عهد و پیمان

آن گاه که عهدی بستی،

بار وامی ناپرداخته بر دوش توست ...

Robert W. Service

یکی از مشکلات من با اطرافیانم و شاید با خودم همین عهد بستن و پایبندی به عهد است.

هرچه من به قولی که می دم پایبندم و حتی اگه ضرر هم بکنم از اونجا که به این فکر می کنم که طرف مقابل براساس گفته و قول من برنامه ریزی و هزینه کرده پس نباید تو پرش زد، دارم دوستانی که اینگونه نیستند.

بگذریم، این روزها درگیر اینم که در برنامه ریزی که من و دوستم با هم انجام دادیم و بعد یک هفته و رسما دو هفته، دوستم کنار کشید و من رو تنهایی زیر بار هزینه ها رها کرد، کدام حق داریم. من که روش حساب کردم و برای دو ماه زندگیم و آینده کاریم برنامه ریزی کردم یا اون که وقتی وارد ماجرا شد به هر دلیلی فهمید که نمی شه کار رو دوتایی اجرا کرد و انصراف داد. به هر حال با هزینه ای که توی این یک ماه کردم نه می تونم بی خیال شم و به همه چیز پایان بدم، ادامه دادن نصفه نیمه پروژه هم نتایج درخشانی بعد دو ماه نداره و اگه بخوام با قدرت دو نفر ادامه بدم، باید هزینه زیادی رو تقبل کنم که از توانم خارجه. این وسط نفر سومی هم هست که براساس برنامه ما برنامه ریزی کرده و حق داره اگر از الان هرجور که میخواد ادامه بده! به هر حال با توجه به حضور نفر سوم، من راه سوم رو انتخاب کردم. برنامه رو به همون شکل قبل ادامه می دم و تمام هزینه های مالی و غیرمالی رو به دوبله قبول می کنم تا حداقل نفر سوم ضرر نکنه!

بعد این همه درگیری، به این فکر می کنم نکنه اساس انصراف دوستم از پروژه من بودم؟! هرچند خودش انکار می کنه ولی اگه جواب مثبت باشه چی؟

دیگر تمام شد

به مادرم گفتم

دیگر تمام شد

گفتم: همیشه پیش از آن که فکر کنی، اتفاق می افتد.

باید برای روزنامه تسلیت بفرستیم.

فروغ فرخزاد

girl in dark

اگه اشتباه نکنم بعد 5 سال دیدمش. دوست صمیمی دوران دبیرستان. قل سوم من و زینب.

تمام طول دوران دبیرستان من و اون و زینب با هم پشت یک میز و صندلی درس خوندیم. با هم شیطنت کردیم، با هم اردو رفتیم، خندیدیم، گرییدیم، درس خوندیم و کنکور دادیم، با هم بزرگ شدیم و اون دوران ناپختگی رو تجربه کردیم. من و زینب که رشته برامون از شهر مهم تر بود کرمان قبول شدیم و اون که بودن تو مشهد براش اهمیت بیشتری داشت مشهد موند. دیگه بعد از اون دورادور ازش خبر داشتم. عادتش بود، از کسی که دور می شد بی خبر هم می شد. می چسبید به آدمهای دور و اطرافش و حالا چسبیده بود به دوستان دوران دانشگاهش. گرفتار شده بود، عاشق شده بود و  دیگه به جمعهای دوستانمون هم نمی یومد. برای عروسیش دعوتم کرد. دوست سابقش و همسر فعلیش پسر خوبی بود. بعد یکسال شنیدم مثل روشنفکرها برای اینکه اسیر هم نباشن از هم جدا شدن. بعد شش ماه شنیدم مامانش و باباش از هم جدا شدن. دورادور جویای احوالش بودم تا اینکه جمعه تو عروسی زینب دیدمش. حالش خوب بود ولی می دونستم که قبلترش خیلی بد بوده حالا یا الان خوب بود یا جلوی ما خوب بود. گفت که چه جوری مامانش دوست دوران جوانیش رو پیدا کرده و به خاطر اون بعد از 25 سال زندگی مشترک از پدرش که هیچ نقطه اشتراکی باهم نداشتن جدا شده و با همون دوست دوران جوانیش ازدواج کرده. تازگیها هم پدرش با یک دختر 32 ساله شبیه به اخلاقای خودش ازدواج کرده. حالا دوست من مونده بود و برادرش که با هم زندگی می کردند.

از وضعیت راضی بود ولی می دونستم راضی نیست. خوشحال بود که پدر و مادرش بالاخره با کسی ازدواج کردند که شکل خودشونه، ولی گفتنش آسونه درک کردنش سخته! از وقتی از شوهرش جدا شد مدام این طرف و اون طرف چرخید. یه مدت تهران، یه مدت شمال یه مدت هند و حالا دوباره برگشته مشهد. دوهفته است اومده و می دونم خیلی اینجا دووم نمی یاره.

با تمام اینها دوست داشتم مثل همون دوران دبیرستان می شستیم و باهم از درگیریهامون میگفتیم. حرف می زدیم ،هم رو راهنمایی می کردیم، دلداری می دادیم و ...

از دیدن من خیلی ابراز خوشحالی کرد و صمیمیتی مافوق چیزی که تصور می کردم نشون داد. به قول خودش کلی بهم افتخار کرد که همچین قرص و قائم سرجام نشستم و بدون کم آوردن زیر بار مشکلات، به افقهای پیش رو نگاه می کنم و به سمتشون حرکت. گفتم که باید از زندگی در لحظه در بیاد و به آینده فکر کنه اگه امنیت داشته باشه حالش هم خوب می شه. پذیرفت و گفت می خواد عشقش که عکاسی هست رو ادامه بده و آتلیه بزنه. با عکاسی حس خوبی بهش دست می ده و من کلی تشویقش کردم. دوست دارم دوباره ببینمش ولی می دونم همین دیدار دو سه ساعتمون برحسب اتفاق بوده نه از پیش برنامه ریزی شده.

 

زندگی و دیگر هیچ!

1-    اول یک نگاه به این عکسهای مدل موی ایرانی بزنید و هرجور دوست دارید فکر کنید و نظر بذارید. من چیزی نمی گم که اگه بگم فاتحه ...! حالا که روحیه تون شاد و بشاش شد بقیه مطالب رو بخونید.

 

2-    خیلی وقته ننوشته ام، نه حوصلش بوده، نه بهانش و نه موضوعش. الان هم اگه عکس بالا نبود حالا حالا اینجا سر نمی زدم.

 

3-    این روزها سعی می کنم یکم بیشتر به کارام نظم بدم و با حوصله و بی خیالی روزها رو طی کنم. دو روزه موبایلم مرده و من هیچ شماره ای از هیچ کی ندارم ولی خم به ابروم نیاوردم تا ببینم چی کار باید بکنم. کلاسهای زبانم شروع شده با فشردگی و به نتیجه پربارش بسیار امید بستم. از دیشب هم با خواهرم پیاده روی شبانه رو شروع کردیم در راستای تناسب اندام و حفظ سلامت! قراره فیلم دیدنم هم منظم بشه.

 

4-    تصمیم دارم طی یکی دو هفته دیگه یه سر به تهران بزنم، لازمه!

برگشت از مسافرت

از یک مسافرت دو روزه برگشتم. مسافرت خوبی بود. هم برای روحیه خوب بود هم برای در کنار خانواده بودن مفید بود و هم برای دوری از مشهد فوق مفید.

دارم به یک مسافرت دو سه روزه با یکی از دوستان به کیش برای دو سه هفته آینده فکر می کنم.

شاید در این اوضاع، مسافرت کمی بهم آرامش بده.

ای ساربان آهســته ران، کــــارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتــم، با دل ستــانم مــی رود
من مانده ام مهجــــــــــور از او، بیچاره و رنجور ازاو
گویی که نیشــــــی دور از او، در استخوانم می رود
محــــــــــــمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشــــــــق آن سرو روان، گــــــویی روانم می رود
در رفتن جان از بدن، گــــــــویند هر نوعــی ســــخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

دنبال یک شعر می گشتم که با حال و روزم تطبیق داشته باشه، دیدم یکی از دوستان این شعر رو توی کامنتها گذشته. ضمن تشکر من هم ازش بهره برداری می کنم.

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

صدبار توبه کردم دیگر نمی کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور

با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

اتفاقات و تغییر تحولات اساسی در پیشه.

پی نوشت: این داستان فیلتر شدن بلاگفا هم از اون داستانهای مسخره روزه!