چهارشنبه 29 مهر 88

«عمیق ترین احتیاج بشر نیاز اوست به غلبه بر جدایی و رهایی از این زندان تنهایی. شکست مطلق در رسیدن به این غایت، کار آدمی را به دیوانگی می کشاند.»
1. دو شبه که خوابهای عجق وجق می بینم. باز این کابوسهای من شروع شد. هر دو شب هم خواب از دست دادن بود. به قدری وحشتناک بود که در خواب کارم به دیوانگی کشیده شد. شب اول خواب دیدم که برای اولین بار شاهد عصبانیت مدیرم هستم، مدیری که همیشه برام احترام قائل بوده حالا حاضر نیست حتی دلیل رفتارم رو بدونه. بعدش هم ترس از دست دادن یک دوست عزیز گریبانم رو گرفته بود و تا صبح مسترس و مستاصل در خواب دست و پا می زدم. دیشب هم خواب دیدم یک فرصت شغلی خوب که شرکت در اختیارم قرار داده بود با بی احتیاطی وکم دقتی (که در کار از من بعیده) از دست دادم و واقعا کارم به جنون کشیده شده بود. وقتی بیدار شدم و دیدم نه هنوز وقت دارم و چیزی رو از دست ندادم انگار دنیا رو بهم دادن.
2. جمله بالا مال کتاب «هنر عشق ورزیدن» نوشته اریک فرم است. فکر نکنید من کلا تو مود این جور کتابها هستم نه، ولی توصیف این کتاب رو خیلی شنیدم که نگاه آدم رو به زندگی، به عشق ورزیدن به همه چی و همه کس و ... عوض می کنه. راستش رو بخواین برای اینکه اسم روی کتاب با اون قلب بنفش به اون بزرگی خیلی تو درو همسایه آبروم رو نبره سریع جلدش کردم که راحت تو ماشین و شرکت بخونمش. فعلا که جمله بالا خیلی به مذاقمان خوش آمد، تا ببینیم آخرش چی می شه.
3. این روز دختر هم خیلی روز مزخرفیه و از این که داره مد بشه که دختران به هم تبریک بگن حالت تهوع بهم دست می ده! البته با عذرخواهی ازدوستان!


فارغ التحصیل رشته کامپیوتر هستم، اما در حال حاضر هیچ گونه فعالیتی در این زمینه ندارم. به سینما، ادبیات و هنر علاقه دارم و سعی می کنم فعالیتم را معطوف به این زمینه ها کنم. فعلا در کسوت مسئول دفتر مدیرعامل در یک شرکت بنام و مشهور مشغول به کار می باشم اما در سر آرزوی ورود به عرصه فیلم و فیلمسازی و فیلمنامه نویسی را می پرورانم.