یکشنبه یازدهم بهمن ماه 88
قبل از شروع بهتره توضیح بدم این پست طولانی رو برای یک هفته تون نوشتم. می تونید هر روز یه شماره اش رو بخونید.
1. گفت تصمیم داشته قراردادش که تموم شد دیگه تمدید نکنه و کاراش برای رفتن به مالزی انجام بده. قبلا هم گفته بود می خواد بره ولی فکر می کردم حالا که یک کار ثابت نسبتا خوب داره، شاید دیگه به فکر رفتن حداقل به این زودی ها نیست! اما انگار در اشتباه بودم. از سرشب که اینو گفته دقیقه به دقیقه تصویر کابوس وار هفته اول کارش در ذهنم پررنگ تر می شه. اون داشت همراه پسرخالم برای ادامه تحصیل و کار می رفت. نمی دونم از کجا رسول رو پیدا کرده بود یا بالعکس. مهم نبود، مهم این بود که داره از پله ها می ره بالا. همه خوشحال بودن به غیر از من. گوشه ای کز کرده بودم و در دل زار می زدم. هیچ کی نبود که بگه چه مرگته. رفتنش رو باورم نبود! رسول که الان با همسرش داره کارای رفتن به اون ور دنیا رو انجام می ده ولی اون برای چی می خواد بره این وره دنیا!!!
2. امروز صحبم را با این تفکر و جمله آغاز کردم: «انقدر بر این زمین بایر می بارم تا بارورش کنم!»
3. گفت کم کم می خواد به جمع ما مجردها بپیونده. پوزخند زد و گفت دیگه نمی کشه. دیدم داره جدی جدی حرف می زنه. مسخره اش کردم. آتنا رو براش مثال آوردم و توضیح دادم که اون ور قضیه ناکجا آبادیه که هر آدمی رو نابود می کنه. تاکید کردم مردا همشون سرته یه کرباسن. تازه تو و همسرت قبل از ازدواج خوب بودین، به هم می یاین. شوهرت دوست داره، فقط اخلاقش یک کم بده. پس وضعیتت از خیلی ها بهتره. گفت می دونه ولی دیگه کم آورده. از نگرانی اتفاق و از سرعلاقم بهش از فکر به موضوع و کمک به اون سرباز می زنم و در خیالم تصور می کنم هیچ اتفاقی نیفتاده. باید باهاش صحبت کنم!!!
4. دیشب که دیدمش مشخص بود حامله است. گفت یکماه دیگه بچش به دنیا می یاد – بچه همسر دومش -. زمانی که باهاش آشنا شدم داشت از همسر اولش جدا می شد ولی به کسی نگفته بود. می گفتن یکی از روزهایی که دادگاه بوده یکی از دوستای مشترکمون که مرد مجرد سن داری بوده رو می بینه و باب آشنایی باز می شه. مرده می یفته دنبال کارش و همه جوره کمکش می کنه و به قول گفتنی می شه نوکر حلقه به گوشش. می دونستم چندباری ازش خواستگاری کرده ولی مخالفت خودش و مخالفت خانواده دوست مشترکمون، مانع از ازدواج می شه. شش ماه پیش که دیدمش تازه با یک آدم پولدار ازدواج کرده بود. خوشحال شدم که بالاخره این دوست مشترکمون فهمید کجای دنیا وایستاده! دیشب که دم در خونش (خونه همسر دومش) دیدمش، کلی خرید کرده بود و البته دوست مشترکمون!!! داشت خریدهاشو از ماشین پیاده می کرد. نمی دونستم و نمی دونم چه فکری باید بکنم. تنها فکر مثبتی که به ذهنم می رسه اینه: همسر دومش، رییس دوست مشترکمونه و دوست مشترکمون به خانواده رییسش خوش خدمتی می کنه!!!
5. این دندون درد لعنتی هم با من سرناسازگاری داره. یکماهه امانم رو بریده و البته من هم لج کردم که نرم دکتر، تنهایی! از دکتر رفتم بدم می یاد و از تنهایی رفتن به دکتر بیزارم! باید یکی همراه آدم باشه تا اگه لازم بود، دکتر خبرای بد رو به اون بده!
6. جشنواره فجر هم شروع شده. تا حالا توفیق زیارت «طلا و مس» (همایون اسعدیان)، «به رنگ ارغوان» (ابراهیم حاتمی کیا)، «لطفا مزاحم نشوید» (محسن عبدالوهاب) و «حوالی اتوبان» (سیاوش اسدی) رو پیدا کردم. بعدا مفصل در موردشون می نویسم.