1.        این روزها حکم آدم آهنی رو پیدا کردم بلکه بتونم راحت تر زندگی کنم. تازگیها به امور جاری زندگیم به غیر از کار، یادگیری زبان انگلیسی هم اضافه شده. بماند که ما در یک اقدام محیرالعقول تصمیم به استفاده از یک استاد خصوصی گرفتیم و کلی زیر بار مشکلاتش ماندیم ولی پیشرفت زبانیم قابل توجه نیست. هر شب بعد کلاس زبان دچار افسردگی و یاس شدیدی می شم. قرار شده از فردا هفته ای دو سه بار برم پیش زینب یک کم باهام کار کنه تا پولم تو چاه نره.

2.        اوضاع کاری هی بدک نیست. همچنان در حال تست از مسئولین دفاتر مختلف هستیم تا یک گزینه مناسب جای من پیدا بشه، هرچند که همه اذعان کردند که مهندس مثل من کسی رو نمی تونه پیدا کنه و از اونجا که یک آدم تیزی مثل من به تورش خورده حالا حالا نمیشه یک مسئول دفتر خوب یافت. قراره که بنده ارتقاء (!!!) مقام پیدا کنم و رسما به عنوان کارشناس صادرات و واردات (کارشناس بازرگانی خارجی) به کارم ادامه بدم. این حرفه ای شدن زبان هم در راستای همین تغییرات شغلی و حضور در نمایشگاه های خارجی است! ولی بازم حالم خوب نیست.

3.        قرار بود برم تهران، کلی با دوستم برنامه ریزی کرده بودیم، هرچند که دوستم هم حالش زیاد خوب نبود و از کنسل شدن کلاسم در تهران به شدت استقبال کرد ولی من ضد حال بدی خوردم، چون که فرصت شاهد بودن عقد نازی (دختر خالم) و همچنین محسن (پسرداییم) رو هم از دست دادم. نکته ضروری  این که دوتا با هم مزدوج نشدن!

4.        پسرخالم و خانمش هم پنج شنبه راهی کالیفرنیان و ما موندیم و کلی دل تنگی قبل رفتنشون.

5.      روز یکشنبه یک دعوای مفصل شخصی تو شرکت کردم. از اون روز به هم ریختم. وقتی یک آدم تو ذهنم می شکنه و فرو می ریزه، خودم هم همونقدر به هم می ریزم و متاسفانه این شکستن و فروریختن هیچ وقت ترمیم پیدا نمی کنه.

6.        سخن آخر این که سخت به دنبال یافتن یک خانه مناسب جهت اجاره هستیم. نمیدانیم این بادهای پاییزی کی پایان می یابد.