برگشت از دبی و دسته گل دانشگاه تهران!

دو روز است که برگشته ام. از یکی از بزرگترین نمایشگاه های صنایع غذایی دنیا، از شهر تفریح و خوشگذرونی، از دبی!

دو روز است که انگار دوباره در وسط بدبختی ها و غصه هایم پرت شده ام. اون یک هفته ای که دبی بودم، به لطف همراهی دوستان هم سن و سال اوقات خوشی رو داشتم. به لطف نظم و ترتیبی که همه جا حاکم بود اعصاب آرامی داشتم. نه اینکه همش به گشت و گذار بودم، نه چرا که همش به نمایشگاه و کار بودیم و شاید فقط سه بار تونستیم باهم بریم بیرون. ولی انگار از وسط منجلاب غم و غصه درت آوردن و انداختن یک جایی که غم نیست و به جاش نظم است، اصل هست. تو این سفر من بودم و یک همکاری که تقریبا هم سن و سال خودمه و یکی از مدیران شرکت و همسرش که اونها هم تو رنج سنی ما بودن و لذا جمعمون جمع بود.

بعد اون آواری که قبل رفتن رو سرم خراب شد، این سفر بسیار مناسب و به موقع بود و البته یکی از نکته هایی که آموختم نظم اونها در انجام کار و مسئولیت پذیریشون بود. همه با سعه صدر و بدون هیچ منتی کارشون رو به نحو احسن انجام می دادن و هدف سرویس دهی به مردم و ارباب رجوع و کار راه اندازی بود. نه گذران وقت و از سربازکنی ارباب رجوع.  و البته از روزی که اومدم سعی می کنم بیشتر به این نکته توجه و به کارم هم تعمیم بدم. به هر حال برای منی که برای کار به دبی رفته بودم و اون هم در یک محیط بسیار بین المللی و وسیع و نه فقط کار با عربها، این سفر بسیار مفید و آموزنده بود.

بگذریم. در همین اولین روز برگشت با یک اطلاعیه بسیار شیک و هیجان انگیز از دانشگاه تهران مواجه شدیم. داستان بدین قرار است که یکماه قبل از کنکور سراسری کارشناسی ارشد دانشگاه تهران اطلاعیه داد که از طرف سازمان سنجش مجوز برگزاری آزمون جهت دوره های کارشناسی ارشد (مجازی) را داراست و ما هم بدو بدو مبلغ هشتاد هزار تومان ناقابل برای دانشگاه واریز کرده و رفتیم ثبت نام کردیم. تاریخ اولیه امتحان دقیقا زمانی بود که من بحرین بودم و مجبور شدم بلیط برگشتم رو عوض کنم و زودتر از تاریخ اتمام نمایشگاه برگردم. دو روز قبل امتحان اطلاعیه جدید زدن که آزمون یک هفته عقب افتاده و ما دوباره بلیط رو عوض کردیم تا روز آخر نمایشگاه رو باشیم. اینم شد به عبارتی شصت هفتاد هزار تومان جریمه تغییر بلیط.

از آنجا که امتحان تهران بود دو روز مرخصی گرفتیم و رفتیم تهران که هزینه بلیط و اسکان یک چیزی حول و حوش دویست هزار تومان شد. گور بابای پول، نتیجه مهم بود.

حالا بعد از دو هفته تاخیر در اعلام نتایج می گن به خاطر عدم احراز نمره کافی و در نتیجه به حد نصاب نرسیدن کلاسها، هیچ نتیجه ای اعلام نمی شود. لازم به ذکر است که قریب به 5-6 هزار نفر در این آزمون شرکت  کرده بودن.

حالا شما تصور کنید من الان باید چه حالی داشته باشم!

خبر دردناک تر از آن است که بتوانم هضمش کنم، بهش فکر کنم و یا تجزیه و تحلیل کنم، به قول سمیه انقدر دردناک است که بهتر است هیچ نگفت!

نمی دانم با این حال زجر کشیده ام چه کنم؟!

هیچ وقت فکر نمی کردم این ضربه در بدترین شرایط بر فرق سرم کوفته شود! طاقتش را ندارم.

رهایی از کنکور و بازی!

بازی تمام شد و من شدم یکی از بازنده های بازی. آیا این بازی برنده یا برنده هایی داشت یا نه را نمی دانم و نمی خواهم بدانم. مهم این است که بازی تمام شد و من از بازی آمدم بیرون، خیلی راحت.

پس از باخت، آرامم. نه غصه ای، نه بغضی، نه رنجی، نه حتی گریه ای. حس گریه که می آید حالم بد می شود. می خواهم هرچه اشک هست که دیگر نیست را به یکباره تف کنم بیرون که دیگر اشکی نباشد. شاید هم به خاطر این است که در ساعاتی که به پایان بازی نزدیک بودم، خیلی نزدیک، این اشکها بودند که نقش اصلی را بازی کردند و دو ساعت تمام بدون این که اراده ای در جاری شدن یا کنترلشان داشته باشم به هنگام رانندگی در خیابانهای شلوغ و پرترافیک شب جمعه آمدند، به اندازه یکسال خودداری از باریدن جاری شدند. هیچ تلاشی نکردم، می خواستم هرچه گریه هست و هرچه گریه برای بعد از پایان بازی خواهد بود، یکجا ببارد که دیگر مرا علاف خود نکند. پس زار زدم، هق هق کردم، آنقدر که این اشکها در آن سرمای استخوان سوز، آنچنان گرمم کردند که نگو! و حال سبک هستم. گویی بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد.

هرچه بود گذشت، این بازی هم مثلی خیلی از بازی های دیگر که با کلی امید در زندگی شروع می شود، شروع شد با کمی تلاش برای رسیدن به پیروزی همراه بود و بالاخره با باخت من تمام شد، به زعم من! شاید سمیه بگوید من برنده بودم، شاید زینب بگوید حریفانم بازنده واقعی بودند ولی خود قاطعانه می گویم باختم، خیلی تلخ و خیلی سخت!

* * *

یکی از دوستانم می گوید، من یا صفرم یا صد، یا اصلا با کسی رفیق نیستم یا می شوم رفیق فابریک! یکی برای من دوستی 50، 60 درجه را تعریف کند؟ خودم که نتونستم براش تعریفی پیدا کنم.

* * *

امتحان فوق داده شد و من رها شدم. امتحانم بهتر از پارسال بود ولی آیا قبول می شوم؟ آیا نمی شوم؟ نمی دانم. فقط میدانم درس نخواندم و چه امید عبثی به قبولی وقتی می دانی خوب درس نخواندی! حال می خواهم مدتی را روی فیلم دیدن و کتاب خواندن متوالی وقت بگذارم تا اون حفره ای که در این سه چهار ماه، به خاطر فیلم ندیدن و کتاب نخواندن در من ایجاد شده، پر شود.

* * *

هنوز یادداشتهایم را از سفر به بحرین ننوشته ام. هفته دیگر راهی سفر دیگری هستم که امیدوارم پس از برگشت بتوانم دو تا رو با هم یکی کنم.

* * *

جشنواره فجر هم آمد و رفت و من هم فیلمهای کمی دیدم و مهمترین اتفاق این جشنواره فیلم "یک حبه قند" بود و بهترین اتفاق ممکن برنده شدن فیلم "جدایی نادر از سیمین" و مجموعه بازیگران در جشنواره فیلم برلین. در آینده یادداشتهایم را در مورد فیلمهایی که دیدم می نویسم.

* * *

من خیانت می کنم. به خودم خیانت می کنم. به چیزهایی که فکر می کنم. خیلی ها فکر می کنند آدم اول خیلی با خودش کلنجار می رود، خیلی آره نه می گوید تا بالاخره تصمیمش را می گیرد. اما همه ی آدم ها خیانت می کنند بعد برایش دلیل پیدا می کنند. من هم وقتی به تهمینه خیانت کردم دنبال این توجیهات بودم. ساعت ها می نشستم رو به دیوار یا از پنجره زل می زدم به محوطه ی مجتمع پردیس و دنیایی را تصور می کردم که زندگی با تهمینه برآورده اش نکرده بود. دنیایی که همان موقع خلق می کردم تا توجیه کنم ...

کتاب "بهار 63" نوشته "مجتبی پورمحسن"