خواهر زاده دوستم خریدم به نام وایت برد عسلی که روش یک عکس دختر خوشگل با چشمای درشت و رنگهای شاد داره. باید تمام تلاشم روبکنم که توی این چند روزه از دست دیانا و امیرسالار و آراد در امان باشه و صحیح وسالم به مشهد برسه.  متاسفانه نتونستم چیز مناسبی برای دوست مشهدیم پیدا کنم!

اگه توی کرمان پاتوق ما کافی شاپ گندم بود، حالا توی تهران می شه گفت کافه هنر شده پاتوقمون. جمع شدن هممون اونجا داره کم کم میچسبه به نوستالژی هامون، البته به اضافه پارک ساعی و پارک لاله که همیشه اول و آخر پیاده روی هامون هست. در جمع امروز عصر بدری و مریم هم اضافه شدن و نوشین کم شد!

از سال 86 که رفته بودم کرمان بدری رو ندیدم تا بالاخره اون هم امسال مثل من به نام نمایشگاه کتاب و به کام دوستان از شیراز اومده تهران. یادش بخیر چه خاطرات مشترکی داشتیم توی خوابگاه و کانون فیلم مخصوصا سال اول که خل می شدیم به هر قیمتی بود دوتایی می رفتیم سینما! الان هم بعد مدتها من و مریم و بدری خونه سمیه جمعیم. با وجود پادرد شدیدی که به دلیل پیچیدگی پا و راه رفتن زیاد منو زمین گیر کرده ولی دوست دارم مثل اون موقعها بریم توی فضای آزاد (حیاط) و با هم صحبت کنیم.

چهارشنبه 23 اردیبهشت ساعت 17- باغ موزه

وقتی راهی دانشگاه زینب شدم به خاطر وقت زیادی که داشتم در یکی از بوستان های همون اطراف که به لطف کرباسچی ساخته شده، نشستم و رمان مهرجویی رو شروع کردم. به اندازه کافی جذبم کرد، طوری که دوست نداشتم ببندمش، الان بی صبرانه منتظرم یک فرصت مناسب پیش بیاد و بدوم تو دل کتاب!

امروز که رفتم خوابگاه زینب، اتاقش منو یاد دوران دانشجویی خودم انداخت. یادش بخیر. چه بساطی داشتیم با بچه ها چه خوش می گذشت اون دوران با وجود تمام مشکلات! شب بیداری ها، دلقک بازی ها، دلگرفتگی ها، تلفن ها!

الان هم این هوای خوب و فضا و طبیعت بی نهایت زیبا (باغ موزه) حس خوبی بهم داده که دوست دارم تمومی نداشته باشه. اینجا رو به دعوت سارا (دستیار خانم اسفرجانی) اومدم که خیلی خوشحالم که دعوتش رو رد نکردم.


1.      براساس گزارشهای واصله، وایت برد خریداری شده به پای محبتهای دوست جونم نسبت به خواهرزاده اش نوشته شده! ایشاء الله که دماغت دراز شه!

سفرنامه 1 تهران – اردیبهشت 88 (کمی با تاخیر)

یکشنبه 20 اردیبهشت ساعت 21 قطار مشهد - تهران

تقریبا به تمامی دوستان در تهران که منتظر ورودم هستن! اطلاع دادم که کی تهرانم و از چه زمانی می تونیم هم روببینیم ولی هنوز موفق نشدم با سمانه تماس بگیرم. باید بهش بگم که من این هفته تهرانم و ببینم برنامه مهدی (همسرش) چیه و کی تهرانه؟ شاید موفق بشم بعد از 7 سال یکی از الگوهای زندگیم رو ببینم.1

از ساعت 4 که سوار قطار شدم، رفتار زن و مردی که از ابتدا مشخص بود با هم نسبت فامیلی دارند توجهم رو جلب کرده و الان برام جالبتر شده که می دونم این مرد مسن همسر خانم جوانیه که همراهشه. در پانزده دقیقه اول آشناییمون با توجه به جوونی و سرزندگی زن و کم صحبتی مرد فکر کردم پدر و دخترن و اما کم کم با دیدن محبت های زن و نگرانی های مرد در مورد اون، دیدم رابطه ای فراتر از اونه و وقتی زن گفت پسرهاشون دانشجوی مشهد هستند و آقاشون تهران کار میکنه، روابط عاشقونشون برام پررنگ تر شد. برام خیلی جالبه که بعد از بیست و پنج سال زندگی هنوز زن عاشقانه لیوان آب رو به دست همسرش می ده ومرد با تمام وجود نگران راحتی خواب همسرشه و سعی می کنه تمام امکانات رو فراهم کنه تا همسرش راحت بخوابه. این رفتارها و اداها الکی نیست، ظاهری نیست، در جمع نیست! در عمق رفتارها و نگاه های این زوج، محبت عمیق و خالصانه ای نهفته است که وجودش در این وانفسای زندگی که از عشق تنها سه کلمه منقطع عین، شین و قاف باقی مونده، اون هم در بین یک زوج قدیمی در نوع خودش قابل توجه وبسیار جذابه. فکرکنم همین محبت واقعیه که باعث می شه زن با تمام وجود عین تازه عروسها می خنده و برای به قول خودش آقا یا اربابش لقمه میگیره، انقدر می خنده و با شوهرش شوخی می کنه که درگیری ذهنی مرد کاملا کمرنگ می شه و کم کم از بین میره و شاد و بشاش می شه. وقتی صحبت های این دو نفر به مسائل مربوط به پسراشون کشیده می شه، مرد بی توجه به بقیه به آرامی دست زن رو میگیره و نوازش میکنه! برای من نوعی که در جامعه ای زندگی می کنم پر از دروغ و تزویر و خیانت، دیدن این صحنه خالی از لطف نیست.

دوشنبه 21 اردیبهشت ساعت 15 اتاق نازی (دختر خالم)

باورم نمی شه که بالاخره تونستم بعد از 7 سال مهدی و سمانه رو ببینم. صبح که به سمانه زنگ زدم و گفتم تهرانم گفت ما هم تهرانیم. بعد خواست با مهدی تماس بگیرم و قرار مدار بذارم. وقتی با مهدی اعطایی تماس گرفتم گفت همین الان می تونن با من قرار بذارن و همون طور هم شد. حرفای خیلی خوبی رد و بدل شد. اصلا اینا انرژی زا هستند، روحیه بخشند. کلی در مورد بزرگی روح و کوچکی جسم صحبت شد. اعطایی بهم گفت المان های روحی! (mr2258 جان! نخند) بسیار مثبتی دارم که نباید ازشون غافل بشم ، نباید به روحم بی توجهی کنم. باید خواسته هام رو ازش بخوام تا خودش جاده رو هموار کنه. کلی از این حرفها زد و گفت خیلی خوشحاله که در سال 88 من رو مثل سال 80 فعال و پرجنب و جوش می بینه. از همون موقعها به حرفاش ایمان داشتم و الان هم ایمان دارم. مطمئنم الکی نیست.

عصر با بروبچ، پارک ساعی قرار داریم، تقریبا همه قراره بیان؛ سمیه، نوشین، احسان، مجتبی، مهدی وکیارش! ولی این بدری بدقول فردا می یاد و امشب نیست.دلم برای همشون که بدجوری یادآور زیرزمین تنگ و تاریک کانون فیلم هستن تنگ شده.

پی نوشت: در چند پست قبلی در مورد زوج موفق مهدی و سمانه صحبت کردم. زوجی که از ابتدای سال 80 که با اونها و گروهشون آشنا شدم شدند یکی از الگوی های زندگیم. ارتباط با این آدم ها برای من همیشه نعمته.

تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی ...

دوشنبه 14 اردیبهشت 88

دیروز هم با تمام بدی ها و خوبیهاش گذشت. بعد از ضد حالی که ماشین بهم زد، با گوش دادن به یک کتاب صوتی و دیدن یک فیلم، تقریبا اثرات اون ضد حال رو بی اثر کردم.

نمی دونم چه رمز و رازی تو کتاب شازده کوچولو هست که هر بار که این کتاب رو می خونم بیشتر بهش نزدیک می شم و پیشتر از قبل لذت می برم. دیشب برای اولین بار به این کتاب با صدای احمد شاملو گوش کردم، البته کمی پیاده روی و قدم زدن در پارک رو هم چاشنی کار کردم. به قدری لذت بردم که نگو و نپرس! جایی که شازده کوچولو با بغض می گفت :

-         یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا کردم. خودت که میدونی! وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می برد.

مثل خودش بغض کردم و احساس کردم که خیلی دوست دارم توی اون لحظه غروب آفتاب رو ببینم.

کم کم احساس کردم همپای شازده کوچولو خشمگین شدم و دارم می گم:

-      اگر من گلی را بشناسم که تو همه دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک بره کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه کار دارد می کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها  کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره هاست.»، اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پتی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟

بعد هم وقتی شازده کوچولو هیچی نتونست بگه و ناگهان هق هق کنان زد زیر گریه، انگار من هم زدم زیر گریه!

این جمله ها به اندازه کافی ویران کننده است، حالا تصورش رو کنید یک شازده کوچولویی که از یک سیاره دیگه اومده باشه درددل کنان در مورد گلش بگه: حقش بود به حرفهاش گوش نمی دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گل من تمام اخترکم را معطر می کرد گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم... من بایست روی کردو کار او درباره اش قضاوت می کردم نه روی گفتارش ... عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی بایست ازش بگریزم. می بایست به مهر و محبتی که پشت آن کلک های معصومانه اش پنهان بود پی می بردم. گل ها پرند از این جور تضادها، اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم!

وقتی به فصل جدایی گل و شازده کوچولو رسیدم نمی دونستم باید با گل همذات پنداری کنم یا با شازده کوچولو، موقعی که شازده کوچولو آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیر سرپوش و چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود... گل هم نمیخواست شهریارکوچولو گریه اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

به قول شاملو گفتگو ندارد که فصل آشنایی شازده کوچولو و روباره شاه فصل این کتاب دوست داشتنی است. روباه این کتاب با تمام ذهنیتی که از اسم روباه دارم، مخصوصا پس از شنیدن گفتگوهاش با شازده کوچولو شد یکی از اون کاراکترهای محبوب من. این هم بخشهایی از این فصل:

شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته ...

روباه گفت: نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

-         اهلی کردن یعنی چه؟ - یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است!

-      تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.

-         کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

-      پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای بارد را هم که تو گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت.

وقتی روباه در مورد  دلشوره سرقرار به شازده کوچولو می گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سرساعت چهار بعدازظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدان چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟ دوست داشتم تاسرحد امکان این گونه شورزدن ها و نگران شدن ها را!

شاید باورتون نشه که در قسمت جدایی شازده کوچولو و روباه، صدای اشک ریختن و گریه کردن روباه شنیده می شه و با تمام وجود می شه این سکانس رو حس کرد، پابه پای روباه اشک ریخت و همراه باشازده کوچولو به عمق معنای اهلی کردن پی برد.

لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم.

-         تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

-         همین طور است.

-         آخر اشکت دارد سرازیر می شود!

-         پس این ماجرا هیچ فایده ای به حال تو نداشته.

-         چرا، واسه خاطر رنگ گندم.

شازده کوچولو خطاب به  گلها:

-      شما سرسوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است. .. خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی شود مرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام، ... چون فقط اوست که پای گله گزاری ها یا خودنمایی ها و حتی گاهی پای بغ کردن و هیچی نگفتن هایش نشسته ام، چون او گل من است.

راز روباه خطاب به شازده کوچولو:

-      جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای. انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی ...

-         من مسئول گلمم!

به اینجا که رسیدم دوست داشتم همراه شازده کوچولو می رفتم به یک سیاره دیگه به غیراز زمین، همون سیاره ای که گلی داره که بی گفتگو شازده کوچولو رو اهلی کرده، همون سیاره ای که شازده کوچولویی داره که مسئول گلش هست! دوست داشتم با روباهی می رفتم که رسم و رسوم اهلی کردن و قرار گذاشتن رو بلده! همون روباهی که لحظه خداحافظی گریه می کنه و تو صدای اشک ریختنش رو می شنوی! شک ندارم که این روباه هم از یک سیاره دیگه اومده! اصلا بودن تو یک سیاره دیگه غیر از زمین، چه در نقش شازده کوچولو، چه گل و حتی روباه که براشون مسئولیت و اهلی کردن از معنای عمیقی برخورداره، لذتی داره که نگو و نپرس!

بعد از این سکانس ویژه دیشب، رسیدم به فیلم با او حرف بزن، یکی از اون فیلمهایی که به شدت علاقمندم بهش. برای سومین بار بود که فیلم رو می دیدم و بیش از دفعات قبل لذت بردم. تفسیر این فیلم رو می ذارم برای بعد ولی همیشه یک چیزهایی تو زندگی آدم هست مثل این کتاب شازده کوچولو و فیلم با او حرف بزن که هر بار که بهشون رجوع می کنی تازه تر ا زقبل هستند!

 فایل صوتی کتاب شازده کوچولو با صدای احمد شاملو

توزیع کارت خوش حجابی در آذربایجان غربی

شهرزادنيوز: در آذربايجان غربي به دختراني كه از نظر ستاد امر به معروف و نهي از منكر خوش حجاب باشند، كارت خوش حجابي داده مي‌شود. به گفته‌ي مدير كل امور خانواده و بانوان استانداري آذربايجان غربي، دختراني كه اين كارت را دريافت كردند، با ارسال آن به امور بانوان استانداري هديه دريافت خواهند كرد. وي بودجه‌ي اين كار را 211 ميليون و 866 هزار ريال اعلام كرد.

غلامرضا حسني، امام جمعه اروميه، در يكي از خطبه‌هاي خود در مورد زنان گفت: من نمي‌دانم كه چطور هنوز بعد از گذشته 28 سال از انقلاب اسلامي، زنان بدحجاب زنده‌اند. اين زنان كه از رعايت حجاب اسلامي سرباز مي‌زنند، بايد خودشان، همسرانشان و پدرشان بميرند!

این دولت آخرشه!

شهرزاد اسفرجانی

شنبه 12/02/88

گاهی بودن با آدم های بزرگ و فرهیخته حتی در حد چندساعت موهبتی است که کمتر نصیب آدم می شود. خوشبختانه من در تعطیلات آخر هفته همراه یکی از همین آدم های بزرگ بودم که بودن درکنارشان مساوی است با یک کلاس درس عملی. این آدم بزرگ و به زعم من فرهیخته خانم شهرزاد اسفرجانی از هنرمندان بنام عرصه گرافیک و همسر هوشنگ کامکار (سرپرست و آهنگساز گروه موسیقی کامکارها) بودند. توی این دو روزی که با ایشان بودم کلی فضای ذهنیم، دورنمای کاری و توقعاتی که باید از خودم داشته باشم متحول شد! گاهی آدم نیاز به تلنگرهایی اینچنینی دارد. ضمن اینکه حرفای قشنگ اون در مورد  روز ولنتاین و همچنین دیدگاهش نسبت به عشق و این گونه مقولات جالب و قابل توجه بود.

خوشبختانه دیشب سریال پرطرفدار و پرایراد یوسف پیامبر هم تمام شد. از یک طرف خوشحالم که دیگه دسته گلای آقای سلحشور رو نمی بینم و از طرفی هم نمی دونم شبای جمعه بدون یوزارسیف چگونه دلمو شاد کنم؟. آخه هنوز یوزارسیف تموم نشده اس ام اس های قشنگ قشنگش می یومد و کلی دل ما رو شاد می کرد!

هفته دیگه می خوام برم تهران.

تقدیم به دوست فرزانه ام

سه شنبه هشتم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت

آه ای قلب محزون من

دیدی چگونه سودا رنگ عشق پیدا کرد

دیدی که جغرافیای فاصله را چگونه با نوازش نگاهی می شود طی کرد و نادیده گرفت

دیدی که رنجهای کهنه را با ترنمی می شودیکباره فراموش کرد

دیدی که آزادی، لحظه ی ناب سر سپردن است

دیدی که عشق یک اتفاق نیست

یک قرار قبلی است

مثل یک تفاهم ازلی

از اول بوده وتا ابد ادامه خواهد داشت!

فیلم مدار صفر درجه

این شعر رو تقدیم به دوست بسیار عزیزم می کنم که با درک والا و فرزانگیش، دیشب چیزی رو  بهم ثابت کرد که مدتهاست عدم وجودش در این دنیای وارونه  به من ثابت شده بود. گاهی زبانم قاصر از بیان آنچه باید بگویم است؛ ولو یک تشکر ساده، خالص و عمیق .

به یاد سکانس نهایی کازابلانکا افتادم، اونجایی که ریک با وجود تمام علاقه و عشقش به الزا و خواست قلبیش، در لحظه آخر الزا رو مجبور به رفتن می کنه تا مبادا در آینده احساس عذاب وجدان، خدشه ای به احساس لذتی که خواهند برد وارد کنه! برام جالب بود که این دوست عزیز من، وسطای فیلم و بدون این که پایان فیلم رو بدونه به خاطر همون درک و تفکر مثال زدنیش به جای ریک این پایان اسطوره رو پیش بینی کرده بود.

پی نوشت: دیشب سریال اشکها و لبخندهای حسن فتحی تموم شد. سریالی که قواعد و قوانین سریالهای طنز  ما رو در هم شکست و بداعتی در این زمینه از خود نشون داد. هنرنمایی گوهر خیراندیش و شهره لرستانی بی نظیر و به یادموندنی بود. به هر حال من همیشه حسن فتحی رو آدم بزرگی می دونم و مطمئنم که کاری که از یه همچین آدمی با این همه اطلاعات و فروتنی نتیجه بشه، باری به هر جهت نیست! نمونش سریالهای دوست داشتنی مدار صفر درجه ، میوه ممنوعه، شب دهم و پهلوانان نمی میرند!

 

هلیا به من بازگرد!

چهارشنبه دوم اردیبهشت ماه

هلیا به من بازگرد!

و مرا در محبس بازوانت نگهدار

و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور

که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.

سپر باش میان من و دنیا

که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.

بر من ببند چون سدی عظیم

که در سایه ی تو من دریاچه یی نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.

هلیا! حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفالها سخن میگوید.

و با این وجود حالی روانه ی تحقیر کلام خواهم شد که مرا نمی گوید.

و بس که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدمهای تو بر برگهای خشک پاییز بنشینم.

                هلیا

                هلیا

                هلیا ...

مرحوم نادر ابراهیمی