یکشنبه 25 بهمن 88

این روزها بدجور آشفته و پریشانم. پریشانیم از این جهت نیست که نمی دانم چه اتفاقی افتاده و چه کار باید کرد؟ از جواب سوالات نگرفته ام هست. هیچ کس نیست که جواب من رو بده. هیچ کس نیست که بگه چرا عدالت نیست و چرا حق به یک میزان توزیع نشده. چیز زیادی نمی خوام. جوابهای فلسفی هم نمی خوام. فقط یکی به من بگه حقم رو چرا نمی دن؟ مثل شاگردی می مونم که با علاقه و انگیزه بی حد وحصر، تمام طول ترم رو درس خونده تا از امتحان پایان ترم با موفقیت بیاد بیرون، ولی استاد بی توجه به تلاشش به خاطر چشم و ابروی دانشجوهاست که نمره می ده. نه اینکه چشم و ابروی زیبایی نداشته باشم که اتفاقا از بهترین هاشم دارم اما بلد نیستم تو این راه ها ازش استفاده کنم. استعدادش رو هم ندارم. این کار رو هم درست نمی دونم. زورم هم به استاد نمی رسه. از هر دری که وارد می شم از اون دره دیگه میندازتم بیرون. من چیز زیادی نمیخوام. فقط حقم رو می خوام. یکی بگه چرا این استاد حق منو نمی ده؟!

از قهر کردن متنفرم. ولی این روزها ترجیح می دهم سکوت کنم چرا که کسی نیست که حرف منو بفهمه.

می گن امشب ولتناین  هست. این همه عمر از خدا گرفتم ولی تا حالا یادم نمی یاد ولنتاین برام متفاوت از روزهای دیگر باشد.

دیگر حافظ هم حالم را خوب نمی کند!!!