غم و شادی - تاهل و تجرد
این روزها درگیرم
دارم یک کاری می کنم، یک هماهنگی، یک برنامه برای دور هم جمع شدن و دیدار دوستان دبیرستانی.
این ایده وقتی به نظرم رسید که دیدم تقریبا تمام بچه هامون به صورت زنجیره وار از هم خبر دارن ولی غیر از مراسم عروسی که سه چهار نفری جمع شدن وقت دیگه ای دور هم نبودن. پس بهتر دیدم که یک برنامه ریزی کنم که هر کی می تونه بیاد. توی این یک هفته با هر کی تماس گرفتم، اظهار شگفتی کرده و کلی استقبال نموده و سعی کرده یکجوری سر این داستان رو بگیره که برنامه برپا بشه. دیدار دوستان و همکلاسی هایی که چهار سال با هم بودن، بعد ده سال خیلی می تونه هیجان آور باشه.
امروز با آ، اس ام اسی صحبت کردم. گفت نیاز به سکوت داره و مدتی تلفنش رو جواب نمی ده. از پیشنهاد من استقبال کرد و با توجه به نیاز به سکوتی که داشت گفت حتمامی یاد و نهایتا گفت: دمت گرم دختر که انقدر انرژی داری.
دیروز با س، صبحت کردم. گفت که نجمه اصلا عوض نشدی و هنوز هم مثل همون روزهایی. یک بچه سه ساله داره و کلی بهم تبریک گفت که ازدواج نکردم و گفت صد درصد پشیمونه.
این وسط دو تا موضوع ذهنم رو مشغول کرده:

- ازدواج: پریشب که با استاد زبانم صحبت می کردم به شوخی گفتم دیگه ماهم سنمون داره می ره بالا و کم کم وارد دهه چهل زندگیمون می شیم. واقعیتش اینه که من تا این سن ازدواج نکردم به هر دلیلی، مساله ای که کم کم داره خانواده و نزدیکان رو حساس می کنه. چراهایی که از من می پرسن، نگاه هایی که می کنن و گاها پیران فامیل که دعا می کنند. مساله من نیستم، مساله من نوعیه. مساله اینه که هیچ کس تا یک دختری ازدواج نکنه به چشم انسان کامل و مستقل بهش نگاه نمی کنه. در صورتی که دخترای این دوره زمونه با این همه استقلال و عرضه ای که دارن خودشون انسان های کاملی هستند و شخصیت مستقلی دارند. قرار نیست تمام زندگیشون به خاطر تجردیت زیر سوال بره و کوچک شمرده بشه. به نظر من کم کم باید تو خانواده ها جا انداخت که یک دختر ازدواج نکرده اصلا انسان عجیب و غریب با شخصیت پیچیده ای نیست. انقدر نگاه های عجیب غریب نکنیم و سعی نکنیم هر کسی رو از هرجایی پیدا کنیم بهش بچسبوینم یا دعای باز شدن بختشو بکنیم. اینا رو برای این گفتم که متاسفانه می بینم 90 درصد دوستام که ازدواج کردن منو نهی می کنن از این عمل (ازدواج) و ما هم روز به روز خوشحال تر که بله نگفتیم. کم کم می خوایم یک خونه تکونی در این زمینه تو خونه و خونواده انجام بدیم تا نسل های بعد ازما هم دعامون کنن!

- از دست رفتن خوشی ها: زندگی برای همه سخته، برای منم سخته ولی فرقی که من با بقیه یا اکثر آدمهای افسرده و ناراحت دارم اینه که چیزایی که بهشون دل خوشم رو برای خودم نگاه میدارم یا هی تکرار میکنم. به عبارتی اجازه نمی دم این ناخوشی از اعماق دلم فراتر رفته و زیاد روی عملم اثر بذاره. من گاهی با یک تلفن، یک عکس، یک هدیه کوچیک، یک مهمونی شادمی شم و هی سعی می کنم اینها رو تکرار کنم. من با دیدن دوستام شاد می شم و سعی می کنم این شادی رو از خودم و اونها دریغ نکنم. خسته هم نمی شم. برای همینه که پایه اینجور برنامه ها هستم. برای همینه که این جور برنامه ها رو همیشه برنامه ریزی می کنم. چیزی که همه ما یادمون می ره اینا که شادی های کوچکمون رو فراموش می کنیم و کم کم خود شادی رو از دست می دیم.
پی نوشت:
1- دوستانی که منو می شناسن می دونن من هیچ مشکل و خصومتی با ازدواج و شوهر ندارم و اتفاقا همه رو به این امر مقدس تشویق می کنم اما با عقل و احساس، با هم. نه بدون حتی یکی از اونها. پس معتقدم ازدواج نکردن و تنهاماندن و تحمل نگاه های چپ صد مرتبه بهتر از ازدواج ناموفق کردن است!
2- شاید مسخره باشه ولی گاهی پشت فرمون ماشین فکستنیم نشستن (این روزها مدام به تعویضش دارم فکر می کنم و این که آیا خدا یک هدیه قلمبه از آسمون برام می فرسته؟) و گاز دادن و یاد روزهای اول رانندگی افتادن، شادم می کنه.
3- این روزها اگه گفتید وقتی ناراحتم چی کار می کنم؟ گریه می کنم؟ آهنگ غمگین گوش می دم؟ به یک دوست زنگ می زنم و نق نق می کنم؟ یک گوشه کز می کنم و حسرت می خورم؟ تو خیابونها ولگردی می کنم؟ هیچ کدوم از این کارها رو نمی کنم. می رم توی تختخوابم وسریع می خوابم! این جوری می شه که حس و حال بدم تا ساعتها از من دور می شه!
4- اگه این مهمونیه پا بگیره دو سه تا سورپرایز هم برای بچه ها دارم! دعوت از معلمهای محبوب که کم وبیش باهاشون در ارتباطم!

فارغ التحصیل رشته کامپیوتر هستم، اما در حال حاضر هیچ گونه فعالیتی در این زمینه ندارم. به سینما، ادبیات و هنر علاقه دارم و سعی می کنم فعالیتم را معطوف به این زمینه ها کنم. فعلا در کسوت مسئول دفتر مدیرعامل در یک شرکت بنام و مشهور مشغول به کار می باشم اما در سر آرزوی ورود به عرصه فیلم و فیلمسازی و فیلمنامه نویسی را می پرورانم.