حال همه ما خوب است!

چهارشنبه 30 بهمن 87

سلام!

حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان!

شعر: سید علی صالحی از کتاب نامه ها

لعنت به این دل ناآرام و نگران!

درباره الی و جایزه خرس نقره ای جشنواره برلین

یکشنبه ۲۷ بهمن ۸۷

«اصغرفرهادی» کارگردان فیلم «درباره الی»، برنده جایزه خرس نقره ای بهترین کارگردانی از جشنواره برلین 2009

هیات اعزامی به برلین (راست به چپ): مریلا زارعی پیمان معادی اصغر فرهادی رعنا آزادی ور

بی پولی، تردید و پستچی سه بار در نمی زند!

پنج شنبه 24 بهمن 87

از بس در این مدت جشنواره، فیلم دیدم اون هم از نوع فیلم در فیلم خوابهام هم شبیه این فیلمها شده. خیلی خنده داره ولی دیشب خواب دیدم فرزند شهیدی هستم که پژمان بازغی نقش پدرم رو داره و نقش دوست پدر رو کامبیز دیرباز ایفا میکنه. از پدر اتاقی به یادگار مونده که کسی حق ورود به اون اتاق رو نداره و وقتی من بعد از کلی فضولی راه ورود به اتاق رو پیدا می کنم، هر بار که وارد اتاق می شم لحظات زندگی پدر و دوست پدر در 20 سال پیش جلوی چشمم ظاهر می شه و بدین طریق با پدر نداشته و منش و خصوصیات او آشنا می شم!

نخندین، تقصیر خودم نیست. از بس فیلم دیدم در این چند روز کم کم داره حالم بد می شه ولی یک حسی درونم هست که میگه این رو هم باید قبل از اکران ببینی یا باید بفهمی فلانی به خاطر چی سیمرغ گرفت! به هر حال امروز قراره اختتامیه جشنواره فجر در مشهد باشه و به احتمال زیاد پخش فیلم «هر شب تنهایی» صدرعاملی با بازی حامد بهداد و لیلا حاتمی!

دیروز هم پخش فیلم «اخراجی های 2» و «بی پولی» بود که در یک دوراهی، «بی پولی» رو انتخاب کردم و به اتفاق خانواده با کلی مشقت روانه سینما شدم. در این فیلم جوندار حمید نعمت الله، لیلا حاتمی و بهرام رادان عالی بودند. در مورد حاتمی که جای توضیح نداره، چون همیشه خوب بازی می کنه ولی توی جشنواره امسال من سه تا کار از بهرام رادان دیدم، «زادبوم»، «تردید» و «بی پولی» که واقعا در «بی پولی» اون پیله همیشگی رو سوراخ کرده بود و یک جور دیگه بود! یک مرد خانواده آبرودار تحت فشار مالی! از این بهرام رادان خوشم اومد. فیلم نعمت الله با اینکه دو ساعت بود ولی هیچ وقت از ریتم نیفتاد و تماشاچی رو تا آخر مشتاق نگه داشت. بازی خوب لیلا حاتی حتی با وجود اینکه نقش پرطمطراقی نداشت خیلی به چشم اومد، اونجا که می زنه تو سرشو می گه خدایا من آینده ام رو به خاطر کی دادم، دانشگام رو به خاطر کی فروختم؟ رو فراموش نمیکنم. به هر حال این فیلم «بی پولی» از اون فیلم های مفرح و تلخ و قشنگ و کم حرف و بی ادعاست. فیلمی که به نظر من هم نظر منتقدان رو جذب می کنه و هم نظر تماشاگر معمولی! به قول دوست سینماییم طاهره موسوی، بعد از دیدن این فیلم فهمیدیم تو جشنواره چه فیلم های بدی دیدیم! ولی یک سوال برام ایجاد شده چرا این زن و شوهر بی پول و بی کار، دنبال کار نبودن؟! به عبارتی چرا کمی از تلاششون برای یافتن کار نشون داده نشد؟!

روز سه شنبه هم یک اتفاق خوش یمن افتاد. بعد از قریب به 4 سال (اگه اشتباه نکنم) موفق به دیدن دوستان خوبم هانی شمالی و همسرش (ملیحه) هنگام تماشای فیلم «تردید» شدم. فیلم «تردید» به نسبت باقی فیلم های جشنواره (من هنوز «درباره الی» رو ندیدم و «تردید» رو هم قبل «بی پولی» دیدم) فیلم جوندار و پرمایه ای بود که فیلمنامه اش چفت و بست داشت و منسجم و پرمایه بود. بازی ترانه علیدوستی رو در این فیلم خیلی پسندیدم، اما بهرام رادان رو نه! اصلا اون پسر مردد و شکاکی که باید می بود نبود. در عوض ترانه جبران کرده بود و دیگه اون دختر معصوم از طبقه دوست داشتنی نبود! حامد کمیلی هم به یمن حضور کریم مسیحی و گرفتن بازی های زائد از رفتار و گفتار و نگاهش، خوب در اومده بود. انتظار بازی فراتر از آنچه که دیدم از امید روحانی داشتم، ولی اون هم نه نقش خاصی داشت و نه بازی چشمگیری. دوستانی که «پرده آخر» رو دیدن تا آخر فیلم منتظر بودن یکجای فیلم رودست بخورن که از این غافلگیری ها خبری نبود.

روز قبل از «تردید» هم فیلم «پستچی سه بار در نمی زند» حسن فتحی رو دیدم. بی صبرانه منتظر این فیلم بودم. واقعا در یکساعت و نیم اول فیلم لذت بردم به معنای واقعی کلمه. از برقراری ارتباط بین طبقه ها هنگام تدوین بی نهایت حال کردم و البته از بازی پانته آ بهرام که مثل همیشه هنرنمایی کرده بود. کلا با طبقه دوم و رابطه بین پانته آ بهرام و امیر جعفری سرکیف می شدم. ولی حیف این فیلم و 20 دقیقه آخر! اونجا که حسن فتحی فکر میکنه شاید فهم فیلمش برای خیلی ها سخت باشه و تصمیم می گیره مفهوم فلسفی و انتزاعی فیلمش رو از زبان نقش اصلی فیلم (باران کوثری) بیان کنه! با وجود این 20 دقیقه آخر اصلا دوست ندارم به تم فیلم و مفهوم فیلم و ... فکرکنم، به نظرم یه جوری جلوی کشف و شهودم گرفته شده! یک نکته ای که توی این فیلم کاملا مشهود بود ریتم فیلم بود. نبض فیلم هیچ جا نمی افتاد. کارگردان به خوبی تونسته بود تماشاچی رو میخ پای فیلم نگه داره. فکر کنم به خاطر همین هم بود که توی رشته تدوین جایزه گرفت. به هر حال حسن فتحی از اون کارگردان های شریف و محترمه که من خیلی براش ارزش قائلم اول برای شخصیتش، بعد هم برای احترام به فیلمهایی که ساخته و همشون مورد علاقه من بودند.

کاش که می شد «درباره الی» رو هم دید و این کارناوال فیلم رو با خیال راحت به پایان برد!

راستی ولنتاین دقیقا کیه؟!

پی نوشت: عکس فیلم تردید مربوط به زمانیه که فروتن در فیلم بازی کرده، جای نقشی که حامد کمیلی داشته ولی پس از وقفه ای که در فیلمبرداری می افته، در دور جدید فروتن نمی تونه بیاد و به همین جهت حامد کمیلی جایگزین می شه و سکانس های اون دوباره گرفته می شه!

...!

دوشنبه 21 بهمن ماه 87

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

گاهی ترس از  پایان بد، مانع از آغاز خاطره انگیز می شود!

درباره الی و گلشیفته!

گل‌شیفته روی صحنه ظاهر شد؛ این بار با حجاب

 

سینمای ما - شنبه، روز «درباره الی» بود. این فیلم سرانجام بعد از حرف و حدیث‌های بسیار دیشب در نهمین روز از برگزاری جشنواره فیلم فجر در سینما فلسطین به نمایش در آمد و البته ساعاتی قبل از آن هم علاوه بر نمایش در جشنواره برلین همراه واکنش مثبت منتقدان آن جشنواره، نشست رسانه‌ای پرجنجالی را با حضور عوامل و نیز چهره خبرساز این روزهای سینمای ایران گلشیفته فراهانی برگزار کرد تا تمامی اخبار فرهنگی روز را به خود اختصاص دهد. اگر چه به علت حضور عوامل سازنده فیلم در برلین، نمایش آن در ایران بدون جلسه پرسش و پاسخ برگزار شد، اما «اصغر فرهادی» در برلین با تعدادی از بازیگرانش مقابل خبرنگاران قرار گرفت و بر خلاف شایعاتی که این روزها در ایران رواج داشت که شرط نمایش آن در ایران، عدم حضور «گلشیفته فراهانی» در برلین است، او نیز در این جلسه حضور داشت و با حجاب کامل مقابل دوربین عکاسان قرار گرفت. این در حالی است که او چندی پیش در مراسم افتتاحیه نمایش فیلم آمریکایی «مجموعه دروغ‌ها» به کارگردانی «ریدلی اسکات» بدون حجاب اسلامی حاضر شده و در صحبت‌هایش به طور تلویحی به انتقاد از شرایط حاکم بر سینمای ایران پرداخته بود.

جالب آنکه هر دو نمایش فیلم دیروز در تهران و برلین با استقبال بسیاری همراه بود. دیشب سینما فلسطین با آنکه در دیرترین زمان ممکن میزبان این فیلم بود، اما با ازدحام بسیاری همراه بود و اهالی رسانه از ساعت‌ها قبل از آغاز فیلم، در سینما حضور پیدا کرده بودند. در جشنواره برلین نیز اتفاقی مشابه افتاد و فیلم با استقبال چشمگیر مردم و همچنین مطبوعات همراه بود و بیشترین اخبار روز دوم این جشنواره مهم، به صحبت‌ها، عکس‌ها و حاشیه‌های این فیلم اختصاص داشت. خبرگزاری «آسوشیتد پرس» در واکنش به نمایش این فیلم دیروز با انتشار گزارش بر خروجی جهانی‌اش با عنوان:«درام ایرانی، قلب‌ها را در فستیوال برلین شکست»، به تمجید از فیلم پرداخت. این خبرگزاری در خبرش این احتمال را مطرح کرد که این فیلم، خرس طلایی برلین را شکار کند. رسانه‌های دیگری نیز چون رویترز،‌هالیوود ریپورتر، دیلی استار، میدل ایست آن لاین، تایمز، تایمز هندوستان و ... نیز اخبار و تحلیل‌هایی را در خصوص این فیلم منتشر کردند. در جلسه پرسش و پاسخ فیلم در برلین، البته جز «گلشیفته فراهانی»، مریلا زارعی، رعنا آزادی‌ور و پیمان معادی نیز «فرهادی» را همراهی کرده و به سوالات حضار پاسخ دادند. در اين نشست «فرهادی» داستان این فیلم را برگرفته از زندگی یکی از دوستانش دانست که در شمال آلمان زندگی می‌کند و از ازدواج خود ناراضی است. «فرهادی» همچنین درباره مضمون فیلم نیز به این نکته اشاره کرده است که تلاشش برای نشان دادن مشکلاتی است که نه در ایران بلکه در همه جای دنیا ممکن است وجود داشته باشد. او در بخش دیگری از این نشست با اشاره به نگاهی که نسبت به شخصیت اصلی فیلم وجود دارد، «اخلاق» را سوال اصلی فیلم دانست و گفت: «ما نمی‌توانیم با قاطعیت درباره اخلاق قضاوت کنیم. حقیقت مترادف با حرف راست نیست». ریتم فیلم نیز پرسش دیگری بود که «فرهادی» با آن روبه‌رو شد و او ریتم موجود در فیلم را به علت ایجاد فرصت برای تماشاگران دانست تا بتوانند درباره وقایع فیلم تفکر کنند. مریلا زارعی نیز «درباره الی» را مقطعی از زندگی چند زوج توصیف کرد: «گاهی اوقات قضاوت‌های غلط می‌تواند مسیر زندگی آدم‌ها را تغییر بدهد». او هر یک از بازیگران فیلم را به قطعه‌ای از یک پازل تشبیه کرد که در کنار هم یک داستان را شکل داده‌اند. نکته مهم در این جلسه که خبرگزاری‌های ایران نیز به شکل گسترده به بازتاب آن پرداختند این بود که «فرهادی» در این جلسه عنوان کرده بود نمایش فیلمش در ایران با هیچ مشکلی روبه رو نیست. این در حالی است که بسیاری بر این اعتقاد هستند که نمایش دیر هنگام فیلم، یعنی در نهمین روز جشنواره و آن هم ساعت 11 شب، در حالی که فیلم از قبل به مسئولان جشنواره ارائه شده است، تنها به خاطر فرار از حاشیه‌هایی است که این روزها مسئولان سینمایی کشور و همچنین معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با آن مواجهند. ضمن آنکه نمایش فیلم در جشنواره را به هیچ عنوان نمی‌توان تضمینی برای اکران عمومی آن تلقی کرد؛ چرا که دو سال پیش «سنتوری» داریوش مهرجویی نیز با سرنوشتی مشابه مواجه شد و با وجودی که در جشنواره به شکل محدودی به نمایش درآمد، اما هیچگاه فرصت اکران عمومی را نیافت. جالب آنکه هنوز حاشیه‌های این دو فیلم ادامه داشته و گاه و بی‌گاه خبرهایی مبنی بر اکران عمومی آنان سر زبان‌ها می‌افتد. «فرهادی» اما در این نشست درباره مشکل اکران «درباره الی» در ایران به این موضوع اشاره کرد که : «در ایران هیچوقت به طور رسمی به ما نگفتند «درباره الی» اجازه نمایش ندارد. تعدادی از مطبوعات سعی کردند برای این فیلم شایعه درست کنند. یعنی اصلا داستان را بعضی از مطبوعات آغاز کردند. «درباره الی» امشب در تهران اکران می‌شود و داوران جشنواره آن را دیده‌اند. مطلق نمی‌گویم، اما بعید می‌دانم فیلم مشکل پیدا کند».«گلشیفته فراهانی» نیز که باید او را باعث اصلی تمام اتفاقات پیش آمده در فیلم دانست، نوک تیز مشکلات پیش آمده برای فیلم را متوجه مطبوعات دانست. او وقتی در برابر پرسش یک خبرنگار ایرانی قرار گرفت که از او پرسید بخشی از مشکلات «درباره الی» ناشی از حضور شما در یک فیلم‌هالیوودی است، گفت: «مطبوعات به این مسئله دامن زدند؛ در حالی که مسئولان مشکلی نداشتند. من برای بازگشت به ایران مشکلی نداشته و ندارم. مسئله بیشتر به خاطر تبلیغات بود و امیدوارم همه مشکلات حل شود». او که چندی قبل ایران را به مقصد آمریکا ترک کرد، از اتفاقات پیش آمده برای خودش پس از حضور در فیلم «مجموعه دروغ‌ها» به عنوان جرقه‌ای یاد کرد که می‌توانست خیلی زود خاموش شود، اما مطبوعات آن را به آتشی بزرگ تبدیل کردند. او در ادامه به این نکته اشاره کرد که : «در این میان نباید از نقش منفی مطبوعات» گذشت که با تذکر «فرهادی» مواجه شد که به او گوشزد کرد: «برخی مطبوعات» و بدین ترتیب او جمله خود را این گونه اصلاح کرد که: «بله، بعضی مطبوعات». «فرهادی» در این نشست درباره احتمال اکران «درباره الی» در نوروز که بسیاری آن را برترین فصل اکران فیلم در ایران می‌دانند، این توضیح را داد که : «این فیلم برای اکران نوروز و پیش از آن خیلی تلخ است و باید برای بعد از آن برنامه‌ریزی کرد. به هر حال فیلم مشکلی برای اکران در ایران ندارد».«درباره الی» یکی از 18 فیلم بخش مسابقه جشنواره برلین 2009 است و در خلاصه داستان آن آمده است: احمد پس از سال‌ها زندگی در آلمان برای تعطیلات به ایران برمی‌گردد. او که به تازگی از همسر آلمانی‌اش جدا شده تمایل دارد با زنی ایرانی ازدواج کند. دوستان دوران دانشجویی او سفری سه روزه به شمال ترتیب می‌دهند و سپیده از دختری به نام الی دعوت می‌کند....

منبع: فرهنگ آشتی

 

عیار 14، شبانه روز و صداها!

شنبه 19 بهمن ماه 87

پریروز موفق به دیدن فیلم «عیار 14» پرویز شهبازی و «شبانه روز» امید بنکدار و کیوان علی محمدی شدم. از هر دو فیلم خوشم آمد.

در خصوص فیلم عیار 14 پرویز شهبازی همین بس که بدجور از رابطه دقیق و حساب شده فروتن و زن صیغه ایش و بازی مینا ساداتی لذت بردم و به نظرم بازی این دو نفر، دیالوگهایشان مخصوصا اونجا تو ماشین که در مورد گرفتن دستشون صحبت می کنند محشر است. این پرویز شهبازی هم استاد کشف این استعدادهاست (نمی دونم چرا وقتی ما دعوتش کردیم کرمان و دو سه روز با ما بود، من و سمیه رو کشف نکرد!). خوبی این رابطه این بود که شهبازی با نمایش چگونگی رابطه فروتن و زنش از طرق مختلف من جمله تماس های مکرر و سوالات طلبکارانه و ... سردی رابطه زناشویی فروتن رو دقیق نشون می ده (این رابطه رو خیلی درک کردم، چون متاسفانه یکی از آشناهام به شدت رابطه ای شبیه این با همسرش دارد) و بعد می ره دنبال یک رابطه غیرقابل قبول از دید عموم و هیچ حرفی هم در له یا علیه این رابطه نمی زنه. بازی به شدت کنترل شده مینا ساداتی و محمدرضا فروتن و کلیشه زدایی از نقش یک زن صیغه ای کمک فوق العاده ای به فیلم کرده، اینجاست که پناه بردن فروتن به همسر صیغه ایش و رفتن هر دو به تهران و اون پایان غافلگیرکننده قابل فهم و هضم و موثر است. در مورد ترس فروتن در نقش فرید به کرات صحبت شده ولی باز هم حیف است که نگم شما در این فیلم با یک فروتن بازاری عیار 14 روبه رو می شوید، فروتنی که جملات عاشقانه نمی گه، صداش نمی لرزه، رگ گردنش برجسته نمی شه، ولی به شدت می ترسه و این ترس در تک تک اجزاء بدنش، حتی در نی نی چشماش قابل لمسه! و البته جدا از کامبیز دیربازی که عالی بود و به شدت شبیه شوهر دخترخاله منه، یک پوریا پورسرخ محشر داشت و یک سکانس عالی از این بچه ژیگول توی ماشین که با اون آهنگ فوق العاده دوست داشتنی و لمپنی شروع به لرزوندن خودش و ادادرآوردن می کنه! جدا از این تعریف و تمجیدها، نمی دونم این منصور (کامبیز دیرباز) برای چی باید بیاد توی اون شهر طلا بخره؟! و از طرف دیگه فکر می کنم تصاویر نفس عمیق و اون بک گراند آبی و قرمز یک کیف دیگه ای داشت!

فیلم بعدی شبانه روز بود که نظرات مختلفی داشت، از یک طرف من به شدت از این فیلم خوشم اومده بود و از طرف دیگه دوست سینماییم آقای امیرکلالی مخالف این فیلم بود. نمی دونم شاید به قدری جذب تصاویر زیبا و قاب بندی های حساب شده و جلوه های بصری فیلم شدم که از مفهوم و مضمون غفلت کردم. ولی شعارزدگی و معناگرایی فیلم های امروزه هم در دیدگاه ما همچین بی تقصیر نبودن، شاید وقتی می بینم گاهی فیلم ها به شدت شعارهایشان را فریاد می زنند و می خواهند درس اخلاق بدهند، ترجیح می دهم یک فیلم خوش ساخت از هیچی ببینم. به قول امیر قادری این فیلم یک هیچی شیک بود. البته به نظر من خیلی هیچی نبود، نمایش چهار رابطه عشق و خیانت به طور موازی که در نهایت هرکدام به گونه ای به هم مرتبط می شوند مطمئنا چیزی برای گفتن دارد، اما نه از جنس شعار و نصیحت! شبانه روز، نمایش چهار رابطه به بن بست رسیده یا به بن رسانده شده یا هر چیز دیگه در لحظه هست، نه در گذشته و نه در آینده! فیلمی کاملا مخالف با سینمای داستانگو و کلاسیک وسرراست (هرچند که خودم هم از طرفداران سینمای کلاسیک هستم ولی به هر حال از فیلم خوشم اومد). دوست دارم بازم تاکید کنم که هر قابی که برای فیلمبرداری بسته شده بود، گویی عکس یا پوستری بود که من به شدت باهاش سرکیف اومدم و در نهایت اینکه از تیتراژ فیلم هم خیلی ذوق مرگ شدم. از جسارت حامد بهداد در قبول یک نقش کج و کوله که شما هیچی از چهرش نمی بینید، شگفت زده شدم و این بشر به شدت عجیب رو تحسین کردم. بقیش هم باشه وقتی فیلم اکران شد و دوباره فیلم رو دیدم.

فیلمی که دیروز دیدم صداهای موتمن بود، واقعا باید فرزاد موتمن عزیز رو تحسین کرد که طی یکسال از جعبه موسیقی به صداها می رسه. هرچند که صداها فیلم بی نقصی نیست و به نظرم تا شبهای روشن خیلی فاصله داره، ولی ترقند روایت داستان از سکانس نهایی به سکانس آغازین وفصل مشترک همه آنها در صدای آیفون تصویری و ... درخور تحسین بود. رویا نونهالی صداها رو به شدت دوست دارم چرا که خیلی متفاوت با باقی نقشهاش بازی کرده، ملغمه ای از عشق و نفرت، وابستگی و استقلال و ...! روایت داستان از همسایه ای که در کار ضبط صدا و ... است اصلا جالب نبود و حرفی برای گفتن نداشت، رابطه ای که شاید نیاز به توضیح در مورد گذشته اش نداشته باشد و در حال هم حرفی برای گفتن ندارد. دوست داشتم داستان رویا نونهالی و آتیلا پسیانی و رضا کیانیانش بیشتر بود. به عبارتی دوست داشتم در این رابطه بیشتر سرک می کشیدم. ولی خوب چیز بیشتری نبود. ضمنا بازی پگاه آهنگرانی رو در این فیلم برخلاف بازیش در سه زن پسندیدم و از چند تا از دیالوگهای مادر پگاه هم عجیب خوشم اومد، مثلا اونجا که می گه اگه اخلاق داشتی پسرداییت وسط راه ولت نمی کرد و الان مجبور نبودی با هر کس و ناکسی بیای خونه (دیالوگ دقیقا این نبود، ولی مضمونش همین بود)!

امروز قراره «زادبوم» ابوالحسن داوودی رو ببینم. بی صبرانه منتظر «پستچی سه بار در نمی زند» حسن فتحی و «بی پولی» حمید نعمت الله هستم.

باید بیایم.

خاتمی: باید بیایم.

پنج شنبه 17 بهمن ماه 87

این مرد مرا به سالهای دور دانشگاه می برد، به آن سالهایی که بهترین جشنواره فرهنگی هنری در دانشگاه ما برگزار شد و چه خوب و موثر یک هفته تمام دانشجویان را در این فضا قرار داد و تاثیر مثبت خودش را تا سالهای بعد بر روی دانشجویان آن دوره و فضای دانشگاه گذاشت. اسم خاتمی که می آید یاد آن جلسات گفتمانی می افتم که به همت مهدی اعطایی در یکی از کلاسهای ساختمان j برگزار شد. چه خوب جلساتی بود برای من و چندی دیگر که تازه پا به دانشگاه گذاشته بودیم و دنبال فرصتی برای ابراز وجود و تلاش و تقلا برای بهبود و عرض اندام. بعد از آن بود که پایم به فعالیت های جمعی در دانشگاه باز شد و تمام اوقاتم به صرف اینگونه امور گذشت. سالهای بسیار شیرین که دیگر تکرار نخواهد شد. تجربیات ارزشمندی که مطمئنا در هیچ عرصه دیگری تجربه نخواهم کرد. نمی خواهم از خاتمی بت بسازم و تعصب به خرج دهم ولی مقایسه فضای مرده این سالهای دانشگاهمان با فضای نشاط آور آن سالها دلگیرم می کند.

حدود دو سال پیش بود که خاتمی به مشهد آمد. رفتم که تنها آن مرد محترمی را که هیچ گاه رفتار و گفتار سخیفی ازش ندیدم را از نزدیک ببینم. وقتی دانشجویان با انگیزه و پرهیاهو رو دیدم گفتم اینها سرشان داغه که بدین شکل سر و دست می شکنن. ولی وقتی آمد و حرف زد، وقتی احساس کردم بعد از خفقانی که در این سالها وجود داشته در همان ملاقات یکساعته راه گلویم باز شده به ناگاه من هم به خیل عظیم دانشجویان پیوستم و شادیم را از این حضور بدون هیچ خجالت و محافظه کاری ای، بی اغراق نشان دادم.

شاید بگویید سرته یک کرباسند! شاید! ولی من به حرمت خاطرات خوب، به حرمت انرژی و انگیزه ای که بین سالهای 79-84 داشتم و از آن هم استفاده کردم و به حرمت دوستان خوبی که به واسطه تلاش برای رسیدن به یک هدف مشترک و والا و ارزشمند پیدا کردم، از این اعلام حضور استقبال می کنم.

پی نوشت 1: توی همه عکسها شاد و بشاش و شیکه! خداییش آدم حظ می کنه می بیندش!

پی نوشت2: امروز فیلمهای عیار 14 (پرویز شهبازی) و شبانه روز (امید بنکدار و کیوان علیمحمدی) پخش می شه و من حتما باید برم.

معناگرایی سوپراستار!

چهارشنبه 16 بهمن ماه 87

دیروز موفق به دیدن دو تا از فیلم های جشنواره فجر شدم، یکیش «سوپراستار» تهمینه میلانی با بازی شهاب حسینی بود و دیگری «وقتی همه خوابیم» بهرام بیضایی که در ادامه یادداشت کوتاهی! در مورد جفتشان می گذارم.

سوپراستار

خانم میلانی! یک زمانی کارهای شما رو قبول داشتم و بیراهه نگفتم اگر بگم نیمه پنهانتان یکی از فیلم های مورد علاقه منه! به خاطر مضمون، به خاطر بازی زیبای نیکی کریمی، به خاطر فضای سالهای انقلاب فرهنگی، به خاطر صداقت وصمیمیت!

اما به هیچ عنوان این فیلم اخیرتان درکتم نمی رود! باور نمی کنم که سوپراستار شعاری معنازده رو شما ساخته باشید؟ دیشب به این فکر می کردم که شاید این فیلم یک دستگرمی خوب برای ساخت فیلم بعدیتان که قرار است در بالیوود ساخته شود باشد؟

در تمام طول فیلم به کشف استعدادتان می اندیشیدم و این که چگونه یکی می شود ترانه علیدوستی و دیگری فتانه حاج محمدی! متعجبم از انتخاب شما در نقش یک دختر تقریبا زیبا با رفتارهای زنانه و کمی جذاب و صادق با صورتی فرشته گونه و ...! به نظر من که هیچ کدوم از این چیزهایی که شما می خواستید و ما تماشاچی ها متوقع بودیم در این کشف استعدادتان دیده نمی شد! نه قیافه جذاب و فرشته گونه و نه خنده ملیح و نه طنازی و ...!

در عجبم که رها با آن خنده های مسخره چگونه از راه دور سوپراستار ما را جذب میکند! آن هم چه سوپراستاری! ترجیح می دهم در خصوص شخصیت نابهنجار و تراش نخورده کوروش زند صحبت نکنم، کسی که نمی دانیم چه جوری اینجوری شده، چه مرگشه، چی می خواد و این همه تناقض در رفتار برای چه؟ تناقض در رفتار ناشی از سرگشتگی و حیرانی او نیست بلکه ناشی از عدم پرداخت دقیق و صحیح شخصیت است! این شخصیت فقط یک لایه بیرونی دارد و نه چیز دیگر! پس درکش مشکل است! بیچاره شهاب حسینی هم نتوانسته کمکی به نجات کوروش زند بکند! بهتر است در خصوص قول کوروش به رها و یادآوری های صدباره رها به سیگار نکشیدن و مشروب نخوردن و ... چیزی ننویسم که سکوت کردن و نگفتن سنگین تر است!

خانم میلانی، کاش بیخیال این می شدید که کوروش زند با نیت پلید خود رها را به خانه بکشد و قصد بچه بازی هم نداشته باشد! به اندازه کافی زن و دختر و ماده سگ و ... دور کوروش بود که به تماشاچی نشان دهد که چه انسان فاسدی هست (برگرفته از دیالوگ فیلم)، بهتر نبود این فرشته نجات رو از این نگاه نجات می دادید؟ هرچه فکر میکنم نمی توانم این نگاه کثیف کوروش به رها را حتی باوجود اینکه نمی داند پدرش هست بپذیرم!

حاضرم روی تک تک صحنه ها با شما به منازعه بنشینم تا ثابت کنم که در هیچ سکانسی نقشی از هنر وجود ندارد، اصلا باید با سکانس افتتاحیه فیلم و جمله شعاری و گریم وحشتناک مادر کوروش که می گه «خدایا مهر پسر من رو به دل همه بنداز» می فهمیدم که ته این فیلم چه خواهد بود! بهر تقدیر پایان فیلم شما آنجا که کوروش با کت و شلوار سفید مثل یک کودک پاک به  همراه مادر به دیدن آقای تابان می رود دیگر فصل غیرقابل تحمل فیلم است. کاش فیلم را قبل از اینها تمام می کردید تا خیلی شعارها و معناگراییتان به چشم نیاید!

خانم میلانی! بخدا ما تماشاچی ها انقدر فهمیده هستیم که نیاز نباشد یکسری چیزهای بدیهی در زندگی رو از زبان شما و سوپراستارتان بشنویم! پس از طرف خودم و خیل عظیم بیننده ها خواهش می کنم زین بعد اگر خواستید انقدر رو و سطحی شعار دهید، آن را بنویسید و روی دست بلند کنید! به این عشق ما جفا نکنید! بگذارید در خیالمان پاک و دور از شعار و هجو و هزل باقی بماند!

دوست داشتن یک زن دیگر رذالت نیست!

سه شنبه 15 بهمن ماه  87

بالاخره وانهاده رو پیدا کردم و خوندم. چقدر ویرانگر است این کتاب. شانس آوردم زمانی این کتاب رو خوندم که هم از لحاظ روحی در شرایط خوبی بودم و هم درگیری های زیاد اجازه غرق شدن در اون رو به من نداد. از طرفی خودم هم با یک نیروی بازدارنده این کتاب رو خوندم و خیلی تلاش کردم از هرگونه همذات پنداری و ... پرهیز کنم. دوست دارم یکی از یادداشت های اون رو بذارم، همون یادداشتی که بالاخره دیشب جلوش کم آوردم و هق هق زدم زیر گریه!

*****

باید باور کنم؟ آیا تلاشم برای آزاد گذاشتن موریس و چنگ نزدن به او بی نتیجه نبوده است؟ برای نخستین بار بعد ازچند هفته آن شب بدون کابوس خوابیدم و راه گلویم باز شد. امید. هنوز سست است، ولی وجود دارد. آرایشگاه رفتم. موهایم را درست کردم. خودم را خوب آراسته ام،  خانه تر و تمیز است، حتی برای بازگشت موریس گل هم خریده بودم. با این همه، نخستین کلماتی که گفت این بود:

-         چه قیافه ای!

درست است که چهار کیلو لاغر شده ام. کولت را قسم دادم که به او نگوید در چه وضعی مرا یافته است، ولی تقریبا یقین دارم که با او حرف زده است. بالاخره! شاید اشتباه نکرده باشد. مرا در آغوش گرفت.

-         عزیز بیچاره من!

به او گفتم:

-         ولی من حالم خوب است.

(لیبریوم خورده بودم. می خواستم آرام باشم.) و مبهوت شدم وقتی دیدگانش را مرطوب دیدم.

-         مثل آدمهای رذل رفتار کردم!

گفتم:

-         دوست داشتن یک زن دیگر رذالت نیست.*

شانه ها را بالا انداخت و گفت:

-         نمی دانم دوستش دارم یا نه؟

دو روز است که این جمله مرا تقویت می کند. دو هفته را با هم گذرانده اند، تفریح کرده اند و از زیبایی کوهستان لذت برده اند، و او برمی گردد و این جمله را می گوید: «نمی دانم دوستش دارم یا نه؟» جرات ندارم این دست را با خونسردی بازی کنم؛ ولی نومیدیم به من کمک کرده است. این خلوت طولانی با نوئیلی از هیجانش کاسته. تکرار کرد: «نمی خواستم! نمی خواستم بدبختت کنم.» این جمله قالبی تاثیر چندانی بر من ندارد. اگر فقط دیگ ترحمش به جوش آمده بود امیدوار نمی شدم. ولی موریس به صدای بلند در برابرم از خود پرسیده بود: «نمی دانم دوستش دارم یانه؟» و به خودم می گویم شاید این جمله مقدمه کنده شدن موریس از نوئیلی و بازگشتش به سوی من باشد.

*****

به قول مونیک چه می توان نوشت؟ چگونه می توان آنچه در ذهن است روی کاغذ آورد؟ بارها حین خواندن این داستان گفتم من اگر جای مونیک بودم حتما موریس را ترک می کردم، آن وقت اگر موریس برمی گشت آن عشق ارزش فداکاری را داشت ولی الان که بهتر فکر می کنم می بینم من هم به امید بازیافتن عشق قدیمی می ماندم و زجر می کشیدم!

*: به نظر من دوست داشتن یک زن دیگر و خیانت به عشق، یک رذالت است.

پی نوشت: از امروز جشنواره فجر مشهد هم شروع می شه. امروز قراره «وقتی همه خوابیم» و«سوپراستار» پخش شه. حتما باید برم.

جشنواره فیلم فجر!

یکشنبه ۱۳ بهمن ماه ۸۷

بی صبرانه منتظرم!

پی نوشت: این mr2258 جان ما امروز کلی حال ما را خوش کرد و دلمان را شاد! باشد که در یک رویارویی نزدیک تشکرات ویژه ای از ایشان داشته باشیم!

حافظ

جمعه 11 بهمن ماه 87

حافظ چه نالی گر وصل خواهی

خون بایدت خورد درگاه و بیگاه

امروز هوس کردم حافظ قدیمیم رو باز کنم. من دو تا حافظ دارم که خیلی برام عزیزن. یکی حافظی که وقتی خریدم تمام پول عیدی های اون سال رو بالاش داده بودم. هنوز یادمه سال دوم راهنمایی بودم و عشق خوندن کتاب و خریدن کتاب بدجوری به جونم افتاده بود. این کتاب رو از توس (مقبره فردوسی) خریدم. از اون روز شده یار و مونس همیشگی من و همیشه بهترین فالهام رو با اون گرفتم. یادش بخیر اون سالی که کنکور داشتم هر شب با هنگامه خودمون رو با حافظ سرگرم می کردیم. البته چندساله این حافظم رو دادم به مامان. اون هم بدجوری با این حافظ من خو کرده و مدام فال می گیره و حافظ می خونه.

یه حافظ دیگه دارم که اونهم خیلی برام عزیزه، یادگاری از دو عزیز دوست داشتنی به نام سمانه و حامد ابراهیمی! سمانه و حامد که از فامیلهای دور پدریم هستن توی اون برهه از زمان که من کنکور داشتم و شیفته هنر و ادبیات و سینما شده بودم عاشق هم شدن بدجور و با تمام مشکلات هم ساختن و ازدواج کردن. توی جشن نامزدیشون به رسم مشهدیها یک حافظ به همه دادن که صفحه اولش نوشته یادگاری که در این گنبد دوار بماند، 28 بهمن 78 و روی جلد آخر عکسی از این زوج خوشبخت در پارک با این شعر می گن عاشقی محاله ...! به هر حال اون دو تا همیشه برای من الگو بودن، هم به خاطر عشقشون و شیوه زندگیشون و گذشتشون که زبانزد همه بود و هم به خاطر علایق مشترکی که به سینما داشتیم. توی تمام فامیلهای بابا شاید این زوج تنها کسانی باشند که الان مشتاقانه علاقه دارم ببینمشون. شنیدم رفتن کرج و یک کوچولو دارن ولی امیدوارم هر وقت که دیدمشون اون عشقی که زبانزد خاص و عام بود باز هم بینشون باشه و اسیر روزمرگی زندگی و عادت دوست داشتن نشده باشن!

جدال آهنی

 

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،

و تحملی بسیار طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است!

شعر: سید علی صالحی

این روزها در جدال بی وقفه ای با دنده و پدال و ترمزم! شاید به سبب بیزاریم از جدالهای آهنی، اینقدر دلتنگم!

...!

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟                                                                                                         گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایی؟

نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی                                                                                    گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو                                                                                  من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال                                                                       عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب                                                                              به که بینم؟ که تویی چشم مرا بینایی

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید                                                                     جز تو را نیست کنون دردل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید                                                                                                           وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

گفتی: «از لب بدهم کام عراقی روزی»                                                                   وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

شاعر: عراقی

اس ام اس، دایی، عمه!!!

پنج شنبه 3 بهمن ماه 87

يک بار ديگر براي تمام بشريت و حومه توضيح مي دهم که ستون پارتيزان به صورت يک روز در ميان و در روزهاي فرد چاپ خواهد شد. در اين ستون به نامه هايي که دوستان برايم مي نويسند جواب مي دهم.
ميرحسين موسوي. پارسال دوست، امسال آشنا، نامه ات را خواندم. پرسيده بودي چرا تو با پنج ميليارد دلار مملکت را اداره مي کردي و الان با صد ميليارد نمي توانند اداره کنند؟ عرض کنم که ميرحسين جان مشکل از «اداره» است و به پنج يا صد ميليارد ربطي ندارد. تو هم اگر دقت مي کردي و به اين باور مي رسيدي که جز «کوپن» و «نقاشي» چيزهاي ديگري هم در جهان از اهميت برخوردار است ديگر اين سوالات بديهي را نمي پرسيدي. گمانم از اين به بعد برايم نامه هاي زيادي خواهي نوشت.
عادل فردوسي پور. اين حرف ها چيست که در نامه ات نوشته يي؟ خجالت نمي کشي؟ اتفاقاً من تحقيق کردم و ديدم دوشنبه شب تمام اس ام اس هاي مملکت مشکل داشته و هيچ عمدي در کار نبوده. حتي اين اشکال تا چند روز بعد هم ادامه داشت. به خود من يک اس ام اس نرسيد و چيزي نمانده بود دايي يک دوستي را با عمه اش اشتباه بگيرم. به جاي اين حرف ها به برنامه ات بچسب. تو هم اجرا نکني آقاي الهام اين پست را قبول مي کند.
يوزارسيف. در نامه ات نوشته يي آيا مي توانم حدس بزنم ادامه سريال به چه صورت خواهد بود؟ بله. اين طوري مي شود؛ تو بين اهرام ثلاثه مصر مي خواهي منوريل راه بيندازي. اطراف نيل چند اتوبان کشيده مي شود که تو در آن چند دوربرگردان ايجاد خواهي کرد. يک مباشري برمي گزيني که خيلي پولدار است به اسم محصولسيف. و... يوزارسيف جان اگر اسم و فاميلت را درست بنويسي و از اسم واقعي ات در سريال استفاده کني بهتر مي شود،
اوباما. گفته يي يعني برايم نوشته يي که منتظر انتخابات رياست جمهوري ما خواهي ماند. برايت بگويم که نترس از عاشق شدن بيا، اوباما، بيا تو مجنون بشو ليلي با ما، البته سوءبرداشت نکني خواستم بگويم... خواستم بگويم... گير دادي ها. بيخود خودت را علاف نکن.

منبع: روزنامه اعتماد

بتی که مست و خرابی ز چشم فتانش ...

چهارشنبه 2 بهمن ماه 87

سپیده‌دم به صبوحی شراب خوش باشد


نوا و نغمه‌ی چنگ و رباب خوش باشد


بتی که مست و خرابی ز چشم فتانش


نشسته پیش تو مست و خراب خوش باشد


عبید زاکانی

 

دیروز تو سایت گنجور (که معتقدم سایت بسیار خوب و ارزشمندیه) به این شعر رسیدم و کلی حال کردم. گذاشتم تا شما هم حالشو ببرید.

دیشب رفتم دنبال کتاب وانهاده، اما هر 4 تا کتاب فروشی تقی آباد تمومش کرده بودن!

دیشب بعد از جستجو برای کتاب، فیلم فرزند خاک رو دیدم. مثل همیشه مهتاب نصیرپور محشر بود. کل جمعیت داخل سینما برای سئانس ساعت 7-9 شب روز سه شنبه که بلیطهای سینما نیمه بهاست، 20 نفر بود. جای تاسفه که همچین فیلمی انقدر تماشاچی داره فیلم های مزخرفی چون چهارچنگولی و خواستگار محترم اونقدر! (قابل توجه بعضی دوستان که این فیلم رو ا زدست دادن)!