بخشش

یکشنبه بیست و هفت دی ماه 88

ای بت نازنین من دور مشو ز پیش من / خوش نبود میان ما فصل بهار فاصله

بوسه که وعده کرده‌ای می‌ندهی و بنده را / در ره انتظار شد پای امید آبله

عبید زاکانی*

هرچی فکر می کنم و با خودم کلنجار می رم می بینم نمی تونم ببخشمش، در صورتی که در زندگی اولین کسی که آدم می بخشه اونه ولی نمی تونم. دیگه نمی تونم مثل قبل نقش بازی کنم و باهاش خوش و بش کنم و بظاهر احترامشو حفظ کنم. هر بار می بینمش خودم رو گوشه ای می کشم و سکوت اختیار می کنم و به خنده های بچه ها نگاه می کنم. خنده ها و شادی هایی که هر از گاهی با گدایی نصیب خود می کنند. این عدالت نیست!!!

تو زندگی آدم، بعضی هایی هستند که نمی تونی ببخشیشون. اما بعد یه مدت که بزرگ شدی (نه از لحاظ سنی، بلکه شخصیتی و اجتماعی) می بینی طرف خیلی کو چیکتر از اونه که نخوای ببخشیش. بعضی وقتها هم کسانی هستند که خیلی برات عزیز بودن و هستن و شاید خواهند بود. اونها رو بالاخره می بخشی. اما بعضی ها رو نه، تو زندگی من هرچی فکر می کنم می بینم هرکی رو که بتونم ببخشم اون دو نفر رو نمی تونم. یکیش رییس اسبقم، تنباکوچیه و دیگری همونیه که بالا گفتم.

این تنباکوچی هرچند با تحقیراش و اذیتاش کاری کرد که من کلا از اون شرکت لعنتی کنده شدم و خودم رو بالا کشیدم و بی صبرانه منتظر روزی هستم که من با بزرگی خودم در مقام و موقعیت و کار، اونو تحقیرکنم (هرچند الان هم خیلی فرق نمی کنه، من اعتبار دارم و اون بی اعتبار عالمه)، ولی شاید روزی برسه که ببخشمش. گناهش رو که تغییر دنیای من بود، ببخشم. اون عوضی کاری کرد که باور کردم انسانیتی در دنیا وجود نداره و هرچه از بچگی آموختم شعور و فهم و انسانیت، اشتباه آموختم. این دنیا فقط دنیای دیوسیرتانه و بس! فکر بد نکنید. اون آدم، یک عوضی بیش نبود که فکر می کرد تمام مردم، بنده های اونن و علاوه بر عذابهای روانی که بر همه کارمندان وارد می کرد، با فشارهای کاری بی حدش از زن و مرد سوء استفاده می کرد.

نفر دوم هم که متاسفانه نمی تونم بگم کیه هیچ وقت نمی تونم ببخشمش. به خاطر ظلم بی حدی که کرد. به خاطر خیلی چیزایی که حقمون بود و ازمون گرفت. حالا باید برای ساخت آینده تباه شدمون، صدبرابر دیگران تلاش کنیم تا شاید در کنار این همه سختی کشیده شده و اشک چشم ریخته بتوانیم ذره ای از چیزی که حقمونه بدست بیاریم.

*: دو بیت بالا رو برای یکی از دوستان که در مورد فاصله شعر گذاشته بود، کامنت گذاشتم. همینجوری بخونینش، هیچ ربطی هم به موضوع بخشش نداره.

برون رفت از بحران

پنج شنبه 24 دی 88

خیلی وقته ننوشتم، اصلا وقتی حالم خوب نیست نوشتنم نمی یاد وقتی حالم خوبه وقت نوشتن ندارم.

به طاهره عزیز: آره، بهترم.

در اون روزهای پرالتهابی که با تعطیلات عاشورا و تاسوعا یکی شده بود و آدم رو افسرده تر می کرد، یک تصمیم انتحاری برای برون رفت از بحران گرفتم. یک روز قبل از اینکه تصمیمم رو اجرا کنم، اتفاقی که منتظرش بودم افتاد و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و دیگر نیازی به اجرای تصمیم انتحاریم نبود. بعد از یه مدت تفکر، به این نتیجه رسیدم که آدم هرچقدر هم قوی باشه و شخصیت توانایی داشته باشه باز هم نمی تونه به همه آرزوهاش برسه، پس بهتر دیدم با این شرایط کنار بیام و باور کنم بعضی از آرزو هام فقط در حد رویا هستند که فقط می شه در فکر و خیال به آن اندیشید و نمی توان در دنیای واقعیت دنبال آن رفت. با این تفکر و همچنین این خواسته از خدا که حداقل آرامش رو از من نگیر، کمی بهتر شدم و البته بهتر شدنم این طوری شده که از 6 صبح تا 8 شب در حال کار بی وقفه و بعد هم شام و خواب. زندگی بدیه ولی حداقل فکرهای بد و افسرده کننده رو ازم دور کرده. دلم برای کتاب خوندن تنگ شده، دلم برای فیلم دیدن تنگ شده، اما چه کنم که حس هیچ کدوم از این کارها رو ندارم. یک ماه دیگه تا کنکور کارشناسی ارشد مونده  و من در آرزوی قبولی، هیچی نخوندم. دروغ نگم فقط از کتاب GMAT نصفش رو خوندم و از کتاب 504 زبان هم 5 درس. ریاضی هم که حرفش رو نزن یه فصل خوندم اون هم هیچی نفهمیدم. انگار دیگه ریاضی تو مخم نمی ره. امیدوارم و دعا می کنم قبول شم. شاید قبولی در کنکورکارشناسی ارشد کمی اوضاعم رو متحول کنه و جانی دوباره در رگهام دمیده بشه (اه، چه جمله گنده ای)!

این روزا درگیر یک موضوعی هستم که به عنوان یک هدف کوتاه مدت برای خودم قرار دادم. با شناختی که از خودم دارم و همچنین پشتیبانی ها و دلگرمی های مامانم می دونم که اگه پشتش رو بگیرم به نتیجه می رسم و باز هم امیدوارم که به نتیجه برسه!

شهرزاد جون اومده مشهد ولی این دفعه مثل سری قبل فرصت فیض بردن از محضرش رو پیدا نکردم.

پی نوشت: فکر بد نکنید، تصمیم انتحاریم یک عملیات منطقی در راستای گفتگوی تمدنها جهت بهسازی روابط و برون رفت از بحران بود.

پی نوشت ۲: گرفتن کتاب این مردم نازنین از شهرزاد جون کیف عمیقی داره.

پی نوشت ۳: منظور از شهرزاد جون، خانم شهرزاد اسفرجانی که انقدر ماهه که عمیقا شهرزاد جون صداش می کنم.

 

 

در آرزوی آرامش

سه شنبه 08/10/88

دردت به جانم

افسرده نخواب

غمگین و آشفته نخواب

هیچ اتفاق بدی رخ نخواهد داد

دعای من کمتر از دعای رسولان رویا نیست!

دعایت می کنم

مطمئن باش

کار تمام است.

برگرفته از شعر "وقت شب از میم و سین و حروف بعدی" سید علی صالحی*

ü      به شدت نیازمند مرادی هستم که با قوت قلب و نفس حق به من بگویدکه «دعایت می کنم / مطمئن باش / کار تمام است.» سابقا استاد و مرادی داشتم که در بحران های شدید، به دادم می رسید. یک جمله، یک نفس، یک دعا و یک فال او به آرامشم می رساند و در امان خدا می رفتم پی کار خودم. ولی بعد از اینکه دورو بر او کم کم شلوغ شد و اون حرف و حدیث ها درومد، با خودم کنار اومدم که مرید کسی که بهش شک هست، نباشم.**

ü      آ  ر  ا   م  ش : هرچی بیشتر حریص دیدنش می شوم، بیشتر از من روی برمی گرداند. باورم شده است آنچه که به اومی گویند ک ف ر!

ü      ایام عزاداری امسال، جدا از تمام این چند روز دلگیر و افسرده کننده، پریروز عصر در کنار خانواده به رفتاری روی آوردم که کمی سرخوشی و امید برای من بی قرار به همراه داشت. این که با وجود تمام جبهه گیری هام در برابر مذهب، دل به دریا زدم و همراه بقیه، برای هر آرزوم یک شمع در سقاخونه روبه روی یکی از امامزاده ها روشن کردم.*** پس از اون هم  در مراسم گره زدن پارچه سبز به درختچه کنار سقاخونه شرکت کردم. به این امید که شاید دری به سویم باز شود. توی این چند شب، پریشب بود که راحت خوابیدم، انگار قرار بود صبح که بیدار می شوم دنیا همون رنگی باشه که دوست دارم! کم کم دارم به سوی خرافات می رم!!!

ü      اغلب که به مامانم می گم یا خدا نیست یا خلی وقته محل این بنده هاش نمی ذاره می گه نه شاید فلان چیز به صلاح و مصلحتت نیست! هر چند که خودش هم هر از گاهی با این جمله مخالفت می کنه ولی من به شدت مخالف. با خودم می گم با وجودی که خدا آرزوهای آدمها رو غربال می کنه و اونایی که به صلاحشون هست می ده پس اگر غربال نمی کرد و هرکی هرچی می خواست وضعمون چی می شد؟ تو چه منجلابی دست و پا می زدیم؟! احتمالا داستان متفاوت از صلاح و مصلحته!

ü      پریشب خواب دیدم دارم برای شله زرد روز عاشورا بادوم پوست می کنم. مامان گفت حاجتت رو گرفتی! یعنی می شه؟!

ü      اینم فال دیشبم:

 http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh339/

*: اصل شعر بر مبنای ضمیر جمع است: دردتان به جانم ....

**: استاد هر هفته جلسات سخنرانی و ذکر اسماء الهی و دف زنی و ... داشتند و هر هفته از هفته پیش شلوغتر می شد. بسیاری از دوستانم را به او معرفی کردم و خانواده ام هم به کرات به دیدنش می رفتند. حتی یکی از نزدیکان به همراه همسرش، پای ثابت مجالس استاد در تهران بود. نفسش حق بود ولی اتفاقاتی باعث شد که هممون ازش برگردیم.

***: لازم به ذکره که سه تا برای اهالی منزل و دوتا برای خودم، تازه یکیش رو هم گفتم اصراری نیست، اگه بشه عالی میشه! به این می گن قناعت!!!

یلدا و تولد من

چهارشنبه دو دی 88

هندونه بیار قاچ کنم

لپتو بیار ماچ کنم

تولدت مبارک دوستم

این اس ام اسی بود که هم اطاقی سابقم مرضیه شب یلدا برام فرست. خوبیه تولد من اینه که چون همون دورو ور شب یلداست اکثرا یادشون می مونه. واقعیت اینه که من حقیقتا در دو دی به دنیا اومدم ولی به خاطر علاقه بی حد و اندازه ام به درس و مشق، مشاور به پدر و مادرم گفت برن شناسنامه ام رو بندازن جلو تا تازه یک سال زودتر برم آمادگی! این شد که در شناسنامه تاریخ تولدم بیست و دو شهریور به ثبت رسیده. اینه ماجرای این که بعضی ها شهریور بهم تبریک می گن و بعضی دی. بعضی ها هم جفتشو! از طرفی هم چون تولدم خیلی نزدیکه شب یلداست و معمولا اکثر فک و فامیل شب یلدا دور هم جمعن و من هم از این فرصت استفاده کرده و همیشه تولدم رو شب یلدا می گیرم. لذا معمولا از شب یلدا تا دو روز بعد در حال تبریک شنیدنم.

امسال سعی کردم خیلی صداش رو درنیارم ببینم کیا یادشونه که خوب خدارو شکر اکثرا به لطف فیس بوک و موبایلاشون یادشون بود، ولی بی معرفتا دریغ از یک کادو! ولی از حق نگذریم خیلی ها هم که فکرشو نمی کردم بهم تبریک گفتن، ولی چه فایده؟!

این جوریه که ما یک سال پیرتر شدیم و عاقل نشدیم. مطمئنا سال دیگه موقع تولدم همین جایی هستم که الان هستم. مثل همین چند سال اخیر که از جام تکون نخوردم.

هر چند که شب یلدا خیلی برام اهمیت داره و هر چند که امسال شب یلدای نسبتا خوبی داشتیم، ولی این شب یلدا و این تولد هم نتونست حالم رو خوب کنه!