تقدیم به دوست فرزانه ام
سه شنبه هشتم اردیبهشت ماه هشتاد و هشت
آه ای قلب محزون من
دیدی چگونه سودا رنگ عشق پیدا کرد
دیدی که جغرافیای فاصله را چگونه با نوازش نگاهی می شود طی کرد و نادیده گرفت
دیدی که رنجهای کهنه را با ترنمی می شودیکباره فراموش کرد
دیدی که آزادی، لحظه ی ناب سر سپردن است
دیدی که عشق یک اتفاق نیست
یک قرار قبلی است
مثل یک تفاهم ازلی
از اول بوده وتا ابد ادامه خواهد داشت!
فیلم مدار صفر درجه
این شعر رو تقدیم به دوست بسیار عزیزم می کنم که با درک والا و فرزانگیش، دیشب چیزی رو بهم ثابت کرد که مدتهاست عدم وجودش در این دنیای وارونه به من ثابت شده بود. گاهی زبانم قاصر از بیان آنچه باید بگویم است؛ ولو یک تشکر ساده، خالص و عمیق .

به یاد سکانس نهایی کازابلانکا افتادم، اونجایی که ریک با وجود تمام علاقه و عشقش به الزا و خواست قلبیش، در لحظه آخر الزا رو مجبور به رفتن می کنه تا مبادا در آینده احساس عذاب وجدان، خدشه ای به احساس لذتی که خواهند برد وارد کنه! برام جالب بود که این دوست عزیز من، وسطای فیلم و بدون این که پایان فیلم رو بدونه به خاطر همون درک و تفکر مثال زدنیش به جای ریک این پایان اسطوره رو پیش بینی کرده بود.
پی نوشت: دیشب سریال اشکها و لبخندهای حسن فتحی تموم شد. سریالی که قواعد و قوانین سریالهای طنز ما رو در هم شکست و بداعتی در این زمینه از خود نشون داد. هنرنمایی گوهر خیراندیش و شهره لرستانی بی نظیر و به یادموندنی بود. به هر حال من همیشه حسن فتحی رو آدم بزرگی می دونم و مطمئنم که کاری که از یه همچین آدمی با این همه اطلاعات و فروتنی نتیجه بشه، باری به هر جهت نیست! نمونش سریالهای دوست داشتنی مدار صفر درجه ، میوه ممنوعه، شب دهم و پهلوانان نمی میرند!
فارغ التحصیل رشته کامپیوتر هستم، اما در حال حاضر هیچ گونه فعالیتی در این زمینه ندارم. به سینما، ادبیات و هنر علاقه دارم و سعی می کنم فعالیتم را معطوف به این زمینه ها کنم. فعلا در کسوت مسئول دفتر مدیرعامل در یک شرکت بنام و مشهور مشغول به کار می باشم اما در سر آرزوی ورود به عرصه فیلم و فیلمسازی و فیلمنامه نویسی را می پرورانم.