دوشنبه 5 اسفند 87
امروز که داشتم وبلاگ خانم منیرو روانی پور رو میخوندم با این پست زیبا روبه رو شدم که فکر کنم حرف دل من رو زده. هم خودش رو می ذارم و هم لینکشو:
مرجان
چقدر دلتنگ تو بودم امروز! چقدر با تو حرف زدهام امروز! مرجان تو دوری، خیلی دور اما هر دوی ما به دنبال زنی میگردیم که گم شده. کجا میتوانیم پیدایش کنیم؟ صدای قاهقاه خندههایش را بشنویم، بیپرواییها و گستاخیهایش را تحسین کنیم و ببینیم که میرقصد در باد؛ در میانه آتش؛ در کویر و میخواند با صدای خشدار غریبش...
«مرجان» باید حرف بزنیم نه آنجور که من میزنم آنجور که او حرف میزد. کلمات مثل گلولهای از آتش و عشق از دهانش بیرون میپرید...
ما خیلی وقت است که نشانه آن زن را گم کردهایم یا او شاید آواره سرزمینی دیگر شده خسته از تنبلی و حماقت و توسریهایی که ما میخوریم.
کی بود که او را دیدم؟ که آغوش گشوده بود تا این کره خاکی را در بر بگیرد... این دیوانگی اگر نیست پس چیست «مرجان» وقتی که از او میپرسیدیم چرا زمین را در آغوش گرفتهای قاهقاه میخندید و میگفت:« زمین بوی خوشی دارد، بوی گل و باد و باران...»
«مرجان»
در بساط ما از آن زن دیگر نشانهای نیست. شاید به خاطر همین است که دور خود چرخ و واچرخ میزنیم و سر خم میکنیم تا هر کس که میتواند بر مغز ما بکوبد.
«مرجان»
بیا؛ بیا دوباره کفش و کلاه کنیم و به دنبال او بگردیم. میگویی نمیشود؟ نه؛ نمیخواهم بشنوم بیا کفش آهنی بپوشیم. بیا؛ بلند شو «مرجان»
منیرو
http://www.moniroravanipor.com/
من هم می خواهم کفش آهنی به پا کنم و به دنبال این زن در درون خود بگردم. میدانم که روزی خواهمش یافت ولی کاش دیر نشود! نباید دیر شود. از همین الان آغاز می کنم. دلم برای بوی زمین و بوی گل و باد و باران تنگ شده است!