هراس رفتن

"و حالا باز من به ذهنش آمدم. با پیراهنی ارغوانی رنگ، آستین های بلند، یقه بسته، دامن تا زیر زانو، و کفش های مشکی. همان طور که او دوست داشت و وقتی به آدم نگاه می کرد، دست بردار نبود. دلش میخواست جلوش حرکت داشته باشم، چای بیاورم، کتاب ها را در قفسه بگذارم، تکه ای هیزم در شومینه بیندازم، و در حین کار حرف بزنم. و من به همین لحظه ها دلخوش بودم، براش حرف می زدم، پرده ها را می کشیدم، باز می کردم، و مدام دنبال کاری میگشتم که جلو او انجام دهم. چون او دلش می خواست که در برابرش راه بروم، و این را من بعدها فهمیدم. همیشه زمان مثل باد می گذشت و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود.

و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود.

و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود."

کتاب سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی

این روزها در گیر این کتابم و تا این جا (انتهای موومان چهارم)، عاشق  موومان سوم شدم.

* * *

از این به بعد شاید داستانک های کوتاهی رو اینجا بذارم که گاهی فکرهای سامان یافته و نیافته، من گاهی تجربه های دوستان و یا حتی خودم هست!

* * *

وقتی خبر رو شنیدم به شدت ذوق کردم، کمی حالت آدمهای گیج رو داشتم که حالا چطوری واکنش نشون بدم و چه رفتاری بکنم که هم منطقی و عاقلانه باشه و هم دلسوزانه. می خواستم این حس خاصم رو باهاش در میون بذارم. زنگ زدم و طبق معمول به شدت درگیر کار بود. به سارا زنگ زدم تا با اون مشورت کنم که دیدم با شنیدن صدای منو و اسم خونه زد زیر گریه و گفت کدوم خونه؟!

از دیدن سارا برگشته ام. در یک حالت خوشی و ناخوشی غوطه ورم و حال هیچ حس خاصی ندارم که با او شریک کنم!

امان از دست دزدی!

 

گویا کم کم داره جریان امتحان مجازی کارشناسی ارشد دانشگاه تهران به سرانجام می رسه.

پس از اعتراضات فراوان بالاخره اسامی کسانی که حد نصاب رو کسب کرده اند اعلام شد و بنده نیز در لیست موجود بودم. زمان مصاحبه این مصاحبه شونده شنبه صبح بود. لذا با کوله باری پر از سوابق و رزومه و ... راهی دانشگاه تهران شدیم. دو روز قبل پرونده ای برای خود تشکیل دادیم که طبق اعلام اساتید مصاحبه کننده و شخص تشکیل دهنده پرونده کسی اینگونه پرونده سنگینی رو نکرده بود. بماند که در مصاحبه چه گذشت و چه سوالات تخصصی در خصوص وضعیت صادرات زعفران و مشکل آن و راه کار و چرایی نوسان قیمت زعفران و ... از من پرسیدند و مرا با کلی امیدواری راهی منزل نمودند که کاش راهی مشهد می کردند. چرا که در بعدازظهر آن روز خیلی خوشحالانه راهی دیدار دوستی قدیمی شدم که در اتوبوسهای تندرو مسیر ونک موبایل عزیزم مورد سرقت یک کدبانوی چادری حرفه ای قرار گرفت و بنده تک و تنها بدون هیچ شماره ای در وسط تهران آن هم نیمه های شب غریبانه گیرافتادم.

تلاشهای اینجانب و دوستم سمیه برای شکایت و اعلام به مخابرات و ردیابی و مراجعه به کلانتری و دادسرا و فحش شندین بابت عدم رعایت حجاب و ... بماند که ماحصل آن شد حسرتی که بر دلمان ماند بابت سرقت موبایلی که یکماه نیز از افتتاح آن نگذشته بود با قیمتی ناچیز حدود 400،000 تومان ناقابل!!!

این هم حال و روز ما بعد از کلی خوشحالی موفقیت در مصاحبه!