girl in dark

اگه اشتباه نکنم بعد 5 سال دیدمش. دوست صمیمی دوران دبیرستان. قل سوم من و زینب.
تمام طول دوران دبیرستان من و اون و زینب با هم پشت یک میز و صندلی درس خوندیم. با هم شیطنت کردیم، با هم اردو رفتیم، خندیدیم، گرییدیم، درس خوندیم و کنکور دادیم، با هم بزرگ شدیم و اون دوران ناپختگی رو تجربه کردیم. من و زینب که رشته برامون از شهر مهم تر بود کرمان قبول شدیم و اون که بودن تو مشهد براش اهمیت بیشتری داشت مشهد موند. دیگه بعد از اون دورادور ازش خبر داشتم. عادتش بود، از کسی که دور می شد بی خبر هم می شد. می چسبید به آدمهای دور و اطرافش و حالا چسبیده بود به دوستان دوران دانشگاهش. گرفتار شده بود، عاشق شده بود و دیگه به جمعهای دوستانمون هم نمی یومد. برای عروسیش دعوتم کرد. دوست سابقش و همسر فعلیش پسر خوبی بود. بعد یکسال شنیدم مثل روشنفکرها برای اینکه اسیر هم نباشن از هم جدا شدن. بعد شش ماه شنیدم مامانش و باباش از هم جدا شدن. دورادور جویای احوالش بودم تا اینکه جمعه تو عروسی زینب دیدمش. حالش خوب بود ولی می دونستم که قبلترش خیلی بد بوده حالا یا الان خوب بود یا جلوی ما خوب بود. گفت که چه جوری مامانش دوست دوران جوانیش رو پیدا کرده و به خاطر اون بعد از 25 سال زندگی مشترک از پدرش که هیچ نقطه اشتراکی باهم نداشتن جدا شده و با همون دوست دوران جوانیش ازدواج کرده. تازگیها هم پدرش با یک دختر 32 ساله شبیه به اخلاقای خودش ازدواج کرده. حالا دوست من مونده بود و برادرش که با هم زندگی می کردند.
از وضعیت راضی بود ولی می دونستم راضی نیست. خوشحال بود که پدر و مادرش بالاخره با کسی ازدواج کردند که شکل خودشونه، ولی گفتنش آسونه درک کردنش سخته! از وقتی از شوهرش جدا شد مدام این طرف و اون طرف چرخید. یه مدت تهران، یه مدت شمال یه مدت هند و حالا دوباره برگشته مشهد. دوهفته است اومده و می دونم خیلی اینجا دووم نمی یاره.
با تمام اینها دوست داشتم مثل همون دوران دبیرستان می شستیم و باهم از درگیریهامون میگفتیم. حرف می زدیم ،هم رو راهنمایی می کردیم، دلداری می دادیم و ...
از دیدن من خیلی ابراز خوشحالی کرد و صمیمیتی مافوق چیزی که تصور می کردم نشون داد. به قول خودش کلی بهم افتخار کرد که همچین قرص و قائم سرجام نشستم و بدون کم آوردن زیر بار مشکلات، به افقهای پیش رو نگاه می کنم و به سمتشون حرکت. گفتم که باید از زندگی در لحظه در بیاد و به آینده فکر کنه اگه امنیت داشته باشه حالش هم خوب می شه. پذیرفت و گفت می خواد عشقش که عکاسی هست رو ادامه بده و آتلیه بزنه. با عکاسی حس خوبی بهش دست می ده و من کلی تشویقش کردم. دوست دارم دوباره ببینمش ولی می دونم همین دیدار دو سه ساعتمون برحسب اتفاق بوده نه از پیش برنامه ریزی شده.
فارغ التحصیل رشته کامپیوتر هستم، اما در حال حاضر هیچ گونه فعالیتی در این زمینه ندارم. به سینما، ادبیات و هنر علاقه دارم و سعی می کنم فعالیتم را معطوف به این زمینه ها کنم. فعلا در کسوت مسئول دفتر مدیرعامل در یک شرکت بنام و مشهور مشغول به کار می باشم اما در سر آرزوی ورود به عرصه فیلم و فیلمسازی و فیلمنامه نویسی را می پرورانم.