پنج شنبه 29 اسفند 1387

دم همه اونهایی که تو خونه تکونی دلشون ما رو دور نریختند گرم،

ما هم سعی می کنیم جای زیادی نگیریم.

سال نوپیشاپیش مبارک

 


سال نو و بهاری نو را، فرصتی نو برای تازه شدن و بازنگریستن بر چگونه زیستن می بینم!

برای وجود نازنینتان در این فرصت نو، شوری نو برای ساختن و بهتر زیستن آرزو میکنم.

امیدوارم همیشه سلامت و سرزنده و مهربان و روشن بین باقی بمانید.


پی نوشت: متن اول برای دوستای اونجوری، متن دوم برای دوستای اینجوری!

هی بخت بیدار من!

سه شنبه بیست و هفتم اسفند ماه هشتاد و هفت

هی بخت بیدار من

عصا می خواهی چه کنی؟

تو سرت شکسته است!

سید علی صالحی


این روزها به شدت تلخم و بند بند وجودم تلخیم را فریاد می کند! خندیدن برایم از کوه کندن سخت تر شده است. کاش می پرسیدی چه مرگمه!

یکشنبه

فکر نمی کردم نحسی دیروز اینجوری پاچم رو بگیره! وقتی رسیدم خونه، آنچنان خفتم رو گرفت که نفهمیدم از کجا خوردم! مثل دیگی می مونم با کلی افکار پریشان و سوالهای بدون جواب و ترس از ریختن آبروی یک انسان!

خدایا! من هیچ وقت راضی نبودم به کسی، زندگیش، موقعیت و روابطش ضربه ای وارد بشه، پس این مورد رو هم خودت ختم به خیر کن!


پی نوشت: نگران آبروی دوستی هستم که در حقم رفاقت کرده بود و حالا به خاطر حرف بی جا و  اشتباه یکی از نزدیکانم، آبرو و حیثیت و آینده اش در خطره!

حاصل کار!

شنبه بیست و چهارم اسفندماه هشتاد و هفت

اول یک فقره خواب بد که هراس به واقعیت پیوستنش تا چندروز حال آدم رو مچاله می کنه

دوم وقت گذاشتن واصرار بر انجام کاری مربوط به شخص دیگر و عدم توجه وی به ضرورت مورد و از دست رفتن زمان مناسب

و نهایتا قرار گرفتن در یک موقعیت تضعیف کننده کاری و روحی!

همه موارد فوق رو بذارید در کنار عدم یافتن زمان مناسب برای نوشتن یک پست ویژه برای یک دوست بسیار ویژه در وبلاگ!

فکر میکنید حاصل کار، با آدم چه می کنه؟!

فاصله نزدیک ایران و عربستان!

40 ضربه شلاق برای پیرزن 75 ساله سعودی به جرم خلوت غیر شرعی!

به گزارش سرویس بین‌الملل آفتاب، نیروهای موسوم به پلیس مذهبی عربستان با هجوم به محل اقامت یک زن هفتاد و پنج ساله سوری ساکن عربستان به اتهام این که دو مرد غریبه در منزل وی حضور داشتند وی را به دادگاه معرفی کردند و دادگاه هم این پیرزن را به تحمل چهل ضربه شلاق و 4 ماه زندان و در نهایت اخراج از خاک عربستان محکوم کرد.

یک طرفدار حقوق بشر در عربستان با انتقاد از این اقدام گفت: «چنین اقدامی مانند آن است که فردی مادر بزرگ خود را تنبیه کند».

بر اساس تعبیر عربستانی‌ها از دین اسلام هیچ زنی اجازه ندارد با مردان غریبه در یک مکان حضور داشته باشد.
رسانه سعودی «العربیه» با تأیید این خبر نوشت: «جزئیات این حادثه طورى است که هیئت امر به معروف ونهى از منکر دو جوان بنام "فهد" و"هدیان" را در منطقه حائل واقع در شمال عربستان سعودى زمانى دستگیر کرد که آنان به خانه یک پیر زن سورى وارد شده بودند، ویکى از این دو جوان مدعى است که وى در کودکى از این زن شیر خورده وپسر رضاعى او مى باشد، وجوان دیگر غذایى را باخود براى این پیر زن آورده بود».

الغربیه افزوده است: «پس از بررسى روشن شد که "فهد" پسر زن مذکور نبوده، ودر دروان کودکى‌اش از او شیر نخورده است. زیرا تاریح تولد فهد سه سال ونیم پس از تولد آخرین دختر این پیرزن مى‌باشد».

این حکم را یکى از قضات در دادگاه شهر «الشملى» واقع در فاصله 170 کیلومترى منطقه حائل سعودى صادر کرده است. دادگاه همچنین جوان دیگرى را که مدعى است براى این زن غذا ونان مى‌آورد، به شش ماه حبس وضرب 60 شلاق محکوم کرده است.

العربیه مدعی شده است که پیرزن یاد شده مشهور به فساد و اخلاق بد در این منطقه است! زن یاد شده در اعتراض بر حکم دادگاه خواستار استیناف آن شد، و ادعا کرد که جوان متهم پسر او است.


پی نوشت: به یاری دولت نهم، ما به زودی به این عربها می رسیم و مطمئنم که ازشون جلو خواهیم زد!

یکشنبه هجدهم اسفندماه 87

امروز یادداشتی رو توی وبلاگ یکی از دوستان یاهو 360 خوندم و خیلی خوشم اومد. با اجازه دوست عزیزم، بخشی از اون رو تو وبلاگ خودم می ذارم، می خواستم لینکش رو بذارم ولی این یاهو ۳۶۰ ادا زیاد داره و نشد!


امروز قهرم....فردا قهرم....هفته ی بعد هم قهرم...عروسک هایم را بده...خنده هایم را...پرتقال های تو سرخ ام را...انار های باغ مان را بده...جیغ هایی که نیمه شب خواستم بکشم و نشد را بده...دست به موهای من نزن...تاب شوخی ام نیست برو...

 


پی نوشت: دیروز با یکی از دوستان صحبت می کردم در مورد مطالب وبلاگم، می گفت مطالبتون خیلی طولانیه و گاهی من حوصلم نمی یاد تا آخر بخونم. راست می گه بدبخت ولی چیکار کنم! ولی همچنان به این اصل معتقدم که اگه مطلبی جذاب باشه هرچقدر هم طولانی، خواننده تا آخرش اونو می خونه ولی حتما جذاب نیست دیگه!

رنگین کمان!

ترن قشنگ من

ترنم قشنگه                   توش پر از پلنگه.

ترنم تن می ره،             تن میره،           تن میره،                      

شی فو، شی فو، دود، دود،             شی فو، شی فو، دود.

 

ترنم کوچولوس،              توش پر از آلبالوس.

ترنم تن می ره،             تن میره،           تن میره،                      

شی فو، شی فو، دود، دود،             شی فو، شی فو، دود.

 

ترنم ملوسه                   توش پر از عروسه

ترنم تن می ره،             تن میره،           تن میره،                      

شی فو، شی فو، دود، دود،             شی فو، شی فو، دود.

 

رو تاق ترنم،                   یه آهو نشسته.

ترنم تو کوهه،                تو دشته،            تو راهه.

شی فو، شی فو، دود، دود،             شی فو، شی فو، دود.

 

پیش راننده شم             یه خرگوش نشسته

ترنم تو کوهه،                تو دشته،            تو راهه.

شی فو، شی فو، دود، دود،             شی فو، شی فو، دود.

 

گاهی وقتها آدم از دوران کودکیش چیزایی داره که هیچ وقت فراموشش نمی کنه، گاهی اون وسیله می شه یکی از باارزشترین داشته های زندگیش، توی این وسایل دوران کودکی چه سریه نمی دونم ولی باید اعتراف کنم من الان در شمایل یک خانم جوان 26 ساله، به شدت عاشق نوار و کتاب داستان رنگین کمون که مال دوران کودکیم بود، هستم. اون زمان یک ضبط فکستنی مشکی داشتیم، مدام نوار رنگین کمون رو می ذاشتم و با کتابش که پر از نقاشی های جذاب و دوست داشتنی بود از اول تا آخر نوار رو مرور می کردم. انقدر کتاب رنگین کمون من ورق خرد که دیگه چیزی ازش نموند و متاسفانه در یکی از مراسم های اسباب کشیمون به باد فنا رفت تا اینکه پارسال توی نمایشگاه کتاب با تصویر روی جلد رنگین کمون روبه رو شدم و ناخودآگاه کشیده شدم به سمتش. انقدر از دیدن سی دیش ذوق زدم که نزدیک بود پس بیافتم. به محض اینکه رسیدم خونه خاله گذاشتم توی کامپیوتر و یک دل سیر گوش دادم و عین دوران کودکی با زبون کودکی شعرهاشو همپای سی دی خوندم. دیشب هم دوباره حس اون سالها اومد و سی دی رو گذاشتم و با شی فو شی فوی شعر ترن قشنگ من لالاییدم.

این شعر ترن قشنگ من رو خیلی دوست داشتم شاید به خاطر همون عروسه و تصویر خرگوشه و لحن شادی که توی خوندنش داشت، البته از این که باید صدای قطار رو در می آوردم و شی فو شی فو دود دود می کردم و مشابه دنیای واقعی صدا رو تند می کردم و بعد کند خیلی کیف می کردم و الان هم همینطوره.

امشب این سی دی رو به کیف سی دی داخل ماشینم اضافه می کنم که گاهی هنگام رانندگی که مست دوران کودکیم هستم، عیشم رو تکمیل کنم!

پی نوشت: معتقدم کتاب شعر رنگین کمون از ثمین باغچه بان فرزند جبار باغچه بان از اون کتابهای ارزشمندیه که هر کودکی باد داشته باشه، ضمن اینکه خود ثمین باغچه بان و جبار باغچه بان از اون آدم های شریف روزگار بودن که بد نیست آدم زندگینامه شون رو بخونه!

 

حذف ترم به‌دلیل ناتوانایی در پرداخت شهریه دانشگاه دولتی!

آفتاب: دهها نفر از دانشجویان دوره شبانه دانشگاه شهید باهنر کرمان به دلیل عدم پرداخت شهریه این ترم خود از سوی دانشگاه حذف ترم شدند


به گزارش خبرنگار آفتاب در كرمان، این اتفاق پس از آن افتاد که دانشگاه کرمان در این ترم از پرداخت وام شهریه به دانشجویان شبانه خودداری کرد و بدین ترتیب کسانی که توان پرداخت شهریه را نداشتند دچار مشکل شدند.


دانشجویان حذف ترم شده در تجمعی در دانشگاه کرمان خواستار رسیدگی مسئولان به این مشکل خود شدند اما تاكنون پاسخ مشخصی به این درخواست‌ها داده نشده است


به دلیل كمبود منابع مالی دانشگاه تنها قادر به تخصیص وام شهریه به 15 درصد از متقاضیان است

 


پی نوشت: واقعا جای تاسف داره، دانشگاه کرمان بعد از وجود افضلی پور، با شهریه همین دانشجوهای شبانه رونق گرفت. وقتی زاهدی وزیر علوم فعلی، از اساتید سابق دانشگاه کرمان و شورای شهر کرمان باشه و وضع دانشگاه شهرش این باشه وای به حال بقیه دانشگاه ها و دانشجوها!

کی می خواد جواب وقت و انرژی که این بدبخت ها برای درس و دانشگاه گذاشتن بده! کی می خواد جبران چیزای از دست رفته این دانشجویان حذف ترم شده رو بده؟!

تقدیر!

دوشنبه دوازدهم اسفندماه هشتاد و هفت

هر کجا تدبیر می‌چیند بساط مصلحت

از کمین بازیچه‌ی تقدیر می‌آید برون

شعر از صائب تبریزی

درد روح یا درد جسم!

یکشنبه یازدهم اسفند هشتاد و هفت

صبح که از خونه زدم بیرون، هنوز به کنار خیابون نرسیده بودم که حس کردم به سالهای دور پرتاب شدم. وقتی کنار خیابون وایسادم تا سرویسم برسه، وقتی ماشین ها و عابرینی رو دیدم که ساعت 6:30 به سمت محل کارشون در حرکت بودن، مطمئن شدم به 10 سال پیش پرتاب شدم. به دوره دبیرستان، به زمانی که کنار کیوسک نان رضوی نزدیک میدون عدل خمینی منتظر سرویس مدرسه بودم تا توی سرویس با کلی هیجان برای زینب و آتنا از روز قبلم بگم یا حتی زمانی که حاشیه بلوار امامیه منتظر اتوبوس بودم که هرطور شده خودم رو به مدرسه برسونم و تمام راه رو دنبال دلیل می گشتم برای دیر رسیدنم یا به این فکر میکردم که اون روز رو سر کلاس فلان معلم چه شیطنتی از خودم در کنم! اون روزایی که پر بودم از امید و آرزو و انگیزه و مطمئن بودم که به زودی موفق خواهم شد و به خواسته هام می رسم. نمی گم که به چیزی که توقع داشتم رسیدم ولی بی انصافیه که اگه بگم از راهی که برای آینده ام در نظر داشتم منحرف شدم. به هر تقدیر، هوای خوب صبح و گزگز سرمای اندکی که وجود داشت و کیفی که از لباس نپوشیدن می کردم باعث شد که امروزم را با یک دنیا امید و آرزو و از همه مهمتر انگیزه شروع کنم. انگیزه برای بودن، شاد بودن، موفق بودن و راضی بودن! اما این دل درد لعنتی که از صبح بی دلیل به جونم افتاده نمی ذاره به اندازه کافی از این فضای مثبت اطرافم کیفور بشم. فکر کنم باید هر چه سریعتر خودم رو به یک دکتر نشون بدم! عجب دنیاییه! یا باید درد روحی داشته باشی یا جسمی! انگار بی درد زندگی محاله!

پی نوشت: این روزها بدجوری دلم هوای زینب رو کرده ولی چه می شه کرد، اون هم رفته پی زندگیش! اصلا از همون روزی که توی حرم بله رو گفت و بغلش کردم قیدش رو زدم. یه زمانی بود که اولین کسی که از وضعیت روحی یا جسمی من مطلع می شد اون بود و بالعکس، حالا یا آخرین نفره یا اصلا نمی فهمه من خوبم یا بد! از وقتی هم که برای ادامه تحصیلش رفته تهران، همون نیمچه ارتباطی که بعد ازدواجش مونده بود هم به ربعچه ارتباط قلت یافت! البته این چیزا از عمق رابطه ما نمی کاهه، هرگز!

قانون جذب!

شنبه دهم اسفند ماه هشتاد و هفت

گاهی آنقدر دیر به سراغت می آید که دیگر نه فرصتی برای تصمیم گیری داری و نه تمایلی!

این هم حال و روزگار ماست، بعد از مدتها زمانی پیش آمد که دیگر دل و دماغی برای تصمیم گیری نداری، از طرفی هم سرسرکی نمی توان تصمیم گرفت!

مطمئنم با کمک زنی که دارم پیدایش می کنم و به واسطه 68 ثانیه تمرکز بر روی آن، می توانم تصمیم درستی بگیرم ونتیجه معقولی بدست بیاورم.


پی نوشت: دوست عزیزم نسیبه برایم ایمیلی فرستاد در خصوص قانون جذب که شرحش بدین شکله: بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب(Law of Attraction) نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند.


اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد.

به دنبال زنی می گردم که گم شده!

دوشنبه 5 اسفند 87

امروز که داشتم وبلاگ خانم منیرو روانی پور رو میخوندم با این پست زیبا روبه رو شدم که فکر کنم حرف دل من رو زده. هم خودش رو می ذارم و هم لینکشو:

مرجان

چقدر دلتنگ تو بودم امروز! چقدر با تو حرف زده‌ام امروز! مرجان تو دوری، خیلی دور اما هر دوی ما به دنبال زنی می‌گردیم که گم شده. کجا می‌توانیم پیدایش کنیم‌؟ صدای قاه‌قاه خنده‌هایش را بشنویم، بی‌پروایی‌ها و گستاخی‌هایش را تحسین کنیم و ببینیم که می‌رقصد در باد؛ در میانه آتش؛ در کویر و می‌خواند با صدای خش‌دار غریبش...

«مرجان» باید حرف بزنیم نه آن‌جور که من می‌زنم آن‌جور که او حرف می‌زد. کلمات مثل گلوله‌ای از آتش و عشق از دهانش بیرون می‌پرید...

ما خیلی وقت است که نشانه آن زن را گم کرده‌ایم یا او شاید آواره سرزمینی دیگر شده خسته از تنبلی و حماقت و توسری‌هایی که ما می‌خوریم‌.

کی بود که او را دیدم؟ که آغوش گشوده بود تا این کره خاکی را در بر بگیرد... این دیوانگی اگر نیست پس چیست «مرجان» وقتی که از او می‌پرسیدیم چرا زمین را در آغوش گرفته‌ای قاه‌قاه می‌خندید و می‌گفت:« زمین بوی خوشی دارد، بوی گل و باد و باران...»

«مرجان»

در بساط ما از آن زن دیگر نشانه‌ای نیست. شاید به خاطر همین است که دور خود چرخ و واچرخ می‌زنیم و سر خم می‌کنیم تا هر کس که می‌تواند بر مغز ما بکوبد.

«مرجان»

بیا؛ بیا دوباره کفش و کلاه کنیم و به دنبال او بگردیم. می‌گویی نمی‌شود؟ نه؛ نمی‌خواهم بشنوم بیا کفش آهنی بپوشیم. بیا؛ بلند شو «مرجان»

منیرو

 http://www.moniroravanipor.com/

من هم می خواهم کفش آهنی به پا کنم و به دنبال این زن در درون خود بگردم. میدانم که روزی خواهمش یافت ولی کاش دیر نشود! نباید دیر شود. از همین الان آغاز می کنم. دلم برای بوی زمین و بوی گل و باد و باران تنگ شده است!

ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی!

یکشنبه چهارم اسفندماه هشتاد و هفت

زمستان گذشته است

گلها شکفته اند

و زمان نغمه سرایی فرارسیده است.

و تو،

ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی

بیرون بیا و بگذار

صدای شیرین تو را بشنوم

و صورت زیبای تو را ببینم

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است.

تورات بخش غزل های هشت گانه سلیمان (برگرفته از سریال «مدار صفر درجه»)