سه شنبه 22 اردیبهشت ساعت 23- خونه سمیه

امروز صبح با زینب رفتم نمایشگاه. چه لذتی داره نمایشگاه کتاب رفتن و بین غرفه ها لولیدن و قدم زدن و کتاب انتخاب کردن و خریدن و چه زجری می کشی موقعی که پول زیادی نداری تا هرچی دوست داری بخری و باید حساب شده قدم برداری. خیلی از انتشارات خوب مثل قطره، چشمه، نی و ... رو زیاد توش وای نمیستادم تا هوس خریدن کتاب به اراده ام نچربه! با این وجود اولین رمان داریوش مهرجویی به نام به خاطر یک فیلم بلند لعنتی رو خریدم و فکر می کنم همین یک دونه کتاب به تهران اومدنم می ارزه. رمان حسد مسعود کیمیایی هم امروز ساعت 3 با حضور خود کیمیایی توی نمایشگاه رونمایی شد که من یک سالن دیگه درگیر بودم و نتونستم برم. از خریدهای جالب توجه دیگم کتاب آشپزی بود! با وجود خنده دوستان، ولی باید بگم من و خواهرم تصمیم گرفتیم یکم غذاهای متنوع تری درست کنیم و به آشنایان فیض برسونیم! یک کتاب روانشناسی برای زنان بالای 40 سال هم تنها کتاب روانشناسی بود که پیدا کردم و دیدم مناسب مامان من و خانم های توی این سن و ساله. با وجود کتابهای زیاد روانشناسی در خصوص موفقیت و افکار مثبت و .... جای این جور کتابها در خصوص چالشهایی که زنان میانه سال با آن مواجهند، خالیه! خدا کنه خوشش بیاد. یک هدیه کوچیک هم برای خواهر زاده دوستم خریدم به نام وایت برد عسلی که روش یک عکس دختر خوشگل با چشمای درشت و رنگهای شاد داره. باید تمام تلاشم روبکنم که توی این چند روزه از دست دیانا و امیرسالار و آراد در امان باشه و صحیح وسالم به مشهد برسه.  متاسفانه نتونستم چیز مناسبی برای دوست مشهدیم پیدا کنم!

اگه توی کرمان پاتوق ما کافی شاپ گندم بود، حالا توی تهران می شه گفت کافه هنر شده پاتوقمون. جمع شدن هممون اونجا داره کم کم میچسبه به نوستالژی هامون، البته به اضافه پارک ساعی و پارک لاله که همیشه اول و آخر پیاده روی هامون هست. در جمع امروز عصر بدری و مریم هم اضافه شدن و نوشین کم شد!

از سال 86 که رفته بودم کرمان بدری رو ندیدم تا بالاخره اون هم امسال مثل من به نام نمایشگاه کتاب و به کام دوستان از شیراز اومده تهران. یادش بخیر چه خاطرات مشترکی داشتیم توی خوابگاه و کانون فیلم مخصوصا سال اول که خل می شدیم به هر قیمتی بود دوتایی می رفتیم سینما! الان هم بعد مدتها من و مریم و بدری خونه سمیه جمعیم. با وجود پادرد شدیدی که به دلیل پیچیدگی پا و راه رفتن زیاد منو زمین گیر کرده ولی دوست دارم مثل اون موقعها بریم توی فضای آزاد (حیاط) و با هم صحبت کنیم.

چهارشنبه 23 اردیبهشت ساعت 17- باغ موزه

وقتی راهی دانشگاه زینب شدم به خاطر وقت زیادی که داشتم در یکی از بوستان های همون اطراف که به لطف کرباسچی ساخته شده، نشستم و رمان مهرجویی رو شروع کردم. به اندازه کافی جذبم کرد، طوری که دوست نداشتم ببندمش، الان بی صبرانه منتظرم یک فرصت مناسب پیش بیاد و بدوم تو دل کتاب!

امروز که رفتم خوابگاه زینب، اتاقش منو یاد دوران دانشجویی خودم انداخت. یادش بخیر. چه بساطی داشتیم با بچه ها چه خوش می گذشت اون دوران با وجود تمام مشکلات! شب بیداری ها، دلقک بازی ها، دلگرفتگی ها، تلفن ها!

الان هم این هوای خوب و فضا و طبیعت بی نهایت زیبا (باغ موزه) حس خوبی بهم داده که دوست دارم تمومی نداشته باشه. اینجا رو به دعوت سارا (دستیار خانم اسفرجانی) اومدم که خیلی خوشحالم که دعوتش رو رد نکردم.


1.      براساس گزارشهای واصله، وایت برد خریداری شده به پای محبتهای دوست جونم نسبت به خواهرزاده اش نوشته شده! ایشاء الله که دماغت دراز شه!