1.      گاهی وقتها که آدم یک تصمیمی خارج از قواعد شخصیش می گیره، مدام از فکر کردن و دقیق شدن به اون تصمیم سرباز می زنه تا مثلا یه جورایی خودش رو در برابر عمل انجام شده قرار بده.

الان من همون حالت رو دارم. دیروز بعد از مدتها، به یکی از دوستان یک قولی دادم و پشت بند اونم یک قول نصفه نیمه دیگه که می دونم احتمال زیاد بهش عمل می کنم و حالا از فکر کردن به تصمیمی که گرفتم گریزونم. دیگه نمی خوام به درستی و غلطیش فکر کنم.

برای غلط بودن تصمیمم هزاران دلیل دارم و برای درست بودنش هزاران توجیه. واقعیت اینه که خسته شدم از فکر کردن به اینکه الان این قدمی که می خوام بردارم با قواعد و قوانینی که برای زندگیم تعریف کردم همراستاست یا نه. اکثرا تصمیم هایی که به زعم دوستام سنجیده گرفته شده منو از خیلی چیزها دور کرده و فقط استقامت من رو در پایبندی به قوانین زندگیم نشون داده. یکم می خوام خودم رو به دست آن (لحظه) بسپرم. امیدوارم احساسات منفی ازم دور شه.

2.      این استاد زبان ما هم حسابی ما رو پیچونده. یک دو ماهی می شه که هر هفته به بهانه های مختلف کلاس بنده رو کنسل می کنه. آخرین بار می خواستم بهش اس ام اس بزنم که شما وقت منو، انگیزه منو و پول منو ازم گرفتی، با خودم گفتم شاید دور از ادب باشه. سعی کنم حداقل یک دوست برای خودم نگه دارم. فعلا از دیشب خودم کتاب زبانم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن تا ببینم روی اون کم می شه یا روی من! خداییش خیلی ظلمه که دو ماه چیزی حدود 400 تومان هزینه کلاس زبان بدی یه دفعه برای دو ماه کلاست تعطیل بشه. این یعنی این 400 تومان دود شده رفته تو هوا. چون من همه چیز یادم رفته!

3.      هفته دیگه پنج شنبه قراره برم تهران. دوستان زیادی مثل همیشه منتظرن و مدام زنگ و اس که کی می یای تهران. یکیش نوشینه که بهش قول دادم این دفعه حتما برم خونشون. یک دوست دیگم هم هست که کلی قراره برای این چند روز برنامه ریزی کنه که حالشو ببریم و البته من هم با کلی سوال  دارم راهی می شم. از همه بیشتر هم دلم برای سمیه تنگ شده. فکر کنم یک عالمه حرف و درد دل داریم برای این 5 ماهی که همو ندیدیم. من و سمیه وقتی به هم می رسیم معمولا اولش یک کم خودمون رو تحویل می گیریم و از توانایی هامون در مقایسه با دیگران تعریف وتمجید می کنیم که منجر به غیبت یکسری دوستان هم میشه. بعد یکسری حرف مشابه که تو دل جفتمونه به هم دیگه می زنیم. تمام خوبیش به اینکه این حرفها رو باید با یک حالت افسوس و حسرت فقط به یکی بزنی. کسی که نه راه نشونت بده و نه چاه. فقط گوش کنه و مشابه اون حرفها رو از جانب خودش به تو بگه. خداییش خیلی حال می ده. یکی دیگه از برنامه هام هم اینه که به دخترخاله عزیزم زنگی بزنم و ازش بخوام نومزد غایب از نظرش رو به ما نشون بده. خداییش خیلی دوست دارم ببینمش. اون دو سه سالی که دوست بودن همش از من قایم می کرد و می پیچوند. حالا که رسما و اسما زن و شوهرن و من هم تو مراسم نامزدیشون نبودم حتما باید یک برنامه بچینم تا این آقایی که این همه، همه ازش تعریف می کنن رو ببینم، اونم در کنار شخصیت دختر خالم. اون وقته که تازه آنالیز این شخص با سمیه و زینب کلی به آدم حال خوش می ده.

امیدوارم این دفعه کلاسم کنسل نشه که کلی ضد حال می خورم تو این اوضاع چپ اندر قیچی!