می دونم خیلی وقته ننوشتم. می دونم خیلی موضوعات بوده که می خواستم در موردش بنویسم ولی بی حوصلگی یا هر اسمی که بخوای روش بذاری، نذاشت که بشه. یکی از مهمترین موضوعاتی که میخواستم درموردش اظهارنظر کنم، روز مزخرفی به نام روز دختره که به نظر من این روز توهینی است آشکار به زنان! حالا دلایل بماند ان شاء الله برای سال آینده.

اما چیزی که باعث شد دست به قلم بشم و بنویسم حس خوشحالیست که از موفقیت یکی از دوستان نزدیکم که خیلی برام عزیزه، بهم دست داده. همیشه وقتی خبر موفقیت یکی از عزیزانم رو می شنوم مثل یک کار خوب، قبولی دانشگاه یا هرچیزی که طرف آرزوش بوده تمام خوشحالیم توی چشمام جمع می شه و به صورت اشک در می یاد (اغلب مواقع مثل الان نمی توان حس خوشحالی رو در هاگ کردن طرف ابراز کرد. خودتون می دونید چرا!). بعد هم یاد ناکامی های خودم می افتم و با خودم میگم چرا من نمی تونم با یک خبر خوب دوستان و آشنایان رو از حس خوشحالی بهره مند کنم. این حس وقتی عکسهای رسول پسرخالم رو از اون ور آبها می بینم، قوی تر میشه. بگذریم که این روزها مثل آدم های گیجی هستم که نمی دونم چی می خوام. قبولی دانشگاه، موفقیت کار، نمره بالای زبان، فعالیت در رشته مورد علاقم (سینما، کارگردانی و فیلمنامه نویسی)، کار و ادامه تحصیل در خارج از کشور و ...
توی تکمیل ظرفیت ارشد شرکت کردم و متاسفانه رشته ای که من می خوام فقط 15 نفر جا داره. آیا من قبول می شوم؟ اگر بشوم چه جوری شهریه اون رو فراهم کنم؟ اگر فراهم کردم چه جوری خودم رو جر بدم تا هفته ای یک روز رو تهران باشم؟ اگر بخوام برای اقامت همیشگی برم تهران کجا بسر ببرم؟ ولی باز میگم بذار قبول بشم، اون وقت یک خاکی تو سرم می ریزم. پس نتیجه می گیریم تا آخر آبان صبر کنم اگه شدم (قبول) که شدم اگه نشدم دوباره شروع میکنم به خوندن! (یعنی می شه شروع نشه؟)
قبل از اینکه برم تهران کلاس زبانم رو دیگه بی خیال شدم و به این استاد سرکاریمون نزنگیدم. اما وقتی برگشتم و به صورت اتفاقی درکیدم که ای بابا زبان رو چرا نصفه نیمه ول کنم بذار برم حقم رو بگیرم. این شد که با یک اعلان جنگ حسابی به استاد گرانمایه راهی آموزشگاه ایشان شدیم و در یک عملیات انتحاری، استاد رو شکست دادیم و قرار شد کلاسام از هفته آینده شروع بشه.
در زمینه کاری دلم می خواد خیلی بهتر کار کنم نه اینکه کارم بده. اتفاقا من از اون کارمندای مطمئن و امین شرکتم که می دونن تحت هر شرایطی کارم رو انجام می دم. ولی دلم می خواد تو زمینه کاری جدیدم (بازرگانی خارجی یا همون صادرات و واردات خودمون) یک عملیات انتحاری انجام بدم و کلا این واحد رو کن فیکون کنم. ولی نمی دونم چه جوری. بهمن یک نمایشگاه بحرین داریم و دارم کارهای اولیه اش رو انجام می دهم. آیا بحرین برای من حکم پلی را پیدا می کند که به دنیاهالی دورتر بروم؟ در یکی از کشورهای تراز اول اروپا، دفتر افتتاح کردیم. آیا می شه روزی من توی اون دفتر کار کنم؟
* * * * *
تهران هم رفتیم و خوب هم بود. یک شب قبل از تهران یک ملاقات فراموش نشدنی با یک دوست قدیمی ده ساله داشتم و ایشان بعد از ده سالی مطالبی رو عرض نمودند که باورش کمی مشکل است و باورنکردنش مشکل تر. مانده ام که با او چه کنم؟
تهران هم که بیشتر قرار بود با یکی دیگر از دوستان بگذرانیم به علت فوت ناگهانی مادربزرگشان فقط یک روز با ایشان بودیم. البته در این یک روز هم از تجربه سینما 4 بعدی (دو وجهی دیدن همراه با حرکات موزون صندلی و آب و هوای آن لاین) در پردیس ملت و یک وعده شام دسته جمعی در کنار ملاقات خواستگار قدیمیمان برخوردار شدیم. بماند که خواستگار اسبق ما که به همراه همسر گرامیشان با ما بودند به علت نارضایتی شدید از زندگیشان حسرتی در چشمانشان به خاطر از دست دادن ما داشتند!
بعد اون روز با نوشین عزیز نصف روزی در آبهای یکی از استخرهای حوالی منزلشان بسر بردیم و کلا در این زمینه دلی از عزا درآوردیم. دو روز بعد هم که به کلاس در سازمان توسعه تجارت و سر کوچولو به دفتر شرکتمان و دیدارهای کوتاه باقی دوستان گذرانیدم. پایان این سفر به این شکل بود که بر حسب اتفاق وقتی که بنده از تهران برمی گشتم مدیرم و همکار دیگرم (مدیر آی تی مون) با بنده در یک پرواز بودند. این بود که بنده این جمله را عرضیدم که اگر بلایی سر هواپیما بیاید به راستی، نخبه های شرکت پرپر می شوند! حالا شاید ماه آینده نیز باز کلاس مجددی در تهران داشته باشیم و باز دوستان را مفتخر کنیم و البته ما هم شویم (مفتخر)!
فارغ التحصیل رشته کامپیوتر هستم، اما در حال حاضر هیچ گونه فعالیتی در این زمینه ندارم. به سینما، ادبیات و هنر علاقه دارم و سعی می کنم فعالیتم را معطوف به این زمینه ها کنم. فعلا در کسوت مسئول دفتر مدیرعامل در یک شرکت بنام و مشهور مشغول به کار می باشم اما در سر آرزوی ورود به عرصه فیلم و فیلمسازی و فیلمنامه نویسی را می پرورانم.