بعد از مدتها چیزی مرا سرکیف آورد و آن هم کتاب "عشق در زمان وبا" بود، کتابی به نوشته گابریل گارسیا مارکز و ترجمه بهمن فرزانه. قبلا کتاب "صد سال تنهایی" مارکز رو خونده بودم و نوع نوشتن مارکز و توصیفش از محیط و شخصیت پردازی ها و ... باعث جذب من به کتاب و خوندن پیوسته اون شده بود. ولی این کتاب آخری و علی الخصوص فصل آخرش آنچنان مرا مسحور خود کرده بود که تا تمام نشد از جایم بلند نشدم. شاید در زمانی نزدیک، چند جمله از کتاب رو اینجا بنویسم ولی به هر حال شما رو توصیه می کنم به خوندن این کتاب.

الان هم بیشتر در حال و هوای خوب کتابم، در وفاداری فلورنیتا بعد پنجاه سال و عاشق شدن فرمیناداثا. نمی خوام فکر کنم که همبستری فلورنتینا با زنان مختلف خیانت بوده یا نه یا عاشق شدن فرمینا در روزهای تنهایی از سر اجبار و ناچاری بوده یا نه؟ فقط می خوام در این هوای خوب سیر کنم.

تصمیم گرفته بودم امسال برای نمایشگاه کتاب نرم تهران ولی این کتاب باز اون میل شدید منو به کتاب خریدن و کتاب خوندن در من بیدار کرد!

این روزها بعد جنجال دانشگاه بیشترم سرم را به کتاب و فیلم گرم می کنم و البته یک هفته ای هم هست که پیاده روی طولانی رو در این هوای بهاری شروع کردم! باشد که به دور از هرچه دلتنگی است زندگی کنیم!