فرازهایی از دل من از زبان سید علی صالحی!

آخرین پنجشنبه بهمن ماه 1388

حالا خراب از حیات سکوت

میان ذهن من و زیارت تو

فاصله ای است، فاصله ای است ...

***

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم

همین خوب است...

همین خوب است ...

***

در جمع من و این بغض بی قرار

جای تو خالی!

***

نمی دانم چرا همیشه وقتی حال روحیم بد میشود به جسمم هم نفوذ می کند (هر وقت وضع روحیم خوبه کوه هم نمی تونه وضع جسمیم رو بد کنه. با آنچنان قدرتی سرماخوردگی رو در نصف روز کنار می زنم که خودش هم نمی فهمه از کجا خورده). این روزها این افسردگی و این سرماخوردگی پدرمان را درآورده است و این سه روز استراحت هم حالمان را از هیچ بابتی بهتر نکرد که نکرد. از شانس ... ما هم این بدترین روزهای سال برابر شد با امتحان فوق لیسانس در این سالی که به قبولی آن دلبسته بودم. با امتحانی که صبح در میان گیجی و منگی و کلی عطسه و فش فش بینی دادم قبولی رو باید در خواب ببینم. خیلی بد شد. این آخرین امیدم هم پر زد و رفت.

خطاب به دوست عزیزم mr2258 جان که پس از مدتها پیغامی برایم گذاشته است:

دلخوری من از بابت رفتن نیست. از معرفت دوست عزیز و محترمی است که  حداقل توقعم در این روزها، پرسیدن از حال خرابم هست آن هم به حرمت رفاقتی که داشتیم و به حرمت احترامی که برایش قائل بوده و هستم!

ضمنا قضاوت من در مورد آدمها براساس رفتار و اعمال آنهاست نه براساس آنچه در ذهن و دل دارند و به زبان نمی آورند. قضاوت من در مورد عیار معرفت براساس معرفت خرج شده در روزهای بحرانی است. اینو دیگه از توی کتابها برنداشتم.

تو مسئول گلتی ...

شهریار کوچولو: اهلی کردن یعنی چی؟

روباه: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

شهریار کوچولو: یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه: اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه جدایی که نزدیک شد، روباه گفت: آخ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه: همین طور است.

شهریار کوچولو: آخر اشکت دارد سرازیر می شود!

روباه: همین طور است.

شهریار: پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه: چرا، به خاطر رنگ گندم! ... من به عنوان هدیه رازی را بهت می گویم.

«ارزش گل تو به قدرعمری است که به پاش صرف کرده ای. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کردی، مسئولی. تو مسئول گلتی ...»

یک گفتگوی دو نفره واقعی واقعی!!!

حال خوبم آرزوست!

یکشنبه 25 بهمن 88

این روزها بدجور آشفته و پریشانم. پریشانیم از این جهت نیست که نمی دانم چه اتفاقی افتاده و چه کار باید کرد؟ از جواب سوالات نگرفته ام هست. هیچ کس نیست که جواب من رو بده. هیچ کس نیست که بگه چرا عدالت نیست و چرا حق به یک میزان توزیع نشده. چیز زیادی نمی خوام. جوابهای فلسفی هم نمی خوام. فقط یکی به من بگه حقم رو چرا نمی دن؟ مثل شاگردی می مونم که با علاقه و انگیزه بی حد وحصر، تمام طول ترم رو درس خونده تا از امتحان پایان ترم با موفقیت بیاد بیرون، ولی استاد بی توجه به تلاشش به خاطر چشم و ابروی دانشجوهاست که نمره می ده. نه اینکه چشم و ابروی زیبایی نداشته باشم که اتفاقا از بهترین هاشم دارم اما بلد نیستم تو این راه ها ازش استفاده کنم. استعدادش رو هم ندارم. این کار رو هم درست نمی دونم. زورم هم به استاد نمی رسه. از هر دری که وارد می شم از اون دره دیگه میندازتم بیرون. من چیز زیادی نمیخوام. فقط حقم رو می خوام. یکی بگه چرا این استاد حق منو نمی ده؟!

از قهر کردن متنفرم. ولی این روزها ترجیح می دهم سکوت کنم چرا که کسی نیست که حرف منو بفهمه.

می گن امشب ولتناین  هست. این همه عمر از خدا گرفتم ولی تا حالا یادم نمی یاد ولنتاین برام متفاوت از روزهای دیگر باشد.

دیگر حافظ هم حالم را خوب نمی کند!!!

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

این روزها حالم اصلا خوب نیست. دارم با واقعیت زندگی کنار می یام. لاک پشت عزیز و دوست داشتنیم رو هم فرستادم همون جایی که دوست داشت. پیش من حال نمی کرد. منم دوست نداشتم به زور نگهش دارم. دیگه حافظ هم حالم رو خوب نمی کنه. دیشب نشستم یک کم تست زدم افتضاح بود. نمی دونم آخر هفته چه جوری برم سر دو تا جلسه امتحان فوق لیسانس. ۲۸ این ماه و ۸ و ۱۸ ماه آینده وقت د کتر دارم. دکتر های مختلف. جالب نیست تکرار حرف ۸ در همه آنها؟

نه، اصلا جالب نیست!

همیشه وقتی انتظار چیزی رو نداری، اتفاق می افته. همیشه وقتی فکر می کنم می تونم یه روز خوب داشته باشم هنوز پام به شرکت نرسیده به گ.ه کشیده می شه.

صبح قبل از اومدن داشتم فکر می کردم چه زندگی مسخره ای دارم. برنامه هرروزم به شکل زیره:

۵:۳۰ بیدارباش

۶ سوار شدن به سرویس

۶:۴۵ شروع کار

بعد کار کار کار کار کار ...، زنگ تلفن، زنگ موبایل، زنگ تلفن، زنگ موبایل و ....

ساعت ۴ شروع اضافه کاری به تمایل خودم

ساعت ۸ خونه - شام - مجله - خواب

دیگه نه حوصله فیلم دیدن رو دارم نه کتاب خوندن نه زندگی کردن

واقعا مسخره است هیچی برای زندگی کردن

در آرزوی اعتراض

کاش یه طور دیگه تربیت شده بودم. کاش یاد گرفته بودم وقتی از دست کسی عصبانیم هرچی دم دستمه بزنم تو سرش. داد بزنم، فریاد بزنم. نه اینکه همه چی رو تو خودم بریزم که مبادا طرف مقابل بهش بربخوره، مبادا به طرف مقابل بی احترامی بشه. کاش بی احترامی و برخوردن به طرف مقابل برام مهم نبود.

از بچگی بهم یاد دادن که سرم پایین باشه و محجوب باشم و اعتراض نکنم. هر وقت بین مامان و بابا اختلاف می افتاد، با اینکه بابا مقصر بود ولی چون من نمی دونستم و مامان بود که گاهی با احترام بهش اعتراض می کرد و اون هم بهش برمی خورد و رابط تیره می شد من مامان رو مقصر می دونستم که وضعیت رو بحرانی کرده نه بابا رو.

یاد نگرفتم که باید اعتراض کنم، باید حرف دلم رو بزنم. باید خواسته هام رو بیان کنم و باید خودم و خواسته هام در اولویت باشن.

این اخلاق گند من داره منو می کشه!

یک هفته نوشت حسابی!

یکشنبه یازدهم بهمن ماه 88

قبل از شروع بهتره توضیح بدم این پست طولانی رو برای یک هفته تون نوشتم. می تونید هر روز یه شماره اش رو بخونید.

1.        گفت تصمیم داشته قراردادش که تموم شد دیگه تمدید نکنه و کاراش برای رفتن به مالزی انجام بده. قبلا هم گفته بود می خواد بره ولی فکر می کردم حالا که یک کار ثابت نسبتا خوب داره، شاید دیگه به فکر رفتن حداقل به این زودی ها نیست! اما انگار در اشتباه بودم. از سرشب که اینو گفته دقیقه به دقیقه تصویر کابوس وار هفته اول کارش در ذهنم پررنگ تر می شه. اون داشت همراه پسرخالم برای ادامه تحصیل و کار می رفت. نمی دونم از کجا رسول رو پیدا کرده بود یا بالعکس. مهم نبود، مهم این بود که داره از پله ها می ره بالا. همه خوشحال بودن به غیر از من. گوشه ای کز کرده بودم و در دل زار می زدم. هیچ کی نبود که بگه چه مرگته. رفتنش رو باورم نبود! رسول که الان با همسرش داره کارای رفتن به اون ور دنیا رو انجام می ده ولی اون برای چی می خواد بره این وره دنیا!!!

2.        امروز صحبم را با این تفکر و جمله آغاز کردم: «انقدر بر این زمین بایر می بارم تا بارورش کنم!»

3.        گفت کم کم می خواد به جمع ما مجردها بپیونده. پوزخند زد و گفت دیگه نمی کشه. دیدم داره جدی جدی حرف می زنه. مسخره اش کردم. آتنا رو براش مثال آوردم و توضیح دادم که اون ور قضیه ناکجا آبادیه که هر آدمی رو نابود می کنه. تاکید کردم مردا همشون سرته یه کرباسن. تازه تو و همسرت قبل از ازدواج خوب بودین، به هم می یاین. شوهرت دوست داره، فقط اخلاقش یک کم بده. پس وضعیتت از خیلی ها بهتره. گفت می دونه ولی دیگه کم آورده. از نگرانی اتفاق و از سرعلاقم بهش از فکر به موضوع و کمک به اون سرباز می زنم و در خیالم تصور می کنم هیچ اتفاقی نیفتاده. باید باهاش صحبت کنم!!!

4.      دیشب که دیدمش مشخص بود  حامله است. گفت یکماه دیگه بچش به دنیا می یاد بچه همسر دومش -. زمانی که باهاش آشنا شدم داشت از همسر اولش جدا می شد ولی به کسی نگفته بود. می گفتن یکی از روزهایی که دادگاه بوده یکی از دوستای مشترکمون که مرد مجرد سن داری بوده رو می بینه و باب آشنایی باز می شه. مرده می یفته دنبال کارش و همه جوره کمکش می کنه و به قول گفتنی می شه نوکر حلقه به گوشش. می دونستم چندباری ازش خواستگاری کرده ولی مخالفت خودش و مخالفت خانواده دوست مشترکمون، مانع از ازدواج می شه. شش ماه پیش که دیدمش تازه با یک آدم پولدار ازدواج کرده بود. خوشحال شدم که بالاخره این دوست مشترکمون فهمید کجای دنیا وایستاده! دیشب که دم در خونش (خونه همسر دومش) دیدمش، کلی خرید کرده بود و البته دوست مشترکمون!!! داشت خریدهاشو از ماشین پیاده می کرد. نمی دونستم و نمی دونم چه فکری باید بکنم. تنها فکر مثبتی که به ذهنم می رسه اینه: همسر دومش، رییس دوست مشترکمونه و دوست مشترکمون به خانواده رییسش خوش خدمتی می کنه!!!

5.        این دندون درد لعنتی هم با من سرناسازگاری داره. یکماهه امانم رو بریده و البته من هم لج کردم که نرم دکتر، تنهایی! از دکتر رفتم بدم می یاد و از تنهایی رفتن به دکتر بیزارم! باید یکی همراه آدم باشه تا اگه لازم بود، دکتر خبرای بد رو به اون بده!

6.        جشنواره فجر هم شروع شده. تا حالا توفیق زیارت «طلا و مس» (همایون اسعدیان)، «به رنگ ارغوان» (ابراهیم حاتمی کیا)، «لطفا مزاحم نشوید» (محسن عبدالوهاب) و «حوالی اتوبان» (سیاوش اسدی) رو پیدا کردم. بعدا مفصل در موردشون می نویسم.

سی دی خام بودجه !!!

سایت عصرایران مدعی شد:

رییس جمهور که امروز برای ارائه لایحه بودجه به مجلس شورای اسلامی رفته بود، به جای لوح فشرده بودجه سال 89 سهوا یک عدد سی دی خام تحویل علی لاریجانی رییس مجلس هشتم داد.

به گزارش خبرنگار عصرایران، این اتفاق نادر در شرایطی روی داد که احتمالا به دلیل اشتباه صورت گرفته هنگام رایت سی دی بودجه سال 89 به خوبی در آن ذخیره نشده است. با این حال بعد از مشخص شدن خام بودن سی دی، مسوولان نهاد ریاست جمهوری به سرعت دستور دادند که نسخه اصلی بودجه به مجلس منتقل شود.

این در حالی است که علاوه بر لوح فشرده بودجه 89 متن اصلی بودجه از سوی احمدی نژاد به لاریجانی ارائه شده بود.

منبع: تابناک

خیلی باحاله، یعنی هیچ کس تو نهاد ریاست جمهوری عقلش نکشیده که این سی دی رو باید چک کنه! واویلا به ما!

من از زمان همکاری با تنباکوچی مرحوم، یادگرفتم هر سی دی که می خواد جایی بره باید چک بشه. ببین چقدر کارمون درست بوده که تمام سی دی های تبلیغاتی شرکت رو هم چک می کردیم! حالا اینا ...

جبر یا اختیار؟

شنبه سوم بهمن 88

از مهدی پرسیدم: به جبر یا اختیار اعتقاد داری؟

گفت: به اختیار

و من مصرانه دلیل آوردم که ما همه محکومیم به زندگی با جبر و با چیزی که برای ما در نظر گرفته شده است.

گفت ولی من قدرت مانوردارم، قدرت انتخاب دارم. مثلا من از بین این همه رشته، برق دانشگاه فردوسی رو انتخاب کردم.

گفتم: جبر بر این بوده که تو در چیزی که خودت انتخاب کردی، حرکت کنی اگر جبر بر نرفتن تو به فردوسی بوده خوب تو به هیچ قیمتی نمی تونستی بری.

گفت قبول دارم. ولی دامنه انتخاب و تصمیم گیری آدم ها چی؟

گفتم: اولا توانایی و قدرت و خواست درونی تو یکی از عوامل رسیدن به خواستته ولی هزاران عامل دیگه وجود داره که در رسیدن به خواسته تو اثرگذاره و تو قدرتی برای هم جهت کردن اون نیروها با خودت نداری. دوما به نظر من اگر دنیا رو یک دایره درنظر بگیریم، قدرت حرکت آدمها اندازه یک زاویه 10 درجه ایه. حالا چون تو داری تو این 10 درجه چپ و راست می ری دلیل بر این نمی شه که 180 درجه زاویه حرکت در دنیا داشته باشی.

مهدی می گفت چیزی رو که نتونم بدستش بیارم از زندگیم حذفش می کنم یا اگه حذفش سخت باشه با یک چیز دیگه جایگزینش می کنم و من می گفتم اگه واقعا یک چیزی رو بخوای و باز هم جبر لعنتی بر این باشه که به دستش نیاری جایگزین کردنش با یه چیز دیگه، دلیل بر قدرت انتخاب تو نیست!

خلاصه کلام اینکه من مصرانه معتقدم بودم که ماهمه محکومیم به سرنوشت، تقدیر و جبری که برامون در نظر گرفته شده و هیچی نمی تونه این رو عوض کنه تا اون بالایی نخواد (البته این اعتقاد من ریشه در باورهای مذهبی نداره).