پلک هام که باز شد، دیدمش تو چشم هام می خندید. نشناختمش. گمان کردم آشناست. حدسم درست بود. چند بار در قاب پنجره ای دیده بودمش. چون از آن فاصله نمی شد رنگ چشماش را دید، فکر می کردم باید رنگ چشم هاش آبی باشد تا وقتی که به نظرم سبز زیباتر آمد. از آن روز چشم هاش سبز بودند تا روزی که چشم در چشمش بیدار شدم. عجیب بود، چشم هاش زیباتر از وقتی بود که سبز یا آبی بودند. برای همین بود که رنگ چشم هاش برای همیشه عسلی شدند.

داستان مرثیه باد از کتاب ویران نوشته ابوتراب خسروی

پی نوشت: کنکور قبول نشدم ولی خواهرم قبول شد و این خودش کلی شادی  اورد به خونه. بالاخره خونمون رو عوض کردیم و همونی شد که می خواستیم ولی به شدت دارم با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می کنم. مثل همیشه هم منتظر یک روزنه امیدم. از دیروز تصمیم گرفتم به زبانم بیشتر بها بدم تا زودتر نتیجه بگیرم. وقتی بیکار می شم و فکر می کنم در تنهاییمان، دلم به شدت می گیره. مخصوصا که یکی از دوستان نزدیکم گفت تصمیمش رو گرفته و می خواد بره خارج و من موندم و کلی خاطره و دلتنگی و تنهایی. خیلی وقته هیچی منو سر شوق نیاورده، نه کتابی نه فیلمی نه دوستی نه خاطره ای!