این روزها انگار تمام خاطره ها در حال رفتن و دورشدن هستند.
دیروز عصر در بین سرخوشی هایی که داشتم با ایمیل یکی از همکلاسیهای دانشگاهم مواجه شدم. از اونجا که قبلا هم از از این کارا کرده بود گفتم شاید عکس دختر نازش رو برای بچه ها فرستاده. با اشتیاق زیاد ایمیل رو باز کردم ولی بعد از خوندن اون به جای خنده اشکی بود که پهنای صورتم رو گرفته بود. این دوست عزیز ما در یک ایمیل کلی که به همه بچه های کلاس زده بود عنوان کرده که مبتلا به سرطان غدد لنفاوی شده و در حال شیمی درمانی هست. ازمون خواسته بود که ضمن دعا کردن براش از زندگیمون لذت ببریم و فکر نکنیم که در بدترین شرایط هستیم. خواسته بود بهش زنگ نزنیم چون تو شرایطی نیست که بتونه جواب بده و بعدش هم گفته بود اگه تا یک ماه دیگه ازم خبری نشد شبای جمعه برام دعا کنید.
این همکلاسی عزیز ما از اون پسرهای خونگرم جنوبه. پسری ساده و با مرام و با اخلاق. با اطمینان زیاد می شه گفت برای گروه دختران و پسران کلاس محبوبترین بود به خاطر اخلاق و منشش. امکان نداشت اردویی بریم و اون نباشه. اصلا جمعهامون بدون اون خوش نمی گذشت. یادش بخیر چقدر برای اردوی اصفهان پاپیش شدیم تا بالاخره اومد و به همه خوش گذشت. وقتی درسش تموم شد به جزایر جنوب رفت و یک مدتی به شدت اونجا کار کرد. بعد اومد بندرعباس و ازدواج کرد. بعد هم صاحب یک دختر ناز مامانی به نام بهار شد که فکر کنم الان یکسالش باشه.
اردیبهشت امسال که قرار شد یک برنامه دسته جمعی بذاریم، زنگ زدم که به اون هم اطلاع بدم. خانمش گوشی رو جواب داد و گفت مریضه و تازه از بیمارستان مرخص شده. شبش خودش زنگ زد. گفت به خاطر این گردو غبارهای جنوب، ریه هاش عفونت کردن و یک مدتی توبیمارستان بستری بوده. شرایطش رو نداره وگرنه حتما می یومد. شبی هم که همه دور هم جمع بودیم بهش زنگ زدیم. با اون صدای خش دار و سرفه های مکرر فقط تونست با سه تا از بچه ها صحبت کنه و نهایتا از شدت سرفه گوشی رو قطع کرد. همین شنیدن صداش هم بچه ها رو خوشحال کرد ولی حالا ...
تصویر اولین باری که دیدمش تو ذهنمه. اون عینک گرد، اون کتونی ها، اون سادگی و صمیمیت. بعد از ارسال ایمیلش، یکساعتی نشد که اکثر بچه های کلاس در جریان قرار گرفتند و عمیقا ناراحت شدند. کسی نبود که دست و پاش شل نشه و اشک تو چشاش جمع نشه. تو این شرایط هیچ کی نمی دونه چی کار باید بکنه. تنها کاری که من تونستم بکنم این که بهش اس ام اس بزنم و بگم که مثل همیشه به همه مشکلات لبخند بزنه و بهشون غلبه کنه. قوی باشه و امیدوار. به این فکر کنه که طول زندگی مهم نیست عرضشه که اهمیت داره. دیگه چی می تونستم بهش بگم. باید می گفتم باید سعی کنه اگه یک روز هم زنده است بهش خوش بگذره؟ مگه اصلا می شه؟ مگه من می تونم درکش کنم؟ این همه آدم مجرد عاطل و باطل، نمی دونم چرا اون که با کلی عشق و امید و هدف داشت زندگی می کرد، باید دچار این مصیبت بشه؟
عمیقا می خوام دوباره ببینمش شاد و خوشحال سالم و سلامت همراه زن و بچش. بی هیچ درد و مرضی. مطمئنم می بینمش. مطمئن.
فارغ التحصیل رشته کامپیوتر هستم، اما در حال حاضر هیچ گونه فعالیتی در این زمینه ندارم. به سینما، ادبیات و هنر علاقه دارم و سعی می کنم فعالیتم را معطوف به این زمینه ها کنم. فعلا در کسوت مسئول دفتر مدیرعامل در یک شرکت بنام و مشهور مشغول به کار می باشم اما در سر آرزوی ورود به عرصه فیلم و فیلمسازی و فیلمنامه نویسی را می پرورانم.