هراس رفتن

و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود.
و من هراس داشتم که مبادا بخواهد برود."
کتاب سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی
این روزها در گیر این کتابم و تا این جا (انتهای موومان چهارم)، عاشق موومان سوم شدم.
* * *
از این به بعد شاید داستانک های کوتاهی رو اینجا بذارم که گاهی فکرهای سامان یافته و نیافته، من گاهی تجربه های دوستان و یا حتی خودم هست!
* * *
وقتی خبر رو شنیدم به شدت ذوق کردم، کمی حالت آدمهای گیج رو داشتم که حالا چطوری واکنش نشون بدم و چه رفتاری بکنم که هم منطقی و عاقلانه باشه و هم دلسوزانه. می خواستم این حس خاصم رو باهاش در میون بذارم. زنگ زدم و طبق معمول به شدت درگیر کار بود. به سارا زنگ زدم تا با اون مشورت کنم که دیدم با شنیدن صدای منو و اسم خونه زد زیر گریه و گفت کدوم خونه؟!
از دیدن سارا برگشته ام. در یک حالت خوشی و ناخوشی غوطه ورم و حال هیچ حس خاصی ندارم که با او شریک کنم!
فارغ التحصیل رشته کامپیوتر هستم، اما در حال حاضر هیچ گونه فعالیتی در این زمینه ندارم. به سینما، ادبیات و هنر علاقه دارم و سعی می کنم فعالیتم را معطوف به این زمینه ها کنم. فعلا در کسوت مسئول دفتر مدیرعامل در یک شرکت بنام و مشهور مشغول به کار می باشم اما در سر آرزوی ورود به عرصه فیلم و فیلمسازی و فیلمنامه نویسی را می پرورانم.